Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام

صبحتون به خیر.. امروز بعد مدتها صبح زود اومدم شرکت.

از وقتی همکارم رو اخراج کردن ( همون چیز کلاسه) منم که مرده خور.. جای پارکینگش رو از این سرایدار اسکروچ اجاره کردم و ماشینم دیگه جا داره.

از نظر منم وقتی بهم اضافه کاری تعلق نمیگیره لزومی نداره زود بیام. همینم باعث شده هر روز صبحها به جای نیم ساعت 5/1 ساعت الی 2 ساعت توی راه باشم.

البته یه دلیل دیگه هم داره که دکترم گفته باید استراحتم رو بیشتر کنم. من از 5/5 ساعت الی 6 ساعت خواب کردمش 5/6 الی 7 ساعت.

بعدشم اینکه مامان خانومم به سلامتی شامگاه شنبه به میهنه اسلامیه شهید پروره دارای پرچم عدل علی (حالا کدوم علی رو نمیدونم) وارد شدن. خوشبختانه هواپیما تاخیر نداشت و خیلی توی فرودگاه اسیر نشدیم. فقط مسخره اش این بود که من و خواهرم و جوجو برای اینکه مثلاَ مامان رو زودتر ببینیم رفتیم اون جلوی نرده ها.. بعد نیم ساعت بهمون زنگ زدن که کجائین ما داریم میریم هااااااا تعجب مامانم به حول و قوه الهی نامرئی هم شده بود.

خلاصه رفتیم و مامان رو دیدیم و اشکی فشاندیم و رفتیم خونه.

تا 1 شب همه خونه مامانم اینا بودیم. مادر شوهر مهربون هم باهامون اومده بود.

بعدم رفتیم خونمون.

فرداش هم من وقت دکتر داشتم. یعنی وقت که نه همینطوری رفتم... و بالاخره منشی دکتر بهم وقت داد.

دکتر هم دید و انگار خیلی زورش می اومد باهام حرق بزنه چون همش نوشت.

خوبیش این بود که توی مختصر صحبتی که کرد ام آر آی رو دید و گفت هیپوتالاموسم مشکلی نداره و فقط یه رگ التهاب داره که باید اونو ببرم پیش دکتر مغز و اعصاب.

بعدم خسته و مرده برگشتم خونه مامان اینا. ساعت 4 رسیدم. ناهار خوردم و بعد استراحت به چمدونهای مامان حمله کردیم.

برای من یه ست روتختی ، یه بالش طبی برای گردن دردم، مقادیر زیادی تاپ و شلوار و لباس توی خونه و یه تسبح عقیق یمانی که تبرکش کرده بود.

برای جوجو هم یه تیشرت ، یه پیراهن عالی و یه پارچه شلواری آورده که اگه بشه من از جوجو میخوام کش برم. جنسش خیلی نرم و خوب هستش در عین حال هم شق و رق می مونه.

البته خدائش این دفعه م حرص نداشتم. سوغاتی ها همینطوری گوشه خونه افتاده و من بازشون هم نکردم. هر روز مامان میپرسه رو تختی رو باز کردی؟ خوشت اومد؟ منم میگم نه هنوز بازش نکردم خنثی مامان هم طفلی به آرومی میگه بی ذوق.

دیگه اینکه راننده گوساله ای که ماشینمون رو آتیش زد تازه طلبکار هم هست و رفته از حسین طفلی شکایت کرده. راست میگن دنیا رو یا رودار میخوره یا زوردار.

حسین خیلی اعصابش خورده. 17 ام تولدش بود زنگ زدم که تبریک بگم خیلی حالش گرفته بود.

حالا 5 شنبه یه مهمونی براش گرفتیم یعنی مهسا برنامه ریزیش رو کرده که انشاله خوشحالش کنه.

دیگه اینکه خسته ام. دنبال بهمونه ام تا بزنم کاسه کوزه رئیس رو بهم بریزم.

نیم ساعت گذشت از زمان خوردن قرصم. برم صبحانه ام رو بخورم و روزم رو شروع کنم لبخند

این عکس پائینی ها رو هم برای شما گذاشته بودم لا اقل یه نظر میدادین.