Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مثلاَ مدیر
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مدیرمون ، یعنی خانومی که الان جای سابق شوهرش رو گرفته قبلاَ معلم بوده.

تا همین پارسال همیشه یه لبخند روی لباش بود و هر چی هم ما دعوامون میشد و همدیگه رو میزدیم و میکشتیم هیچ وقت من صدای بلند این بشر رو نشنیده بودم. چیزی که همیشه و همیشه مشهود بود عقده ای بودنش ، موزی بودنش ، خسیس بودنش و نو کیسه بودنش بود که بوی این چیزها از هفتاد فرسخیش می اومد.

این روزها اما بیماری شوهرش واگیر گرفته و ایشون هم به هاری مزمن دچار شده. اونقدر که حتی پاچه برادرزاده های خودش رو هم میگیره.

امروز برادر زاده نازنازیش 2 ساعت پشت سر تنها عمه اش بدبیراه بارشون کرد.

جالبه دقیقاَ اداشو همونطوری در میاره که منو و همکارم در می آوردیم (وقتی حرصمون میگرفت)

این روزها رفتارهای ناهنجار زنیکه مزین شده به کارآگاه بازی.

قبلاَ زنگ میزد در رو براش باز میکردیم. بعداَ تا می اومد کلید بندازه اونقدر کلیدش صدا میداد که هر کسی 2-3 دقیقه وقت داشت تغییر شایط بده. بعداَ وارد تر شد و زودتر در رو باز میکرد و آروم می اومد داخل ... الان اما برای خودش کسی شده بدون هیچ صدایی یکدفعه در رو باز میکنه و با اون قد 2 سانتیش یکدفعه میپره وسط شرکت... انگار دزد گرفته.

بعد میاد مثل این دربون ها کارت ساعت های ما رو که از نوع هندلیه برمیداره و ساعتها میشینه چک میکنه و توضیحات میده و مینویسه مرخصی یا تاخیر یا... در حالی که همه اینا ثبت میشه.

نمیدونم با این مازوخیسمی که داره چطور میتونه خودش رو قانع کنه که چک های سفید امضا دست من بده.

البته سر اون هم روانی بازی خودش رو داره.

امروز سعی کردم شوهرش رو خر کنم تا بیخیالم بشه و انقدر بهم گیر نده. یادش آوردم که در سالهای گذشته چه دلاوریهایی که براشون نکردم. مرتیکه برگشته میگه اون موقع دختر بودی.

وقتی دید الانه که بپرم بهش ، میگه اون موقع فرز بودی. گفتم شخصیت شغلی و حس مسئولیت چیزی نیست که کم و زیاد بشه و ذاتیه. میگه قبول دارم اما.. بعد شروع میکنه به خندیدن.

زن دیوونه اش هم اومده این وسط به جیغ حیغ با پسر و برادرزاده خودش. که چرا کامپیوترها رو نیاوردین 2 طبقه بالاتر.. (دارن تغییر دکور میدن اون یکی دفتر رو)

منم که از خوردن قرص جدید امروز فنا شده بودم تمام مدت با چشمهای خمار از شدت درد و صورتی که رنگ گچ بود نگاهشون میکردم و سعی میکردم تپش قلب نگیرم از این همه غوغا.

من خسته ام این روزها.. دیشب جوجوی عزیزم نمیدونم از چی دلگیر بود. وقتی مجبورش کردم حرف بزنه فقط یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید و گفت نمیدونم این روزها چرا همه بهم گیر میدن یا شاید هم من حساس شدم.

خلاصه زندگی میکنیم این روزهااااا