Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سال نو مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

سال نو مبارک. اميدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه. خوب به اون معنا که وقتی امسال تموم شد و اونا نظری به سالی که گذشت کردن راضی باشن. من وقتی قبل از سال تحويل نظری به سالی که گذروندم کردم ديدم تنها رويداد مهم زندگيم ورود جوجوی عزيزم به قلب و روح و وجودم بوده. همين و همين. هيچ کار مثبت ديگه ای متاسفانه نداشتم. البته بگم ها مهم ترين کار زندگيم رو انجام دادم. اما از نظر درسی و کاری هيچی.

در هر حال اميدوارم امسالی که در پيشه سال با برکتی باشه برای همه.

از اين چند روزی که گذشت و به وبلاگم سر نزدم اگه بخوام بگم :

هيچ نکته مثبت و جالبی نداشت. اصلانم بهم خوش نگذشت. و در اصل تا الانش که خيلی هم بد بوده. مهمونيهايی که خيلی خيلی خسته ام کرد. من که هر سال فوقش تا خونه مادر بزرگم و خواهرام ميرفتم امسال تا کجاها که نرفتم. فاميل جديد. البته نه اينکه چون رفتم فاميل جديد رو ديدم بهم خوش نگذشته باشه نهه اصلاً.  اتفاقا اون قسمتش خوب بود. چون دائی محمد جوجو رو خيلی خيلی دوست دارم. از اون شخصيتهايی داره که من عاشقشم. دوست داشتم برای عيد باهاش روبوسی ميکردم. مثل بابا بزرگها ميمونه. اما به دست دادن اکتفا کردم. اما چيزی که بيشتر از همه ناراحتم ميکنه و اوقاتم رو تلخ کرده بازم مثل هميشه جوجو هست. نميدونم اين چند روز چرا قاطی کرده.

اونقدر اشک منو در آورده اين روزا که ديگه از ديدن قيافش هم خسته شدم.

عجب عيدی واسه من ساخت. ۲ روزشو با جوجو و مامانش اينا بودم. وقتايی هم که ميومد خونه ما ميخوابيد تا فرداش که ميخواست بره. خلاصه حداکثر توانشو بکار برد برای ساختن ايامی خوب برای خانومش. دمت گرم. ايول داری

اين شکايت از جوجو. )البته کارهاش به همين چند تايی که گفتم ختم نميشه. اما نمينويسم که روزی که قرار شد اين وبلاگو بخونه زياد خجالت نکشه.

ديگه اين که روز اربعين نذرم رو ادا کردم و شعله زرد پختيم. جای همه اونايی که دوست دارن خالی. هرچند که خودمم نخوردم.

ديگه ديشب ساعت ۳ از خواب بيدار شدم و ديگه خوابم نبرد. تا ۵/۳ توی رختخوابم غلت خوردم اما فايده نداشت. بلند شدم مثل ديوونه ها توی خونه شروع به گردش کردم. احساس ضعف بدی داشتم .از ميوه های مهمونی ديشب که روی ميز بود يه پرتغال برداشتم و شروع به خوردن کردم. اما ضعفمو بيشتر کرد. برگشتم به اتاقم و سعی کردم بخوابم . اما انگار تغيير ماهيت داده بودمو جغد شده بودم. خلاصه تصميم گرفتم برم يه دوش بگيرم شايد خسته بشم و خوابم ببره. نشون به همون نشون که تا ساعت ۵/۴ طول کشيد. اما اونم اثری نکرد و تا ساعت ۵/۶ صبح بيدار بودم.

اون موقع هم ديگه بايد پا ميشدم و ميومدم توی اين خراب شده سر کار.

از صبح زود که پيغامامو خوندم تا ساعت ۱۰ طول کشيد تا اونارو جواب بدم. بعدشم که همکارا اومدنو شلوغ شدو ...

الانم تصميم گرفتم ۳ روز باقی مونده رو مرخصی بگيرم.

چشمام اونقدر ميسوزه که احساس ميکنم هر لحظه ممکنه کور بشم.

اينقدر بدم مياد يکی هی بياد اه و ناله کنه و حال همه رو بگيره. اه حالم از خودم و اين اخلاق گندی که پيدا کردم به هم ميخوره.

شرمنده ام. قول ميدم تا پايان تعطيلات اگه بازم گلايه و شکايت اينجور چيزا داشتم اصلا ننويسم.