خوب راستش اون روزی که این پست پائین رو نوشتم خیلی حالم بد بود.

اونقدر توی شرکت گریه کرده بودم که جونم در رفته بود. شانس آوردم شرکت خلوت بود و بچه ها بیرون بودن.

روز قبلش عصر وقتی خسته رفتم خونه از جوجو خواستم بریم بیرون کمی خرید کنم برای خونه. من همیشه خودم خرید خونه رو انجام میدم اما اون روز انگشتهام خیلی درد میکرد و نمیتونستم بار بلند کنم .

اونم گفت الان نه. منم گفتم باید الان بریم. اونم سرم داد زد که مگه من بیکارم که با تو بیام بیرون.!!!

خوب منم که اعصابم به خاطر درد زیاد انگشت های و سرگیجه هام داغون بود کمی دراز کشیدم و بعدش تصمیم گرفتم برم خونه مامان اینها.

البته انقدر از دست جوجو عصبانی بودم که دستهام داشت میلرزید و تپش قلبم داشت میکشتم.

وقتی سوار ماشین شدم دیدم جوجو داره میاد سمت ماشین. من در رو قفل کردم اون هی زد به شیشه.. منم نگاش نکردم و راه افتادم رفتم.

شب هم شام آوردم از خونه مامان اینا. جوجو طبق معمول قهر کرد و نخورد.

منم خودم خوردم و خوابیدم.

فرداش رفتم شرکت ولی حالم خیلی بدتر شد.

و نتیجه اینکه روز بعد نتونستم برم سر کار. شب دوم هم جوجو ازم معذرت خواهی کرد. فرداش هم توی خونه بودم و بهتر شدم. شبش خونه مامانم اینا بودیم که نمیدونم خر مغزم رو گاز گرفت یا اثرات داروهام بود که زنگ زدم خواهرم و پسر عموم و برای 5 شنبه دعوتشون کردم. البته شنیده بودم میخواستن چند بار بیان خونمون مامانم هی گفته بوده بذارین خودش بهتون بگه (میدونست من حالم خوب نیست) من دیدم بهتره با احترام خودم دعوتشون کنم.

مامان طفلی همه غذاها رو پخت. 5 شنبه هم سر کار بودم تا ظهر. بعدش رفتم خونه رو تمیز کردم. همین بود کار من.

شب هم مامان غذاها رو آوردم و مهمونها خودشون کمک کردن شام آوردن و جمع کردن و شستن و مامان هم ظرفها رو جمع کرد. دیروز هم که من مثل ژله از اینور به اونور افتادم. بعدش هم خواستیم بریم جاده چالوس تا حال من بهتر بشه که از اول راه از دیدن ترافیک برگشتیم.

شبش هم یه مهمونی مزخرف دعوت بودیم که مادر شوهر مجبورمون کرد بریم.

بعدش مثل این عقده ای ها رفتیم مادر شوهر و پدر شوهر رو در خونه پیاده کردیم و رفتیم با جوجو صف گاز انقده پشت سرشون حرف زدیم و داد زدیم تا جونمون در اومد نیشخند

امروز هم بد نیستم. یعنی از اول صبح با دوستم و خاله ام کلی صحبت کردم  و حالم خوبه. البته به نبود رئیس هم ربط داره.

همین.

حالا اینی که چرا قاطی کرده بودم مخلوطی بود از دعوام با جوجو - درد بدنم - خوندن سایت لوپوس که کلی حالم رو بد کرد و دل گرفته خودم.

من نمیدونم بگم من احمقم بگم خودخواهم بگم چی هستم؟؟!! من یه موجود کوچولویه حقیر فکر میکنم کائنات بر اساس برنامه ریزی من باید پیش بره. تلاشم رو میکنم تا نهایت وقتی طبق برنامه ریزیم پیش نمیره بدجوری حالم بد میشه.

خوب انقدر این اتفاق می افته تا من قبول کنم که من فقط میتونم تلاشم رو بکنم. همین. حالا اینی که طبق برنامه من پیش بره یا نره دیگه دست من نیست و نباید حرص بخورم. اما منه احمق خودم رو نابود میکنم. داغون میکنم.

من توی هفته ای که گذروندم یه آدم نیمه مرده بودم. درک درستی از اطرافم نداشتم. خیلی از اتفاقات رو یادم نمیاد.

خلاصه اینکه من متاسفم بابت اینکه ناراحتتون کردم. متاسفم بابت اینکه ناتوانم در اینکه ناراحتیم رو خودم به دوش بکشم و بروزش ندم به اطرافیانم.

منو ببخشید.