Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
من و ..
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

دستش رو گرفتم و کنار خودم نشوندمش.

دستی به سرش کشیدم و با مهربونی و دلسوزی گفتم سعی کن آروم باشی. همه چیز به خوبی و خوشی میگذره و میره. تو از این مرحله با کمک خدا عبور میکنی.

عزیز دلم ، سعی کن به تپش های قلبت مسلط باشی.

سعی کن محکم باشی. شرایط جدیدی داره پیش میاد. عزیز دلم! خدا کمکت میکنه تا از این شرایط هم عبور کنی.

عزیز دلم ! به بدنت کمک کن تا از این بحران عبور کنه. یادش بیار سالمه و چیز مهمی وجود نداره.

عزیز دلم! داروهاتو منظم بخور، انشاله که با کمک خدای مهربون زوده زود نتیجه میگیری.

.

.

دوست دارم بنویسم اما نمیدونم چی باید بنویسم!!

توی این 2 روز 3-4 بار صفحه ارسال یادداشت جدید رو باز کردم و بعد از کلی زل زدن بهش بستمش.

معمولاَ توی روز وقتی که فرصت سر خاروندن ندارم ، موضوعات جالبی به ذهنم میرسه اما وقتی میخوام بنویسم هیچیش یادم نمیاد.

 جالب نه اینکه مطلب مفیدی باشه یا خنده دار باشه یا... نه ، فقط یه موزیک ملایمه توی پخش این نوحه هایی که اینجا خوندم و نوشتم.

امسال چندیدن بار برگشتم اردیبهشت سالهای گذشته رو خوندم. خواستم ببینم سالهای قبل احوالاتم چطوری بوده.

دلم نمیخواد سالهای بعد که میخوام اینجا رو بخونم از خودم خجالت بکشم که چقدر نا امید و ضعیف بودم.

.

میدونین گفتگوی بالا رو با کی انجام دادم؟

با کودک درونم نیشخند

انقد گفتم عزیزه دلم نه اینکه خود شیفته باشم نه .. احساس کردم خیلی تنها و غمگینه.

البته دروغ چرا این گفتگو برای اینجا نبود. دیروز وقتی به خودم اومدم دیدم این مطالب رو روی کاغذ یادداشته کوچکی نوشتم . گفتم بذارمش اینجا که یادم بمونه کودک درونی هم وجود داره.