Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
قربان صدقه لری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

چند وقت قبل داشتیم با جوجو یادآوری خاطرات سال دوم ازدواجمون رو میکردیم. شرکت پخش دارویی که جوجو براشون کار کرد و برای خیلی از محصولات آشغالشون که سالها بود رو یدستشون مونده بود مشتری پیدا کرد .. خدائیش خیلی زحمت کشید و رفت و اومد. آخرشم تلاشش فدای فامیل بازی خانوم رئیسش شد.

آره توی یادآوری خاطرات بهم گفت خیلی زحمت کشیدم. نمی دونم اونیکه اومد جای من تونست جنس رو به مشتری هایی که پیدا کرده بودم بده یا نه.

منم که جوش آورده بودم با هیجان گفتم هیچ حمالی نمیتونه کاری که تو براشون کردی رو براشون انجام بده.!!!!

جوجو: تعجب ابرو

من: هاااااا خجالتخجالت (به سبک گل مراد)

.

.

دیشب از مهمونی که اومدیم من سردرد بدی داشتم. رفتم خوابیدم. جوجو بیدار بود و فیلم میدید. کمی که گذشت دیدم باز پشه اومده توی خونه و پاهای منو که طبق عادت از پتو بیرون بود آش و لاش کرد.

جوجو رو صدا کردم ، وقتی اومد گفتم میشه یه قرص توی دستگاه بذاری این پشهه پاهام رو خورد.

برگشته میگه پشهه گ * ه خورده قلب

میگم یعنی پاهای من گ *هه؟ منتظر

جوجو: خنده نه آخه مال منه حق نداره بخوره.

من: ابرو

.

.

دیروز روز خوبی بود. اما مادر شوهر باعثه یه دعوای خیلی بد شد بین منو و جوجو. خیلی از دستش ناراحتم. از همون دیروز هم سردرد بدی دارم.

دیروز حاظر بودم برم توی بیابون چادر بزنم فقط ازشون دور باشم. بعضی وقتا با رفتارهاشون خیلی خسته ام میکنن و میرنجوننم.

فکر میکنن قربون صدقه رفتن یعنی آخره خوبی. نمیدونم اگر بیکار بشم با توقعاتش که انتظار داره یکسره ور دلش باشم باید چیکار کنم.