دلم نمیاد نگم که.. حتی اگه در حد یه تشخیص زودگذر باشه.

دیروز رفتم دکتر. یه دکتر جدید که تخصص داره در مورد بیماریم. البته با تلاش 3 روزه مامانم طفلی تونستم ازش وقت بگیرم. (البته دکتر قبلیم هم تخصص داشت)

آزمایش هام رو دید و گفت مورد مهمی وجود نداره. البته تائید کرد که بیماری رو دارم.. اما کلی حرفهای خوب بهم زد. برام یه سری آزمایش دیگه هم نوشته که باید برم انجام بدم.

بعدش دنیا بخواد به چشمت قشنگ بیاد گلیو که بعد 2 ماه توی آب گذاشتن ریشه نزده بود امروز میبینی به ریشه کوچولوی سفید نانازی از کنارش زده بیرون.

خوب منم که عاشق این چیزا ، از ذوق دارم میمیرم. انگار مریخو کشف کردم.

بعدشم همین دیگه. من الکی خوشحالم .

آهان همکار اخراجی هم امروز میخواد بیاد برای تسویه. دلم براش تنگ شده.

یه هفته با کلی تعطیلی هم در پیشه.

حتی غر غر ها و مزخرفات رئیس که همیشه باعث میشد جوش بیارم هم روی من اثری نداره و حواله اش میدم به نا کجا اباد و از تصور اینکه 1-2 هفته دیگه از دستش راحت میشم دلم رو خوش میکنه.

همه چیز خوبه دیگه نه؟