Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تعطیلاتی که گذشته
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

اومدم با کلی عشق اینجا خطاب به امام رضای عزیزم نوشتم که منو بطلب!!!

خوب نطلبید. شاید بعدها بطلبه.

عوضش بازهم گردنه حیران منو طلبید.

مامان اینا راهی یه مسافرت دسته جمعی بودن. جوجو گفت ما نمیتونیم بریم. چون باید بمونیم برای توسعه مغازه کار داریم.

شب قبل از حرکت اونها خونشون بودیم هرچی حسین و مامان اینها گفتن جوجو گفت نه.

منم اصراری نکردم. چون وقت رو گذاشته بودم برای سفر مشهد. یه سفر دونفره. البته اگه خدا قسمت کنه. تا الان که نداشتیم همچین سفری رو.

خلاصه فردا صبحش مامان اینا راه افتادن که میشد صبح جمعه. جوجو ساعت 5/3 ظهر که اومد نهار بخوره گفت وسایل رو جمع کن ما هم خودمون بریم به اونا بپیوندیم.

قرار بود دائی کوچیکه و خانومش هم همراهمون بشن که خوب جور نشد. ما شب ساعت 12 رسیدیم بالای کوه نزدیک گردنه حیران توی روستای مشند (به کسره ب)

شبش که از کوه بالا رفتیم من داشتم قبضه روح میشدم که آخه اینم شد جا.

اما فرداش که بیدار شدم و کلی کوه زیبا رو زیر پاهام دیدم احساس هایدی بودن بهم دست داد. حیف که توی روستاش گاو کم بود نیشخند

مامان اینا صبح جمعه راه افتاده بودن ساعت 10 شب رسیده بودن. ما ساعت 5 بعد ظهر راه افتاده بودیم و ساعت 12 رسیدیم.

اون طفلی ها از صبحش همش توی ترافیک بودن اما ما خدا رو شکر خوب رفتیم.

فرداش یه سر رفتیم آستارا و شبش هم یه گردش کوچیک توی روستا. فرداش باز مامانم با آقاجون رفتن آستارا و ما رفتیم توی دره ای که پائین روستا بود.

خیلی زیبا بود خیلی. عصر سر مارمولک بازی شوهر خواهرم باز جوجو خنگ شد و پاچه منو گرفت.

بعد اینکه من کلی از اعماق وجودم جیغ زدم و تهدیدشون کردم شب میرم به مامانم میگم چیا گفتن قهر کردم. بعدش باز دلم به خنگی جوجو سوخت و باهاش آشتی شدم.

شب هم دلم گرفته بود و با خواهرم و اقاجونم رفتیم توی مسجد روستا نماز خوندیم. خیلی بهم چسبید. روستایی ها سنی بودن و خیلی خوب برخورد کردن و وقتی نماز تموم شد و ما بیرون رفتیم یه آقایی بود که کلی از آقاجونم تشکر کرد. خیلی مهربون بودن.

صاحبخونه هم یه نی نی ناز داشت که کلی باهاش عکس انداختیم .

روز 2 شنبه صبح زود هم راه افتادیم و خدا رو شکر ترافیکی نبود و راحت رسیدیم تهران.

روز 14 خرداد هم تولد رضا بود که بدون کیک و توی دره به صرف جوجه براش تولد بازی رو برگزار کردیم.

منم هنوز کادوش رو ندادم نیشخند دو شنبه شب هم برای بابای جوجو روز پدر بردیم و روز مرد جوجو رو هم هنوز ندادم نیشخند 

طفلی توی آستارا گیر داده بود به من که من زیر پوش ندارم.

منم تعجب کرده بود چون تازه کلی براش از قشم آورده بودم. دیدم اصرار داره براش خریدم. زیرپوش ها رو گرفته میگه اینم کادوی روز مرد من نیشخند

انقده دلم براش سوخت.

فردا شبش هم برای آقاجونم روز پدر بردیم. برای هر دوتا باباها پیرهن گرفتم.

روز شنبه هم که مرخصی نگرفته بودم. همینطوری پا شدیم رفتیم. همه میگفتن تو که دیگه نمیخواهی بری بیخیال.

منم قششششششششنگگگگ دیگه زدم به بیخیالی خودم رو.

از روز 3 شنبه هم اومدم سر کار و...

امروز صبح هم رفتم آزمایش های دکی جدیده رو دادم.

باز هم 120 هزار تومن سلفیدیم تا ببینیم این اجلاس 5 روز دیگه به کجا میرسه نیشخند شاید لازم شد بریم خودکشی کنیم دیگه به اینهمه آزمایش احتیاج نباشه.

میگم به من پیشنهاد بدین که چطوری استعفا بدم. شرکت ما هیچیش به آدم نبرده که بری یه نامه بنویسی که مثل بچه آدم امضاش کنن و تموم. باید براشون قصه حسین کرد شبستری توضیح بدی و منم حسش رو ندارم.

جوجو پیشنهاد داده زنگ بزنه به رئیس و بگه خانوم من دیگه نمیتونه کار کنه نیشخند

برم دیگه زیادی روده درازی کردم. شاید اگر فرصت شد عکسها رو گذاشتم

اما اینبار رمزی میذارم تا نیاین ببینین و حتی یه نظر هم نذارین.

واله به خدا.