سلام

میگم این جاری دار شدن من هم شده داستانی.

دل شیدای برادر شوهر طفلی روان در پی این دختر و اون دختر از این سو به اون سو.

 نمیدونم یه پسر به این خوبی چرا انقده بهش بی مهری میشه.

این جوجوی موزمار چه شانسی آورد من از این بلاها سرش در نیاوردم.  1 سال بیشتر منتظرش نذاشتم نیشخند

آره عزیزان ، برادر شوهر مجدداَ دوران افسردگی رو پشت سر گذاشته و طی یه اقدام کاملاَ سری (البته فقط من غریبه هستم) و استراتژیک رفته خاستگاری دختر عموش.

از قوم مادری که خیری ندید. به قوم پدری پاتک زده تا ببینیم چی میشه.

البته خدائیش قوم پدریش آدمهای نرمال تری هستن از لحاظ ادعا و توهم زدن.

انشاله که اینبار شیرینی بخوریم. (البته اگر به امید خدا به خیر و صلاحشون باشه)

چون هم برادرشوهر خیلی پسر خوبیه (اذیت هایی که به من کرد بماند ، از نظر یک همسر میگم) هم دختر عموش.

جالب اینه که دختر عموهه از این حز × ب ×الهی هاست.

نمیدونم چطوری میخواد توی خونه ما دووم بیاره.

آخه ما از هم دیگه هم که عصبانی میشیم به باعث و بانی بدبختی مملکت لعنت میفرستیم نیشخند

بعدش جوجو اینا هم وقتی از باباشون عصبانی میشن میزنن به تیپ و تار عموها..

مامانشم که خدا نکنه بخواد از باباش شکایت کنه یاد قدیم و سرویس دادن های بابای جوجو به عموهاش می افته..

چه شودددددد.

این از این.

دیشب مادر شوهر طبق معمول رفته کارش رو انجام داده تازه اومده به من بگه.

منم اصلاَ به روی خودم نیاوردم و هیچ سوالی هم ازش نپرسیدم.

اونم یک ساعتی نشست خونمون و رفت. لابد توقع داشت من شور و هیجان به خرج بدم برای این مخفی کاریشون.

وقتی پای چک و بدبختی و این چیزا وسط میاد من اولین کسی هستم که خبر دار میشم.

البته دلگیریم فقط از اونا نیست. جوجو هم همین کارو کرده. اونم میدونسته.

تازه میذاره به روی من میگه من بهت گفتم.

مهم نیست برام. برای برادر شوهر خوشحالم اما تلافی مخفی بازیشون رو سرشون در میارم.

منم نی نی دار که شدم (البته اگرررر شدم) بهشون نمیگم نیشخند تا ادب بشن.

پست قبلی هم برای خودم بود. عکس نیستش. دلم گرفته بود یکی دوتا خط به خودم بد بیراه گفتم دلم خنک بشه.

عکس ها هم به زودی انشاله .

این خبره مهم بود گفتم بیام بگم شمام بدونین.

- یه پیک هست وقتی برامون سرویس میاره و میاد تا از من پولش رو بگیره میمونه بالای سر میزم زنجیر میچرخونه نیشخند نمیدونم فکر کرده من دختر حاجی الماسم؟؟!!

وبلاگستانه سوت و کور داره بدجوری بیحالم میکنه.

بهار که از عید رفته. فاطی خاکی که زده توی خط افسردگی. تینا که یادش رفته سفر نامه میخواد بنویسه. بانو که درگیر اثاث کشی شده و میخواد دقمون بده تا یه خط بنویسه.. مامان فاطمه و سارا هم که قرارشون رو با من گذاشتن برای اون دنیا.

ستایش مهربونم هم که وقتی عر میزنم اینجا میاد دلداریم میده و میره. عسل بانو هم که درگیر زندگی و گرفتاریهاشه. یلدا باز هفته ای یه آپ میذاره بد نیست.   از بقیه هم نگم که به همین منوالن.

یه رئیس بزرگ میمونه که آپ خبری نیست و فقط پیغام میذاره و یه شیمای عزیزم و نانازی جون که قربون فعالیتش برم من.

خوب این رسمشه خدائیش؟

- مامانم زنگ زده میگه شب می آئیی اینجا؟

میگم حالم الان خوب نیست.نوبت خوردن اون قرص هفتگی هه هم هست (وقتی میخورمش 24 ساعت به فنا میرم) نمیدونم.. (حرفم تموم نشده بود)

میگه ولش کن فردا شب بیا.. با حال بد اینجا نیا!!!! تعجب

-  این رئیس زنه (خانوم رئیس) فکر کنم توهم زده من ندیمه اش هستن اینجا خنثی نه که جز من و اون خانومی نیست.. فکر کرده اون ملکه هست و منم ندیمه ام لابد!!

زندگیه داریم ما؟