بعععععله

بالاخره جاریه من معلوم شد.  نیشخند

همونطور که حدس میزدم دختر عمو اوکی رو داد و قراره ما بریم خاستگاری.

دیشب به جوجو گفتم نکنه این دختر عموت بیاد مامانت اونو بیشتر از من دوست داشته باشه؟

جوجو یکمی فکر کرد و گفت نه بابا فکر نکنم نیشخند

خلاصه که اینطوری.

میگم یه سوال روم به دیواری دارم

شما چند وقت میتونین دل پیچه رو تحمل کنین؟

1 روز ، 2 روز ، 1 هفته ، 1 ماه؟؟

من 8 ماهه که دل پیچه های شدید دارم و در طول روز با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم میکنم.

بعدش انقدر فکرم مختل شده برای مریضی و کوفت و زهر مار تازه یادم اومده شاید لازم باشه اینو به دکترم بگم  دلقک

فردا ساعت 6 صبح باید برم دکتر.

چه دکتر ماهیه خدائیش. ساعت 6 صبح مطب باز میکنه بغل تا ما مریض های بینوا دچار گرفتگی وقت و اعصاب و اینا نشیم.

میگم یادتونه یه سوال کرده بودم که یه پیشنهاد بدین که من چه مدلی استعفا بدم..

خواستم تشکر کنم از نظرات سازندتون  نیشخند کلی ایده گرفتم.

-

چرخ خیاطیم خراب شده بود. یعنی دیوونه شده بود. بعضی وقتا با اینکه چراغش روشن بود نمیدوخت. باید دکمه خاموش و روشنش رو میزدیم تا دوباره کار کنه.

خلاصه بعد کلی گشتن گفتن که به جز بازار فقط عبدل آباد هستش که این چرخ ها رو تعمیر میکنن.

روز 5 شنبه به ضرب و زور جوجو رو مجبور کردم چرخ رو ببریم عبدل آباد.

آقای تعمیر کار گفت فردا صبح زنگ بزنین بیائین ببرینش.

جمعه من هرچی زنگ زدم هی میگفت نیم ساعت بعد زنگ بزن. آخرش ساعت 5 عصر به جوجو گفتم بیا بریم بمونیم بالای سرش ببینم چه غلطی داره میکنه. این هفته هم سرمون شلوغه وقت نمیکنیم بریم دنبالش.

اون همه راه رو هلک هلک کوبیدیم رفتیم تا عبدلللللللل آباد.

مرتیکه میگه کسی که قرار بوده تعمیرش کنه رفته ختم و نیست. شونصد دور ، توی خیابونا چرخیدیم تا یارو اومده. بعدش میبینم تازه چرخ رو میذاره جلوم میگه بگو چه مشکلی داره (تازه میخواست نگاهش کنه)

انقده عصبانی شدم که حد نداشت.

اما چون آقاهه از مراسم ختم اومده بود هیچی نگفتم و این چرخه خاک بر سر هم عین ساعت کار کرد. خلاصه گفت هیچیش نیست.!!

همین. دوباره ما اینهمه راه رو برگشتیم و اومدیم . بعدشم تا شب حوصله نداشتیم بریم خونه و توی خیابونا هی چرخیدیم و هی چرخیدیم و هی پشت سر مامان اینای جوجو حرف زدیم و بعدشم شب رفتیم شب خونشون مهمونی نیشخند

این بود شرح ایام گذشته.

خوش باشین و زندگی به کامتون باشه.