آن مرغک سرگشته که پرپر زد و گم شد در ظلمت چشمان سياهت

مرغ دل من بود

افسانه ديوانه زنجير به گردن کز شهر گريزان شد و با قافله ها رفت

يک قصه از افسانه من بود

گر شهر مرا راند که مجنون وفايم سرگشته تو عاشق بی رنگ و ريايم

اکنون که  برون رفت چنين اين دل ديوانه ز دستم

زنجير بياريد و ببنديد به پايم.

 

اين شعر هيچ ربطی به احوالات من نداره و اون ۳ روز مرخصی هم لغو شد چون فقط من از قبل مرخصی نگرفته بودم و تنها کارمند حاضر هستم.

 

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به منو سادگی ام خنديدی

به منو قلبی پاک که خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند کنم...