Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
اين دفعه رو تو را بده که راه ندم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

چرا ما آدما نميخواهيم به روی خودمون بياريم که بعضی وقتا گند ميزنيم به همه چيز؟ چرا نميخواييم باور کنيم که ما هم ميتونيم اشتباه کنيم؟

چرا فکر ميکنيم کسی که ديگران رو اذيت ميکنه و دلشونو ميشکنه بايد شاخ و دم داشته باشه؟

چرا ماها که ادعای مهربونی و روشن فکريمون ميشه فکر نميکنيم در پس دانايی (مثلاْ) که داريم کسی رو آزار ميديم و در اصل بدجنسی ميکنيم؟

چرا فکر نميکنيم کسی که قلبشو دست ما سپرده در اصل شيشه عمرشو داده به ما. بايد مواظبش باشيم که نشکنه؟

چرا باور نميکنيم که بی توجهی بين آدما فرسنگها فاصله ميندازه؟

چرا نميفهميم قلبی که شکست ديگه مثل روز اولش نميشه؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟

اين چراها و هزار چرای ديگه بازم منو ديشب تا نزديک صبح بيدار نگه داشت.

 

به خيالم که تو دنيا واسه تو عزيز ترينم

آسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم

به خيالم که تو با من يه هميشه با وفايی

به خيالم که تو با من ديگه از همه جدايی

 

اون روزايی که از الان خيلی دوره. اون روزايی که شايد من توی هپروت بودم. اون روزايی که هر وقت روی زمين راه ميرفتم انگار بين ابرا گم شده بودم.

اون روزايی که هر شبش اشک و گريه بود. بيقراری بود. دعا بود. نذر و نياز بود.. خدا بود..

اون روزا وقتی تو اومدی و دستتو دراز کزدی که دستمو بگيری و نجاتم بدی. منو بکشی بيرون. وقتی نشون دادی که نميخوای توی غصه خودم غرق بشم و بميرم چه ساده و بی ريا دستمو توی دستت گذاشتم و بهت اعتماد کردم. يادت مياد؟ اون روزايی که پاتوقمون شده بود پارک طالقانی و اون تاب دو نفره آخر پارک. اون روزايی که يه روزايی ديگه رو به جز اونی که توی ذهن من بود برام نقاشی کردی اون روزا هرگز فکر نميکردم يه روزی اينجوری تنها بمونم.

تو به من گفتی من همه وجودتم. همه دارائيتم. گفتی بدون من زنده نيستی. وقتی همين حرفارو از من شنيدی چشممو بوسيدی و سرمو روی سينه ات گذاشتی و موهامو نوازش کردی.

يادته ۲ روز پيش توی کرج بهم گفتی ايندفعه ميخوام پشتت بمونم به هر قيمتی!!!

حتی ۱ روزم يادت نموند. فقط ميخوام بدونی ....

ما ديگه حوصله حرفای پوچو نداريم

ما ديگه خسته شديم طاقت کوچو نداريم