Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
برای نازنین
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱
 

بعد 10 روز باید بیام بگم طفلک نازنین.!!

طفلک نازنین که بعد اینهمه تلاش شبانه روزی شاهد درد کشیدنهای سخت مادرت بودی و امروز شاهد سپردن بدنش به خاک سرد.

دیشب داشتم فکر میکردم از دست دادن پدر و مادر به خودی خود مصیبت کمر شکنی هست. حالا دیدن از دست رفتنشون با درد فراوون میتونه آدم رو نابود کنه.

خدا بهت صبر بده دختر.

من با اینکه تا قبل از مریضی مادرت نمیشناختمت وقتی گقتی وعده ما دم افطار برای مادرم حمد بخونین خوندم. براش موقع افطار و سحر دعا کردم..

اما بنازم به بزرگی دل تو که دلت تاب نیورد بیشتر از این شاهد درد کشیدنش باشی. وقتی خوندم که بخاطر وصیت مادرت نذاشتی ببرنش ICU به خودم لرزیدم از جسارتت.

میدونستی تو و خواهر و برادرت تقریباَ همسن من و خواهرم و برادرم هستین؟!

دیشب از فکر اینکه جای تو بودم مو به تنم سیخ شد و ساعتها با یه بغض خفه کننه با خودم کلنجار میرفتم و خوابم نمیبرد.

دلم میخواست امروز بیام قطعه 221 و انقدر سر خاک مادرت همپای تو جیغ بکشم تا این بغض 2-3 روزه رهام کنه. 

نازنینه نازنینم صبور باش ... تو دختر بزرگ مادرت هستی و الان تکیه گاه خانواده ات شدی. حتی پدرت. میدونی که مادر ستون خونه است.

عزیزم برات صبر میخوام فقط همین.