Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فرزند
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
 

فکر کنم سخت ترین چیز توی دنیا مریض بودن فرزند باشه.

اگه مریضی هم سخت باشه که دیگه بدتر.

از روزی که یادم میاد هر وقت آقاجونم سر سجاده نشسته بود و دعا میخوند و بهش میگفتم آقاجون برای منم دعا کن میگفت من برای همه دعا میکنم عزیزم.

یعنی در سالهای مختلف در مراحل مختلف من 100 بار اینو گفتم و 100 بار آقاجون همینو جوابم داد ، آخرشم اضافه میکرد دعا میکنم عاقبت به خیر بشین.

مامانم به اینکه دختر از پس خودش بر بیاد خیلی اهمیت میده و ما از سن کم باید توی خونه کار میکردیم. حالا این کار میتونست یه چیز کوچیک و بی ارزش باشه اما باید میبود.

مثلاَ توی 6 سالگیه من ، من 3 تا خواهر بزرگتر از خودم داشتم توی خونه. اما این دلیل نمیشد که ول بگردم. مامان میگفت باید برم بمونم دم دست خواهر بزرگم که مثلاَ داشت پارکینگ خونه رو میشست و اگه چیزی خواست بهش بدم. البته معمولاَ به آب بازی و شیطونی میگذشت اما مهم این بود که موظف باشم.

ما همه عادت داریم وقتی خونه مامان اینا میریم به مامان کمک میکنیم. البته مامانم طفلی همیشه خودش سر پاست و از وقتی هم ازدواج میکنیم دیگه هی تعارف میکنه که نمیخواد و اینا اما ما طبق روال خودمون عمل میکنیم.

از وقتی من مریض شدم، اول آقاجونم فهمید. یعنی خودم بهش گفتم و خواستم به مامان نگه. مامانم ناراحتی قلبی داره. آقاجون از اون روز هر چند روز یکبار زنگ میزنه به موبایلم و حالم رو میپرسه. (معمولاَ این کار رو نمیکنه و همیشه از مامان حال ما رو میپرسه) و بارها و بارها دیدم  و شنیدم که برام اختصاصی دعا کرد و بعضی وقتا که حالم بد میشد و بی حال می افتادم گوشه ای می اومد و دستی به سرم میکشید و میگفت بابا برات دعا کردم که انشاله خدا شفات بده.

مامان هم بالاخره وقتی از هراسون بودن خواهرم و خاله ام فهمید و بعدشم با اصرار باهام اومد دکتر ، دیگه نذاشت من کار کنم. 2 بار مهمونی دادم که کل غذاش رو مامان پخت. خونشون هم که میرم یا خودم بی حالم و نمیتونم کاری کنم یا اگر هم بخوام قاچاقی کاری کنم با چیغ و داد بیرونم میکنه.

دیشب برادرم و خانواده اش و مامانم اینا و مادر شوهرم اینا رو دعوت کرده بودم.

صبحش پدرم در اومد تا مامان رو راضی کنم که خودم غذا میپزم. بعدشم که نگذاشت مهمونامون تا موقع افطار بیان خونمون. میگفت نگهشون میدارم تا آخرین لحظه که نیان سر و صدا کنن و اعصابت رو خورد کنن.

دیشب شام و افطار رو جدا آوردم. سفره اول رو بالاخره جوجو تمیز کرد. سفره دوم رو اما پیچوند و سفره مونده بود اون وسط. مامانم به داداش جوجو گفت یه دستمال بده من پاک کنم. داداشش هم عقل کل دستمال سفره رو برداشت و برد داد به باباش!!

اون بنده خدا اومد تمیز کنه که رگ پاش گرفت و نتونست. مامانم هم که پا درد و کمر درد داره هی گفت بدین به من. اونم نمیداد. آخرشم آقاجونم طفلی دستمال رو گرفت و با دقتی که هیچ وقت ندیده بودم شروع کرد سفره رو تمیز کردن. میدونم چقدر پا درد داره و سخته براش اینطوری نشستن. مامانم هم خندید و گفت ببین چقدر عزیزی که آقاجون داره برات سفره پاک میکنه.

امروز داشتم به تغییر رفتار والدینم فکر میکردم.

ما از این خانواده ها نیستیم که هی هم رو ببوسیم. در مناسبت ها و روزهای تولد و وقتی از هم دور باشیم (بر عکس جوجو اینا)

اما پدر و مادر من این روزها هر وقت منو میبینن منو میبوسن.

این روزها دلم میخواد هی مریض باشم نیشخند