Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خروس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

صدام قشنگگگگگگگگ شده عین صدای خروس.

به هر کی زنگ میزنم میگه اااااااااااا فلانی تویییییی!!!!!!

ما قرار بود این چند روز رو برنامه مسافرت دسته جمعی داشته باشیم. به خاطر عمل لوزه شوهر خاله ام و کارهای مغازه جوجو کنسل شد.

قرار شد این چند روز رو خونه همدیگه جمع باشیم. روز عید رو قرار شد بریم خونه دائی کوچیکه که ما هنوز دیدن عیدشون نرفتیم.

مامان بهم زنگ زد که برای ظهر قرار گذاشتم. من گفتم نه برای شب باشه. گفت پس خودت باهاش هماهنگ کن.

زنگ زدم بهش (از شرکت) میگم سلام

میگه بفرمائید؟

میگم خوبی؟

میگه شما؟

میگم خوش میگذره؟

میگه امرتون؟

میگم نشناختی؟

میگه خیر

میگم اوا خاک عالم (با عشوه خرکی)

میگه: نه هیچی نمیگه هنگ کرده نیشخند

منم دیگه نتونستم هیچی بگم و زدم زیر خنده

میگه نیلوفر تویی !!!!

میگم آره پس فکر کردی دوست دختر سابقته؟

میگه به خدا لال شدم با خودم گفتم خدایا من که جدیداَ بعد ازدواجم دیگه کاری نکردم !!

مرده بودم از خنده..

الانم اومدم سر کار اما دارم از سرفه و گلو درد میمیرم.

میخوام پاشم برم خونه.

عیدتون پیشاپیش مبارک باشه.

برای نازنین و استاد امیر هم صبوری میخوام از خدا. انشاله که خدا پدر و مادر عزیزتون رو رحمت کنه و در بهشت برینش جای بده.

امسال هیچ مطلبی برای شهادت حضرت علی (ع) ننوشتم. نمیدونم چرا خنثی

برم دیگه. بای