سلام دوستان

سلام دخمل ها

روزتون مبارک قلب

امروز مامانم زنگ زده به من تبریک گفته و بعدشم میگه من نمیدونستم همچین روزی هست. مرده بودم از خنده از احساس خسرانی که میکرد.

خواهرمم زنگ زده بهم میگه زنگ زدم روز دختر رو بهم تبریک بگی. خنثی

غیبتم کمی طولانی شد.

علتش مسافرتی بود که اون هفته از 2 شنبه رفتیم باز هم به سمت حیران. البته اینبار با خاله ها و مادر بزرگ و دائی کوچیکه و برادرها و مامان اینا.

2 روز اول که به شدت هوا بارونی بود و مه شدید و ما از خونه بیرون نرفتیم. روزهای بعدی هم که بارون قطع شد انقدر همه جا گل آلود بود که حد نداشت. تمام شب و روز رو هرچیش رو که بیدار بودیم به بازی تخته و مافیا گذشت.

همه چیز عالی بود تا روز آخر که دائی کوچیکه مغزش هنگ کرد و سر یه بهونه کوچیک یه دعوا درست کرد و خودشم زود افتاد به غلط کردن.

درسته سنش کمه و جوونه اما من خیلی عصبی شدم و بهش هم گفتم نمیتونم ببخشمش. مامانم اما خوب ادبش کرد.

جمعه ساعت 5 صبح طبق معمول منو و جوجو زودتر از همه راه افتادیم و ساعت 30/12 تهران بودیم.

بین راه یه جایی بعد از فومن برای صبحانه موندیم یه املت خیلی مزخرف و یه چایی خیلی مزخرف تر خوردیم و بعد هم که حدودهای رودبار رسیدیم جوجو فهمید موبایلش رو اونجا جا گذاشته.

ظهر هم مهمون مادر شوهر بودیم..

مامان اینا هم ساعت 10 صبح حرکت کرده بودن و ساعت 2 شب رسیدن. البته اونا رفته بودن انزلی و گشته بودن و نهار خورده بودن و برنج خریده بودن سر راهشون و ...

اون هفته هم از شنبه مدیر جونمون نزول اجلال فرمودن و انگار طلب باباش رو میخواد با اخم اومده توی شرکت. بعد دو ماه یجوری درو باز کرد و اومد داخل که انگار دزد گرفته.

دیروز هم که شوهرجون مدیرمون اومدن. ایشون باز با من خوب برخورد کرد اما پاچه بقیه رو به ترتیب گرفت.

دیگه اینکه یکی از همکارهام که از 10 سال پیش توی این شرکت باهاش همکار بودم رو اخراج کردن.

کارش خیلی کلیدی بود.خودش میگه خودم رفتم اما بعید میدونم. در هر حال رفت و من خیلی متاسف شدم.

دیشب هم عروسی دختر دایی مامانم بود. با اینکه عروسی خلوتی بود اما گرم بود و خوش گذشت. دایی های مامانم رو که مدتی بود ندیده بودمشون رو دیدم و خوشحال شدم.

دیگه اینکه توی این سفر کلی عکس انداختم. دوستای محترمی که براشون رمز گذاشتم همون رمز قبلی رمز این عکسها هم میشه. البته خدائیش فرقی نمیکنه بی رمز یا با رمز. چون دوستان انقدر به من لطف دارن که برای 50 نفر رمز گذاشتم 13 تا نظر داشتم اونم 2-3 تاش تکراریه.

شاید هم رمزی نذارم.. چون اینجوری که مشخصه بین دوستای عزیزم با رهگذرها فرقی نیست. (عصبانی ام شدیدهاااا ، اونایی هم که نظر گذاشتن ممنونم ازشون) البته عقده نظر ندارم هااا دوست دارم اگر عیبی در عکسها میبینین بهم بگین یا اگر دور از جونشون خوبه بازم بهم بگین.

2 شب پیش هم دعوایی بس خفن با جوجویمان نمودیم... 2 دقیقه نشده هردومون پشیمون شدیم و بعدش معلوم شد که چقدر هر دومون دل گرفته بودیم.

جوجویمان طبق روال همیشه بعد 2 هفته قهر (اینبار طولانی تر شد) با باباش اینا برگشت سر کارش نیشخند

بعدشم برادر شوهرم که این روزها خفن مشغول عشقولانه با دختر دوست مامانمه. به هم علاقه مند شدن و مامان دختر خانوم برنامه ریزی کرده برای عید اینا برن خونشون خاستگاری و عقد کنن. کار برادر شوهر که از بار سوم و اینا گذشته.  ببینیم سر این یکیو رو به کدوم طاق میکوبه خنده

مادر شوهرم هم شدیداَ غرق در عروس جدید و لاو تو لاو با فامیل جدیدشه. البته محبتش فعلاَ به من کم نشده ولی خاطره خاستگاری که برای دختر رئیس برادر شوهرم رفتیم و تغییر رفتار برادر شوهر و مامانش خیلی هنوزم ناراحتم میکنه.

زندگی هم خیلی تکراری داره پیش میره. خبر خوب که نمیرسه انشاله خبر بدی هم نرسه.

امروز توی شناسنامه تولد من هست. تولد اصلی ام 23 آذره. بانکها از صبح دهنم رو سرویس کردن رسماَ.. خودم باورم نمیشد توی اینهمه بانک حساب داشته باشم...(حالا جمع موجودیشون 100 هزارتومن هم نمیشه) بعد جالب ترش اینه که بانکی که اصل پولم رو توش خوابوندم بهم اس ام اس نداده. منم میخوام برم پولم رو بکشم بیرون تا ورشکست بشن قهقهه (چه لوسسسسس نع؟)

میگم روزگار خیلی بدیه. خیلی دوست دارم باور کنم دنیا جای قشنگیه هااا اما وضعیتی شده که من یکی دیگه به هیشکی اعتماد ندارم. یعنی 1 نفر پیدا نمیشه محض رضای خدا حرمت دوستی ها و قوم و خویشی رو نگه داره. یجوری دلم از دست همه اطرافیانم گرفته. نمیدونم چرا نمیتونن دست از این سیاست بازیهاشون بردارن و ساده و صمیمی در کنار هم زندگی کنن. خدائیش زندگی خیلی بیشتر حال میده.

دیروز هم در یه اقدام انتحاری نشستم یه نامه 3 صفحه ای برای جوجو نوشتم. البته ارزش ادبیاتیش که صفره ولی حرفهایی که مدتها بود توی دلم بود رو براش نوشتم. اولین و آخرین باری که این کار رو کردم قبل از این بود که بیان خونمون خاستگاری.. از اونجایی که حرفهام رو کلاَ درک نمیکرد مجبور شدم براش بنویسم...

یاد این همکارم توی قشم افتادم. بنده خدا وقتی باهاش فارسی حرف میزدم متوجه نمیشد و کارها رو چپولی انجام میداد. آخرش مجبور میشدم براش تایپ کنم تا بخونه و انجام بده. الان دیگه با من حرف میزنه حرف منو میفهمه اما حرف بقیه رو خیلی متوجه نمیشه. این یعنی اینکه لهجه عربی پیدا کردم نیشخند

همین دیگه. از ترک کار هم که خبری نیست. ببینم منو کی اخراج میکنن خیال باطل خواهرم میگه انقد نمی آیی بیرون تا خودشون خسته میشن اخراجت میکنن.

میگم بعضی ها انگار بدجوری کرم توی وجودشون وول میخوره. این عروس دیشب مدت مدیدی خودش رو کشت تا نظر دائی کوچیکه یا رضا رو جلب کنه. دائیه که کلاَ پر پر شد با ازدواج احمقانه اولش. رضا هم که کلاَ توی این وادی ها نیست.

دیشب دختره برگشته یه جوری از لیلی احوال حسین رو میپرسه انگار 100 سال معشوقه حسین بوده. من تعجب کردم اما چیزی نگفتم . همین که از سر میز ما رفت لیلی هراسون برگشته بهم میگه این دختره سنش زیاده دیگه نه؟؟

من خنده ام گرفت و گفتم آره بابا خیلی از حسین بزرگ تره. ولی از کار عروس خیلی بدم اومد. از این کرم هایی که دختر خاله های جوجو هم خیلی به خودم ریختن بدم میاد.

دیگه فکر کنم حرف نگفته ای نمونده باشه.

مواظب خودتون باشین.