دیروز عصر یه کاره خوب انجام دادم...

وقتی داشتم  فکر میکردم که بیام و روزانه ام رو که شامل اون کار خوب هم میشه بنویسم.. یک لحظه یک صدا اومد توی سرم که نکنه برای خودنمایی بگم و در نتیجه از گفتنش منصرف شدم چون به هیچ عنوان دوست ندارم اجر کارم از بین بره.

البته خیلی حقیر و کوچیکه (در حده خودم) اما چیزی که میخواستم بگم اینا نبود.. مجبور شدم یه توضیح کوچیک بدم که متوجه بشین.

خواستم بگم کارهای خوب بیشتر از اونیکه به صرف اونی که براش انجام میدیم باشه به صرفه خودمونه.. برای من که اینطوره. من انقدر حال روحیم خوب میشه و سبک میشم که احساس پرواز بهم دست میده.

و اونیکه باعث شده تا الان اوج نگیرم همانا اضافه وزنمه نیشخند

خلاصه که دیشب وقتی داشتم برای جوجو از گرونی و اینا تعریف میکردم و میگفتم دوست داشتم بهترش رو انجام بدم اما نشد ، و همونطور هم داشتم لیبل ها رو جدا میکردم و البته بغض کرده بودم به خاطر فشار مالیی که به بیشتر مردم میاد به خاطر قیمت های بالا، یه لحظه که فکم رو بستم و ساکت شدم دیدم جوجو داره با چشمانی به اشک نشسته نگام میکنه. نگران

شوکه شدم گفتم چیه؟ اومد بغلم کرد و هیچی نگفت.

من خیلی حالم خوب شد. (معلومه عقده بغل دارم؟؟!) نیشخند

الان که اون بنده خدا ، کار کوچیکه من دستش رسیده با ذوق زنگ زده بهم و هی ازم تشکر میکنه ، راستش از خودم خجالت کشیدم.. اینا خیلی بیشتر از کاری بود که انجام دادم.

خدایا تو میدونی من دلم کوچیکه و صبر ندارم، برای همینم پاداش کارم رو به همین زودی بهم دادی قربونت برم؟

من امروزم دختر خوبی بودم و در شروع روز یه کاره خوب کردم. اینم باز خیلی کوچیک بود. اما انرژی مثبتی که برام برگردوند خیلی خیلی زیاد بود.

مرسی خدا جونم بغل