خاموشه !

این کلمه ایه که 7 ماهه منتظر شنیدنشم.

امروز ساعت 6/30 صبح ، دکترم در حالی که خودش به شدت سرما خورده بود و هی آب دماغش رو بالا میکشید ، بالاخره بهم گفت مریضیم خاموش شده.

قلبم اومد توی دهنم تا این جمله از دهنش در بیاد.

جوجوی طفلی هم از خوشحالی چشماش برق میزد و هی دستم رو فشار میداد.

خدا رو شکر. امروز خیلی خوشحالم و هیچ چیزی نمیتونه خوشحالیم رو از بین ببره.

انشاله که رئیس هم گوه بازیش نگیره و بذاره اعصابم سر جاش بمونه.

خیلی چیزها بوده که ننوشتم این مدت.

احساس میکنم مد شده توی وبلاگستان که مسائل رو ننویسی و وقتی تموم شد بیایی بگی. البته من دوست ندارم و عمدی نبوده در ننوشتن. مسئله این بوده که حس نوشتن نبوده و دوم اینکه سرم شلوغ بوده.

این روزها 2 ماهی میشه که باشگاه میرم. رشته پیلاتس

یه مربی خوب داشتم که تشویقم کرده بود ادامه بدم و همین باعث شده بود روحیه ام عوض بشه. مربیمون شوهر کرد و یه اسکل آوردن کردن مربیمون که قد 4 پا هم حالیش نیست.

این روزها دارم میرم دکتر تا یه رژیم درست و درمون رو شروع کنم انشاله که بتونم موفق باشم.

از ماه رمضون که برنج رو خیلی کم کردم 5 کیلو کم شد که 2 کیلوش برگشت.

راستی دکتر امروز کورتونم رو هم قطع کرد. نیشخند از بابت این خیلی خوشحالم.

خلاصه امروز همینجوری هی خوشحالم.

آهان راستی اینترنت خونمون هم قطع شد. یعنی اون ماه در حالی که 20 روز شارژ داشتیم قطع شد و گفتن ایراد از مخابراته که انشاله به زودی درش گل گرفته بشه من خیالم راحت بشه.

بعد 20 روز نوبت شارژ بود من دیدم خونه مامانم اینا شارژ کردن و بازرم اینترنت ندارن بنابراین من شارژ نکردم.نیشخند

دختره زنگ زده میگه شارژ نمیکنین؟؟!!!!!! با یه حالت تعجب شدید..متفکر

گفتم نه عزیزم مگه احمقم شارژ کنم در حالی که خط هاتون درست نیست.

حالا هم یه خط جدید گرفتم که کلاً سرویس رو روی اون راه بندازم.

یه چیز دیگه هم اینکه خواهرم (بزرگه بود گفتم بارداره) بچه اش 2 هفته بعد پست من افتاد. این ماه باز باردار شده بود که باز بچه اش افتاد.

روز جمعه فهمیدم و رفتیم بهش سر زدیم. البته کلاً نمیدونستم بارداره. حالش خیلی بد بود. در خلال تایپ این جمله هم بهم زنگ زد و گفت خیلی سرگیجه داره.  نگران

دیگه همین. میترسم بگم میخوام این ماه دیگه از شرکت بیام بیرون بیائین بکوبین توی دهنم نیشخند داداشم میگه تو هی میگی میخواهم بیام بیرون هی ما میبینیمت که کارمندی.

انشاله خدا کمک میکنه و انجام میشه. جدی احساس میکنم هر روز دارم خودم رو تا اینجا میکشم. میدونم چون دوست ندارم اینجا رو این حس رو دارم.. اما با تمام مشکلات اقتصادیی هم که هست خسته شدم. یعنی راستش لزومی نمیبینم بیشتر از این پدر خودم رو در بیارم. این چند سال خیلی سخت کار کردم و حداقل هزینه رو داشتم. بنابراین تونستم یه پس انداز کوچیک داشته باشم. فعلاً به همین قانع هستم.

همین دیگه.

انشاله امروز برای شما هم روز خوبی باشه.

راستی از کتاب شفای زندگی نوشته لوئیز هی غافل نشین. یه دوست خیلی خیلی مهربون وقتی فهمیدم که مریض شدم و حالم بد بود پیشنهاد خوندنش رو بهم داد.

دوست عزیز از صمیم قلبم ازت متشکرم. برای من خیلی مفید بود.

 

بعداً نوشت: دیدی چقدر نامردم من!!!!!!

تمام نوشته های بالا حاکی از اینه که این منم که خوب شدم. در حالی که این تو هستی که کمکم کردی. منی وجود نداره. من بدون تو هیچم. اگر تو کمکم نمیکردی نابود شده بودم. تو کمک کردی که توی بحران بده روحی نه تنها بدتر نشدم که نور امیدت به قلبم تابید و عشق و امیده به تو باعث شد باور کنم که میتونم خوب بشم.

خالق عزیزم، دیشب من بودم و تو.. وقتی که از استرس امروز تپش قلبم رو توی سکوت و خلوت خونه میشنیدم.

وقتی ترس وجودم رو گرفت و بی اختیار از تخت پریدم پائین و گیر دادم به قفل در و پنجره.

انگار تو بودی که آروم دستم رو گرفتی و بردی سر جام خوابوندی و انقدر نوازشم کردی تا خوابم برد.

صبح ساعت 5 انگار تو بودی که به دلم تابیدی و علیرغم استرس شدید دیشب با یه روحیه عالی بیدار شدم و رفتم پیش دکترم.

وقتی روبروی دکتر نشسته بودم انگار تو بالای سرم ایساده بودی و دستهات رو شونه های من بود تا احساس امنیت کنم...

وقتی دکتر بهم گفت: همه چیز خوبه.....

انگار تو ناپدید شدی. من دیگه ندیدمت. خودبینی وجودم رو گرفت.. منو ببخش.. من مثل همیشه شرمسارم. من باز هم وقتی از مشکل در اومدم فراموشت کردم. منو ببخش. من باور دارم که به مویی بندم و تویی که منو حفظ میکنی. به خودت قسم اینو باور دارم. منو ببخش... من برای ادامه تمام مسیر باقی مونده به تو محتاجم. سخت هم محتاجم. تو که میدونی من خوب نشدم. تا آخر عمرم با منه این درد.. پس باز هم فراموش کاریم رو ندید بگیر و کنارم باش. تا آخره عمرم. دوستت دارم خدای مهربونم بغل