Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سپاس خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤
 

سلام،

امروز شنبه 24 دی ماه هستش و من فوق العاده فوق العاده حالم خرابه. اوضاع عجيبی از ظهر پنجشنبه به من گذشت. پنجشنبه ظهر که رفتيم خونه جوجو ( جوجوی من 24 سالشه ) تا ساعت 4 اونجا بوديم بعدش قرار شد بريم خونه خودمون تا دوش بگيريم و آماده بشيم برای مراسم نامزدونگ خاله خانومم. جوجو  ماها رو  رسوند خونه و برگشت خونشون که خودشم آماده بشه. ساعت 5/5 زنگ زدم خونشون مامانش گفت تازه رفته حموم. خيلي حرصم گرفت از دستش وقتی من با اونا ميخوام برم خونه فاميلاشون منو کچل ميکنه هی ميادو ميره ميگه زود باش حالا بعد 5/1 ساعت تازه رفته بود حموم خلاصه هی مثل اسفند بالا و پائين رفتم تا ساعت 15/6 که اومد دنبالمون منم نامردی نکردم تا نشستم توی ماشين پريدم بهش. خلاصه با کولی بازيهای من ساخت و هيچي نگفت تا رسيديم خونه بابابزرگم.

اونا نشستن با بابام ودائيم بازی کردن ماهام رفتيم آماده بشيم. لباسمو پوشيدمو اومدم نشستم کنارش اولش گفت به به خانوم خودم بعد ديدم لباش کجو کوله شدو گفت به نظرت يقه لباست باز نيست منم مثل بچه های خوب به جای اينکه پررو بازی در بيارم گفتم چرا گفتم برام يه چيزی پيدا کنن تا ببندمش. رفتم يقه لباسو درست کردمو اومدم گفتم چطوره؟ يه چشمو ابرويي اومد وگفت خودت بهتر ميدونی!!!!!!!! منم ديدم ديگه پررو شده از کنارش بلند شدم و رفتم پيش داداشم و دائيم که داشتن درباره گلدکوئست و اين حرفا بحث ميکردن نشستمو پشتمو کردم بهش ديگه هم تا آخر شب محلش نذاشتم.

نامزد خالم هم اومدو ديدمشو اول توی دلم يه آه اساسی کشيدم که حيف از خاله خوشگل و قشنگم که داشت اينجوری حروم ميشد ( خاله من با اينکه 28 سالشه اما مثل دخترای 20 ساله ميمونه و پوست فوقالعاده سفيد و قشنگ – صورت ناز و مليح و يه هيکل فوق العاده زيبا) اما بالاخره که چی ؟ بايد ازدواج ميکرد فقط توی دلم دعا کردم اگه پسره از نظر قيافه از خاله جونم پائين تره حداقل از نظر موردای ديگه خوب باشه ، پسر بدی به نظر نيومد.حرفا رو که زدن و قولو قرارارو گه گذاشتن شروع کردن به رقصيدن. عروسک دائيم که احتمالا شايد بعدها بشه زن داداش من رقصو شروع کرد . بعدشم بچه ها و نهايتاً جوجو که ديگه قر توی کمرش داشت خفش ميکرد بلند شدو يه کم که رقصيد رفت چسبيد به دست داماد بيچاره و تا بلندش نکرد بيخيال نشد. با هم رقصيدن و ملت هم به داماد جديد و جوجوی من که به قول مامانم ديگه قديمي شده کلی شاباش دادن. منم با اينکه با جوجو قهر بودم اما وقتی داشتم ازش فيلم ميگرفتم توی دلم تحسينش کردم الحق که دشمن کور کن بود.

آخر شب بازم رفتيم خونه جوجو اينا و جالب اينکه وقتی بهش گفتم چرا  و به چه دليل ناراحت شدم گفت منظورش از گفتن خودت خوب ميدونی اين بوده که يعنی عاليه ( ای مارمولک) منم از حرصم چند تا مشت محکم کوبيدم توی سينه اش که اونم اصلاً انگار نه انگار فقط غش و ريسه رفت.

فردا صبح رفتم خونمون آخه برای ظهر چه عالمه مهمون داشتيم (اين چه عالمه هم از دوست دوران دبيرستانم برام موند دختری که الان ازدواج کرده و حتی مامان شده زشت ترين و خوش شانس ترين دوستم) آره خلاصه ظهر شدو و مهمونا که شامل برادرم و خانوادش که 2 روز بود خونمون بودن- خواهرام با بچه هاشون – بابا بزرگم و اهل و عيال و داييم و نامزدش  و جوجو و خانوادش اومدن. قيامتی بود صدا به صدا نميرسيد. هر کس طرفی خودشو مشغول کرده بود  ظهر که شد برادرم مجلسو ترک کرد. نشسته بوديم که مامان بزرگم با نامزد دائيم دعواش شد. پيرزن بيچاره فکر ميکنه هنوز عهد 100 ساله پيشه که مادر شوهر بزنه تو سر عروسش ، دعوا بالا گرفت و نامزد دائيم پاشد قهر کردو رفت . بابای منم رفت دنبالش  ماها هم همه حمله کرديم به مامان بزرگم اونم طفلی شروع کرد به گريه خلاصه تا اومد اوضاع کمی حالت عادی بگيره غروب شد منم که از سر و صدای زياد دچار سردرد وحشتناکی شدم دنبال جوجو گشتم ببينم کجاست. ديدم طبق معمول مثل ... رفته به خواب زمستونی . منم مثل مريضای ساديسمی رفتم اونقدر اذيتش کردم تا بيدار شد و نشست. کمی حرف زديم و بعدشم خاله جونمو که ترديد در مورد ازدواج حسابی آزارش ميدادو صدا کردمو با جوجو شروع کرديم باهاش حرف زدن و سعی کرديم تجربه های خودمونو در اختيارش بگذاريم. 2 ساعتی هم مخ اونو خورديمو بعد که خسته شديم به پيشنهاد جوجو قرار شدبرای برف بازی بريم همون کوهی که هميشه خودمون ميرفتيم. منو جوجو و خواهرام با بچه هاشون و خواهر کوچيکم ( ما 5 تا خواهر هستيم  و من چهارمی هستم) و 2 تا برادرای کوچيکم و پسر دائيم و داداش جوجو سوار ماشين  شديم و راه افتاديم وقتی داشتم با کلاه که هی روی موهام سر ميخود و درست نمی موند کلنجار ميرفتم و از در بيرون ميومدم مامان جوجو اومد دنبالم و بوسم کردو گفت عزيزم حمد و سوره يادت نره منم چشمی گفتم از در بيرون اومدم. داداش جوجو  پشت رل نشسته بود و داشت بابا داداش کوچلوی من که 16 سالش بيشتر نيست و اونم اون يکي ماشينو ميروند کل کل ميکرد منم دلم بدجوری شور ميزد و احساس کردم از فشار درد سر چشمام مي خواد بياد بيرون. هر چی با خواهش و لحن آروم خواهش کردم کوتاه بيان گوش نداد منم محکم يه ضربه به پشت کمر جوجو زدم و اشاره کردم که بگه داداشش آروم بره اما انگار به ديوار گفتی دلم بدجوری آشوب بود. احساس خطر ميکردم . همش احساس ميکردم الان داداش کوچولوم نميتونه ماشينو توی اون برفا کنترل کنه و ماشين منحرف ميشه اما ديگه هيچی نگفتم و شروع کردم حمد و سوره خوندن تا اينکه بالاخره رضايت دادن و يه جا بالای کوه نگه داشتن و همه مثل قوم مغل حمله کردن توی برفها. من هيچ وقت برف بازيو هم دوست نداشتم. برای همين هم ترجيح دادم بمونم و بازی اونارو تماشا کنم و ازشون فيلم بگيرم. بچه ها ميدوييدن و جيغ ميزدن و با برف توی سر و کله هم ميکوبيدن. جوجو اومد به طرفم و حلقه ازدواجمون رو از دستش بيرون آورد و به من داد و گفت اينو نگه دار منم که دوربين دستم بود حلقه رو روي دستکش دستم کردم و جای اونو محکم کردم . بچه ها توی جاده شروع کردن به دويدن و به سمت بالای کوه رفتن. دنبال هم ميدويدن .جوجو هم سريع اومد پريد توی ماشين و درب ماشين رو قفل کرد و برای بقيه شکلک در مي آورد. من ديدم داداش کوچولوم که مثلاً با جوجو يار بود تنها مونده فرار ميکرد به بالای کوه بقيه هم دنبالش منم رفتم طرف ماشين و به جوجو گفتم اين نامرديه اون تنها مونده جوجو هم يه دفعه درو باز کرد و با فرياد دويد به سمت اونا. خواهر کوچولوم اومد و گفت من دستکش نياوردم دستکشتو بده به من من همونطوری که با دوربين ور ميرفتم دستکشو از دستم کشيدمو دادم بهش.......صدای پارس سگ ميومد.

پسر خواهرم اونطرف تر با بچه های کوچيک بازي ميکرد و صدای گرگ در مي آورد..

بچه ها خيلی فاصله گرفته بودن و اون بالا داشتن همو ميکشتن. يه لحظه ياد حلقه جوجو افتادم و دستم رو به طرف انگشتم بردم وای........ با جيغ جوجو رو که داشت دوباره به سمت بالا ميدويد رو صدا کردم و خواستم چراغهای ماشين رو روشن کنه تا من بتونم حلقه رو پيدا کنم اونم بچه ها رو صدا زد که بيان کمک همه سريع جمع شدن و شروع به گشتن کردن. صدای پارس سگها قطع شده بود . همه داشتن ميگشتن . منم که تمام وجودم ميلرزيد با اينکه مطمئن بودم در تمام اون حالتها اصلاٌ از جام تکون نخوردم اما حتی چند متر اوطرف تر رو هم گشتم. داشتم آروم گريه ميکردم که جوجو منو ديدو و گفت ببينمت ! داري گريه ميکنی؟ ديوونه ناراحت نباش فدای سرت منو گرفت توی بغش. احساس ميکردم همه وجودمو از دست دادم جوجو سعی کرد منو آروم کنه اما هيچ فايده ای نداشت. بچه ها دورمون جمع شدن و همه سعی ميکردن منو دلداری بدن . هق هق گريه راه نفسمو بسته بود جوجو سرمو روی سينش گذاشته بود و موهامو نوازش ميکرد و بعدشم که قول دادم گريه نکنم شرع کرد با دستاش توی برفا گشتن. صدای گرگ ميومد . جوجو سريع گفت بچه های کوچولو برن توی ماشين منم که حسابی عصبی شده بودم سريع بچه ها رو هل دادم توی ماشين. وقتی جايي رو که جوجو نشون داد نگاه کردم ديدم چند تا گرگ يه چيزی حدود 200-300 متری ما داشتن زوزه ميکشيدن. داداش جوجو نگاه کرد و گفت اينا گرگن يا الاغ؟ چرا اينقدر بزرگن؟ بچه ها خنديدن و باز شروع کردن به گشتن .جوجو به زور منو و خواهرامو فرستاد داخل ماشين. دوباره اون احساس وحشتناکی که موقع اومدن داشتن اومده بود سراغم انگار سردی مرگو احساس ميکردم يه انرژي فوق العاده منفی همه وجودمو گرفته بود خواهرم هی منو دلداری ميداد اما نميتونستم آروم بشم پياده شدمو به جوجو گفتم بيخيال شين بيائين بريم اما اون اصلا گوشش بدهکار نبود دلم بدجوری شور ميزد. حدود 1 ساعتی ميشد که داشتن توی برفها رو با قفل فرمون و جک و آچار ماشين ميگشتن اونام ديگه نا اميد شده بودن دوباره پياده شدم ديدم گرگها نزديک تر اومدن و پشت گودالی که نزديک ما بود قرار گرفته بودن التماسشون کردم که از اونجا بريم.. اون محيط داشت فشار عجيبي به وجودم مي آورد. بالاخره راضی شدنو راه افتادن. توی ماشين جوجو واسه اينکه منو آروم کنه آهنگ (دمش گرم افشينو گذاشته بود و هی ميرقصيد و به من چشمک ميزد و دستمو فشار ميدادو ميگفت بخند منم به زور ميخنديدم و همزمان اشک ميريختم) خلاصه حال گيری شد اساسی.

قرار شد به مامان باباها نگيم. تازه وقتي نشستيم و حرف زديم فهميديم که بله شانس آورديم که انگشتر گم شده و ما جمع شديم يه جا و حواسمون جمع شده وگرنه با او وضعی که بچه ها داشتن با اون همه فاصله ای که از هم داشتن اگر گرگها بهمون حمله ميکردن ديگه معلوم نبود چي پيش ميومد. خدا رو شکر ميکردم اما جيگرم هم واسه حلقه کباب بود . آخه ما جونمون در اومد تا اون حلقه ها رو پيدا کرديم تازه بعدشم که پيدا کرديم کلی تغيرات انجام داديم تا شد اونی که خواستيم.

اما با تمام اينا من بازم خدا شکر ميکنم و اطمينان دارم که خدا به حرمت همون حمد و سوره ای که خوندم به ما رحم کرد.

خدای مهربونم به پاس تمام نعمت های بيکرانت يه شکر به وسعت بزرگی خودت.

خدايا هميشه همينقدر ماهارو دوست داشته باش و هميشه همه عزيزهای منو در پناه لطف و رحمت خودت حفظ کن. آمين