Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
يک روز کاملا بهاری
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

وای عجی هوايی. ميخوام پرواز کنم.

 من به پرواز نمی انديشم. به تو می انديشم. که تو زيباتر از انديشه يک پروازی..

چه ربطی داشت.؟؟؟؟

ديشب باز نامزدی خالم بود. برای بار دوم. البته بدون رقص و آهنگ و اين چيزا. به حرمت ماه صفر ماه عزای ائمه.

وقتی دوربين رو گذاشتم زمين دستم کج مونده بود. خيلی خيلی خسته شده بودم. خواهر داماد و دختر عموش چشمشون داداش بزرگمو گرفته خفن. البته داداش منم بدش نميومد. البته توی مخ زنی دخترا يد طولانی داره و ميدونم خيلی قهاره و البته خوشگليش هم به شدت به کمکش مياد.

جوجو هم دوباره خوشگل کرده بود. يه پيرهن خاکی رنگ که مامانم براش عيدی گرفته بود با يه شلوار همون رنگ. چون سبزه هست خيلی اين رنگها بهش مياد. از راه اومد دوباره خواست گير بده اعصابمو بهم بريزه اولش باهاش بحث کردم. بعدش ديدم حوصله جنگ و دعوا ندارم بيخيالش شدم. اونم کم کم بيخيال شد.

امروز صبح هم يه پياده روی جانانه توی اين هوای مشتی...

بعدشم جوجو آورد رسوندم. رفتم بانک الانم که اينجام..

امروزم بگذره من باز يه چند روزی تعطيل باشم. کاش زودتر ظهر بشه.