Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
گاهی گمان نمیکنی و میشود
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

هجدهم آبان ماه 91.. شبش خیلی بد خوابیده بود. 3 روز بود که هر روز بیبی چک خط دوم رو خیلی کمرنگ نشون میداد. انقدر کمرنگ که فکر میکردم توهم زدم.

با اینکه این پنجشنبه رو تعطیل بودم ساعت 7 صبح بیدار شدم و باز به قصد تست به سمت دستشویی رفتم.

خدایا بازم که همونطوریه.. دیشب دیگه تصمیم گرفته بودم برم آزمایش بدم.

دل درد بیچاره ام کرده بود.

تا جوجو بیدار بشه و صبحونه اش رو بدم شد ساعت 9.. ساعت 9/30 آزمایش گاه بودم.

خون رو گرفت و بهم گفت ساعت 1 برای جواب آزمایش برم.

رفتم خونه و سعی کردم در بین درد هایی که امونم رو میبرد خودم رو با کارهای خونه سرگرم کنم... ساعت نمیگذشت خدایا.. تازه 11 بود.. 11/20... 12

در زدن. مادر شوهرم بود. نمیدونم برام چی آورده بود. اومد نشست. از اومدنش خوشحال شدم. اینطوری گذر زمان خیلی اذیتم نمیکرد. بیشتر حرفهاش رو نمیشنیدم.. حتی یادم نمیاد در مورد چی حرف میزدیم.. ساعت شد 1.. نشسته بود.. مشخص بود قصد رفتن نداره. از دلشوره نمیتونستم سر جام بشینم.. هی میرفتم آشپزخونه و هی برمیگشتم.. آهان یادم اومد. بعد آزمایش با جوجو رفته بودم تره بار و کمی میوه خریده بودم. برادر شوهرم دم در موزها رو دستم دید و خواهش کرد براش شیر موزد درست کنم.. برای جوجو و باباش و برادر شوهر و شاگردشون شیر موز ریختم و با بیسکوئیت دادم دست جوجو که ببره. برای مادر شوهر هم توی یه لیوان جداگانه ریختم و دادم دستش... داشتم خودم رو با جمع کردن مخلوط کن سرگرم میکردم شاید مادر شوهر خسته بشه و بره.. نههه.. خدایا نمیرفت. ساعت شد 1/30.. یکدفعه با یه حالت عصبی رفتم مانتوم رو از روی مبل برداشتم و پوشیدم. آزمایشگاه فقط تا 2 باز بود. مادرشوهرم با تعجب نگام کرد و پرسید کجا میری؟

گفتم داروخانه. گفت صبر کن عصر با هم بریم داروهای منو هم بگیریم.

گفتم نعع. این دارو رو باید همین الان میخوردم. دیشب به جوجو گفتم نخرید و یادش رفت..

مادر شوهر یا ناراحتی از جاش بلند شد و گفت پس شب میاین خونه ما؟ شام رژیمت چیه؟ چی بپزم؟ گفتم صبر کنین تا 1-2 ساعت دیگه بهتون خبر میدم باشه؟

اونم گفت باشه و رفت. بدیو بدیو رفتم سوار ماشین شدم به سمت آزمایشگاه.

خدایا چرا هیچ حسی نداشتم.. نه امروز و نه روزهای دیگه که 2 تا خط افتاده بود.

پله ها رو یکی یکی بالا رفتم.. متصدی اسمم رو پرسید و جواب رو دستم داد. وقتی دید مثل این گیج ها نگاش میکنم با یه نگاه بیروح بهم گفت جواب مثبته.

تشکر کردم و از آزمایشگاه اومدم بیرون. صورتم میسوخت. ماشین رو 100 متر بالاتر پارک کرده بودم. یکباره دیدم اشکام روی صورتم روون شد. خدایا باورم نمیشه. خدایا تو صدام رو شنیدی؟ خدایا شنیدی که من از مراحلی که دکتر ها میگفتن ترس داشتم.. از عکس رنگی.. از عمل.. خدایا من چیکار کردم که مستحق این لطفت شدم..

رسیدم به ماشین. سوار شدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و اشک ریختم. هق هق میکردم.. تمام حس خفه شده این روزها ریخت بیرون. همونطوری که اشک میریختم راه افتادم.. سر پیچ آقاهه هم داشت میپیچید. با دیدن اشکهای من زد روی ترمز و اجازه داد من اول برم.. توی دلم چقدر ازش متشکر بودم.. شاید نمیتونستم حتی ترمز کنم.

رسیدم خونه.. جوجو از اونطرف داشت خیره بهم نگاه میکرد.. سریع در رو باز کردم و رفتم داخل.. سجده شکر به جا آوردم و کلی اشک ریختم.. جوجو نیومد. بهش اس ام اس دادم بیا خونه.. نیم ساعت گذشت بازم نیومد.. منم اشکهام رو ریختم و تشکر ها رو به جا آوردم از خدا و نگاه کردم دیده ساعت نزدیک 3 هست. شکمم داشت صدا میداد. یادم اومد از صبح فقط یه لقمه نون خورده بودم.. زنگ زدم به جوجو. گوشی رو برداشت.. گفتم اس ام اسم رو نگرفتی؟ گفت چرا.. گفتم پس چرا نیومدی؟ گفت مگه ندیدی سرم شلوغ بود؟

گفتم فکر کن من حالم بد شده بود. و با عصبانیت گوشیو قطع کردم. حالم داشت بهم میخورد از این بی توجهیش.. سالادی رو که داشتم آماده میکردم رها کردم و سرم رو گذاشتم روی اپن آشپزخونه و باز اشکها سرازیر شد..

در واشد و یه جوجه دوید اومد تو خونه نیشخند وقتی منو دید در حال اشک فشانی گفت عزیزم چرا گریه میکنی؟ خوب تو نمیدونی من دل توی دلم نیست که بیام خونه؟ بیا دوربین رو ببین چه خبره در مغازه..  و اومد و سرم رو توی بغلش گرفت. موهام رو بوسید و گفت چرا گریه میکنی؟ منفی شده؟؟ اشکال نداره. منم پرو پرو برگشتم گفتم نه مثبت شده گریه اونم یکدفعه سرم رو جدا کرد و گفت خدائیش ؟؟ جون من؟ تورو خدا راست بگو.. و من دوباره گریه مثل بهت زده ها شده بود.. اشک توی چشمش جمع شده بود و نمیدونست پیش من باید چیکار کنه.. هی راه میرفت و خدا رو شکر میکرد.. گفتم نمیخواهی سجده شکر کنی؟ گفت چرا و انگار پیش من روش نمیشد و رفت توی اتاق.. و وقتی برگشت اومد دوباره بغلم کرد و هی مثل دیوونه ها میخندید.

خلاصه وقتی کمی از دیوانگیمون کم شد قرار شد پدر و مادر ها رو برای شب دعوت کنیم و بهشون بگیم. اما به خاطر شرایط خاص من ازشون خواهش کنیم به کسی نگن.

ازش خواستم خودش دعوتشون کنه. کاری که هیچ وقت نمیکرد. گوشیو برداشت و اول به مامانم اینا زنگ زد. خواهر دومی هم خونه مامان اینا بود. ازش خواستم اونم دعوت کنه اما انگار شب مهمون داشت و نمیتونست بمونه.

و رفت مامانش اینا رو حضوری دعوت کنه. مادر شوهرم زنگ زد و گفت برای شب قیمه بادمجون درست میکنه و قرار شد منم زرشک پلو بذارم.. دسر هم پان اسپانیا درست کردم که فکر کنم مثل اوندفعه نشد.

شب شد و مهمون ها اومدن. شام رو خوردیم. جوجو شیرینی خریده بود اما برای اینکه مامانم اینها که زودتر اومده بودن نفهمن گذاشته بودش بیرون یه جای خنک.

مامانم و مادر شوهرم هی سرشون توی گوش هم بود و پیچ پیچ میکردن. حسین رو هم که دعوت کرده بودم و نتونسته بود بیاد هی زنگ میزد و از مامانم یه چیزی میپرسید که مامان میگفت نه هنوز.. خواهر دومی هم عصر بهم زنگ زد و گفت ببخشید نتونستم بیام.. گفتم خواهش میکنم. گفت یه چیزی بپرسم؟ گفتم حتماً گفتش احساس میکنم بارداری ، آره؟ گفتم نه.. دلم تنگ شده بود همه رو دعوت کردم. تشکر کرد و بای..

خلاصه وقتی دیدیم انگار تابلو شده و همه فهمیدن جوجو هم گفت حالا که اینطوره منم نمیگم بهشون نیشخند گفتم تا بسوزن؟ گفت اره نیشخند (بی ادبیم جفتمون)

خلاصه مامانم که دیگه قاطی کرده بود از دستمون و همشون هی زل میزدن به ما و میگفت خوب چه خبر؟ خمیازه (با همین قیافه)

خلاصه مامانم عصبانی شد و به خواهر کوچیکه گفت پاشو مانتوی منو بیار.. منم یه نگاه به جوجو کردم که دیدم پرید رفت شیرینی رو آورد.

حالا اینا هی میگفتن شیرینی چیه؟ اینم میگفت حالا بردارین.. همه برداشتن و گفتن شیرینی چیه؟ میبینم نامرد برگشته میگه نیلوفر بهتون میگه.. تعجب منم گفتم شیرینی عید غدیر گذشته است.. مامانم با بی حوصلگی گفت اونو که شیرینیش رو خونه ما خوردین.. گیر دادن و منم دیدم نخیر جوجو بصورت کاملاً نامردانه کشیده عقب.. منم گفتم خونه خریدیم نگران

همه عصبانی

من ناراحت

آخرش گفتم چیه مگه خوب خونه خریدیم.. یه 30 متری خریدیم..

بابام یکدفعه گفت آقاجان فکر کنم تعداد خانوادشون زیاد شده.. حالا مامانم و مامان جوجو هم هی قسم میدادن جون مامان.. جون فلانی.. منم شونه ام رو مینداختم بالا و توی دلم به جوجو فحش میدادم.. آخرش جوجو دید خیر من از خودش نامرد ترم با مامانش اشاره کرد که آره . (اوووووف عروس بعله رو گفت)

خلاصه ماچ و بوسه و سفارش و اینا و مامانم اینا رفتن. بابای جوجو هم که همیشه پیشونیم رو میبوسید با تشویق اطرافیان باهام روبوسی کرد و اشکی به چشم فشاند که البته من چون به صورتش نگاه نکردم ندیدم.

و اونا هم سفارش ها رو انجام دادن و رفتن و من رفتم که بعد 3 شب بخوابم.

این هم روزی بود که فهمیدم یه نخودی نمکی ناز نازی دارم.

نمیدونم حوصله داشتین تا اینجا بخونین یا نه.. اما من سعی کردم کامل بنویسم چون برای خودم خیلی مهم بود و دوست داشتم با تمام جزئیات داشته باشمش.