توی تمام عمرم لباس بافتنی نداشتم.

نه اینکه نداشتم.. داشتم اما هیچ وقت استفاده نکردم.. مامانم هر سال با همه بچه ها برای منم میخرید و سال بعد یا به بچه کوچیک تر میدادش یا ردش میکرد میرفت.

من توی چله زمسون هم یه کت پائیزه میپوشم که شاید خیلی ها باورشون نشه اما برای سال سوم دبیرستانمه. فکر کنم بیشتر از 14 سال بشه.

هیچ وقت دیگه نتونستم لباسیو پیدا کنم که مشخصات این کت رو داشته باشه... هم گرم.. (البته فقط کمی) هم خنک.

من توی تابستون و زمستون زیر مانتوم فقط یه تاپ میپوشم.. نوعش هم هیچ فرقی با هم نداره.

من اساساَ چیزی به اسم جوراب ندارم.. چون نمیتونم تحملش کنم.. پاهای من همیشه داغه و داره میسوزه بنابراین کفش بسته هم نمیتونم بپوشم. (البته تازه فهمیدم که این یه نوع مرضه که بهش میگن بیقراری پاها و البته اسم خارجیش الان یادم نیست)

و من به صورت خیلی مسخره ای توی زمسون هم با کفش رو باز میرم بیرون. البته دیگه وقتی بارون و برف شدید میشه یه کتونی دارم که آب توی کفشم نره اما به اولین محیط رو بسته ای که برسم از پاهام درش میارم. چون راستش احساس سوختن پاهام توی کفش ها خیلی احساس ناخوشایندی هستش و فقط کسایی درکش میکنن که مثل منن.

مثل نوع سردرد میگرن که فقط میگرنی ها درکش میکنن.

خلاصه اینکه من خیلی گرمایی هستم. و خوشبختانه جوجو هم گرمائیه و ما توی زمستون همیشه یه پنجره مون بازه. کنار بخاری روشن ما باید یه هوای خنک توی خونه داشته باشیم وگرنه خفه میشیم... در مورد مصرف انرژی و اینا هم توصیه نکنین که بخاری ما معمولاَ روی شمعه ولی حتی اگر هم با آخرین شعله بسوزه فکر میکنیم که گاز رو فرستادیم به روسیه و هند و ... و حرومش کردیم مگه ما از اونا کمتریم؟ تازه ما پولش رو هم میدیم.

و این روزها مامان ها (مامان خودم و جوجو) منو صد دور عایق کردن. از لباس آستین بلند (که هی بدون اختیار آستین هاش رو تا میکنم بالا) تا شال دور کمر و جوراب تعجب و لایه لایه پتو و حتی شلوار بافتنی گریه و جوجو به عنوان جلاد که هی تذکر بده پتو رفت کنارهاااااا بکش روت منتظر و نگم از جوشونده ها و روغن ها و نبات ها.. گریه

خلاصه یه وعضی به قول دوستان.

در حال پختنم اما در کنار عرق ریختن هام میبینم که راست میگن و همین الان استخون درد گرفتم با اینهمه عایق.. حالا این استخون درد همونیه که اینا میگن یا عود دوباره بیماریه الله و اعلم...

از دلداری ها و تبریک ها و تسلیت های همتون بینهایتتتتتت سپاسگزارم و قدردان.

عذرم رو بپذیرین که نمیتونم بیام و از همتون در وبلاگهاتون تشکر کنم. زیاد نمیتونم بشینم.

و در جریان باشین که من خوبه خوبم.. روحی رو میگم. وگرنه جسمی که تعطیل تعطیلم.

راستش زنجه موره هام رو همون 3 هفته قبل کردم. خودم میدونستم چی شده. اما اطرافیان نخواستن باور کنن. برای قرص کردن دل اونا و شاید هم خودم بازم صبر کردم و نتیجه کاملاَ‌مشخص بود.

الان دیگه بهش فکر نمیکنم.. یعنی راستش حسش پرید.. نیشخند یا شاید بهتره بگم داره میپره. به قول مامانم جون 18 ساله نبوده که.. تازه مهم این بود که مهمون ناخونده بود.. بر خلاف تصور خیلی ها قرار نبود باشه اما خدا خواست یه 2 ماهی ما بریم سر کار.

اینه.. خلاصه که ممنون از همتون. چه اونایی که اومدین و دیدین و دلداری دادین. یا گفتین که به یادم هستین چه اونایی که اومدین و دیدین و گذشتین.. و چه حتی اونایی که نمیدونن توی این 2 ماه دوست 7 سالشون و یا کمتر زنده هست یا مرده.

برمیگردم. انشاله با روحیه و جسم سالم. برام دعا کنین که مریضیم برنگرده. وگرنه باز یه نبرد نابرابر در پیش دارم.

انشاله خدا سلامتی و دل خوش رو نصیب همتون بکنه و لبتون همیشه خندون باشه.

روزهای سختی که بهم گذشت سخت یاد بانو بودم و البته نشمیل. اعتراف میکنم که قابل مقایسه نبود اما خوب من لرم و معمولاَ حس هام زیادی غلیظه.

مواظب خودتون و دلهای مهربونتون باشین.