مادر بیتا هم رفت.

پنج شنبه برای خاکسپاری مراسم مادر بیتا به بهشت زهرا رفتیم.

طفلک بعد 2 روز که مادرش فوت شده بود نمیتونست گریه کنه.

صورتش باد کرده بود و بی حال و نا دنبال اینو و اون میرفت.

خدا صبرش بده. خیلی غصه میخورم براش.

اولین بار بود مراسم خاکسپاری رو از نزدیک میدیدم.

2 بار دیگه هم رفته بودم برای این مراسم.

اما انقدر شلوغ بود که از دور فقط صدای جیغ داد و هجوم مردم رو دیده بودم.

این مراسم اما خلوت بود و وقتی ما رسیدیم سر مزار هنوز دیگران نیومده بودن و فرصتی شد تا منه سرکی هم به داخل قبر خالی بکشم و ببینم چه شکلیه.

طفلک بیتا خواهر هم نداره.

فقط خودش و یه برادر. خیلی تنها بودن. افسوس.

لطفاَ برای شادی روح مادرش فاتحه ای بخونین.

.

.

.

این روزها باز مشغول سریال دیدن شدیم

خاطرات یک خون آشام.

کلی طول کشید که خودم رو راضی کنم که بشینم و ببینمش.

اما قشنگ تر از اونیه که بتونم بیخیالش بشم.

صحنه هاش هم خیلی خینین و مالین نیست. میشه تحملش کرد.

فعلاَ همین. تا بعد بای بای