Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
 

یه دختر دایی دارم که تقریبا 3 سالشه. دختر خیلی با نمکیه. البته من خیلی عاشقش نیستم. چون من اساساَ فرزندان دختری خانواده رو بیشتر دوست دارم. این هم شامل بچه های خاله و دائی میشه و هم خواهر و برادر. حالا قرار شده بچه حسین اینا رو دوست داشته باشم نیشخند 

آره داشتم میگفتم ، بعد از جریان پارسال عید خونه دائی من و بساطی که خودش و خانوم محترمش در آوردن (آخرشم نشد بیام تعریف کنم کاراشونو) و کارهایی که بعدش پیرامونش انجام دادن من باهاشون قطع ارتباط کردم و جایی که اونا بودن نمیرفتم. و چند بار هم پیش روی خودشون از در خونه مامانم اینا برگشتم تا بدونن شوخی باهاشون ندارم.

خلاصه روزی که برای دست بوسی اومده بودن خونمون و با یه جو سنگین نشسته بودیم و بازم جوجو بود که داشت سعی میکرد کمی فضا رو گرم کنه.. این دختر دائی داشت شعر باب اسفنجی رو برای خودش میخوند... همینطور که رسید به تهش در ادامه اش گفت دوبله و پخش از پرشین تون!!!

انگار که اینم ادامه شعره. ما یکدفعه منفجر شدیم از خنده و فضا کلی عوض شد.

اینو خواستم بگم که هر خبر های بد ننوشته باشم.

مادر شوهر و پدر شوهر دیشب برگشتن. ساعت 11 بود که رسیدن. برای خوردن چای اومدن خونه ما. مادر شوهر کلی نشست تعریف کرد و گریه کرد و خلاصه تغییر بحث افاقه نکرد و انقدر ادامه پیدا کرد که اشک جوجو هم در اومد و بعدش هم همه چیز به خوبی و خوشی و خنده تموم شد.

امروز تازه از خواب بیدار شده بودم که اومد با ظرفهای غذایی که برای برادر شوهر غذا داده بودم.

دعوتش کردم بشینه. باز هم شروع کرد ادامه شرح جریان مصیبت دختر عمه رو.

دست هام شروع کرده بود به لرزیدن. من خیلی این 2-3 روز سعی کردم گریه نکنم. برای مراسم مادر بیتا که رفته بودم خیلی گریه کردم و همش این 3-4 روز سر درد داشتم. این 2 روز هم هر وقت یاد دختر عمه جوجو افتادم سعی کردم برای فاتحه بخونم و گریه نکنم..

دقیقاَ 1 ساعت گزارش مراسم ختم گوش دادم و مادر شوهر بالاخره رضایت داد بعد از کلی تعریف که از عروس های عمه و اینکه توی مراسم کار میکردن و اینا بیخیال بشه.

البته متوجه شدم که منظورش به این بوده که این 2 روز برادر شوهر خورده و ریخته و پاشیده و توقع داشته من برم براشون جمع کنم و بشورم..

قبلاَ این کار رو میکردم اما وقتی من با کسی که انجام نمیده یه حالت رو دارم و خیلی راحت فروخته میشم به کسی که هنوز نیومده دیگه شرمنده توقعاتشون میشم.

مونده بودم چی جوابش رو بدم.. نمیدونستم باید بگم خوب مگه قراره عروس هم مثل خواهر بنده خدا هی غش کنه!! یا اینکه منم اگر خدائی نکرده اگر مصیبتی اتفاق افتاد قول میدم کمک کنم!!

قبلن ها هر چی از این حرفها میزد همش میگفتم منظوری نداره داره فقط تعریف میکنه. الان بعد جریاناتی که با جوجو داشتن نمیتونم اینطوری برداشت کنم. الان میبینم که خیلی چیزها رو خودم سعی کردم خوب ببینم... میشه طور دیگه ای هم دید.

انقدر ازشون تعریف کردم پیش فامیل های خودم که نزدیکای خودم فکر میکنن خانواده شوهرم از طرف خدا اومدن...

الان دیگه نمیتونم اونقدر دوستشون داشته باشم.. بیشترین چیزی که میخوام اینه که از این خونه برم.

اما باید منتظر بمونم تا جوجو بتونه توی کارش پیشرفتی بکنه. البته اگه وسطش ول نکنه و بیاد اورژانسی کمک باباش اینا. البته اگر این کار رو بکنه باید منو از دست رفته فرض کنه. دیگه حوصله آزمون و خطا رو ندارم.

مواظب خودتون باشین و برام دعا کنین.

از دیروز باشگاه رو شروع کردم. امیدوارم برای اسفند و انجام آزمایش ها حال و وضعم خوب شده باشه. این روزها خیلی افسرده و دلمرده هستم.