دیروز داشتم با ذوق و این شکلی نیشخند آ کا د م ی گو گ و ش رو نگاه میکردم.

وقتی داشت با ندا صحبت میکرد ، در مورد خانواده اش گفت و  گفت یه پسر خاله داشتم مثل داداشم بود.

یه مریضی خیلی سخت داشت به نام لوپوس و به خاطر همونم مرد!

من: تعجب

من: خنثی

و باز هم من: گریه

بعد در همون حال دپرسی گفتم ای خدا اون بنده خدا توی آلمان مرده و نتونستن نجاتش بدن... وای به حال من که اینجام.

اما یه ندای درونی بهم گفت پس خوشبحال تو که اینجا دکتری به خوبی دکتر اکبریان رو داری و حالت خوبه.

و من قلب

همه این تفکرات در 20 ثانیه افتاد و مدیونین اگر فکر کنین من خود درگیری دارم.

.

.

دو روز پیش توی سوپر مونده بودم تا نوبتم بشه و آقای مغازه دار جنس ها رو حساب کنه.

مشتری قبل از من انگار با ایشون آشنا بود و داشتن در مورد تعطیلی 1شنبه صحبت میکرد. که شنبه رو هم مرخصی گرفته و میرن مسافرت. آقای مغازه دار پرسید مگه 1 شنبه چه خبره که تعطیله؟

مشتری با تعجب پرسید اااااااا نمیدونی؟ سال×گرد حمله ا..م به ای  ر ان ه دیگه. خنثی

شاد باشید و پایدار. انشاله تعطیلات بهتون خوش بگذره و غم عید و مخارجش روزگار رو بهتون زهر نکنه.