Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نصف شبانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
 

خدائیش باید قدر این آپ منو بدونید.. چرا؟

الان خدمتتون عرض میکنم

چون الان یعنی ساعت دو و چهار دقیقه صبح به وقت لپ تاب خواهرم رفتم بدبخت بینوا رو بیدار کردم و سیم برق لپ تاب رو از زیرش کشیدم بیروم و بعد در اتاقش با صدای بدی بسته شد که باعث شد بقیه بیدار بشن و و الان هم دارم توی تاریکی اتاق داداش رضا براتون تایپ میکنم.

حالا دلیل این همه مرارت چیه؟؟ اینه که جوجو خان خیلی یکدفعه ای و عجیب مثل اینا که مخشون رو زدن تصمیم گرفت با بابا و مامان محترمش برن چهلم دختر عمه اش به اصفهان.

منم که کلاً نقش بوق رو ایفا میکنم و اول قرارش  رو میذاره و بعد به من خبر میده.

بعدشم چون ساعت 3 صبح میخوان برن منو آورد و خیلی ملووووو مجبورم کرد خونه مامانم اینا بمونم که شب تنها نمونم.

خوب من که کلاً شبا جغدم و خوابم نمیبره حالا حساب کنین جای خوابم عوض شده و خونه مامان اینها و به خاطر لوله های شوفاژ کفش گرمه و کنار همه تخت ها هم یک عدد شوفاژ روشنه که پیچش خرابه و بسته نمیشه و منم کسی هستم که شبها باید باد سرد به صورتم بخوره که خوابم ببره دارم خیلی مجانی سونای خشک رو تجربه میکنم.

حالا متوجه شدین چرا؟ نیشخند

بعدشم الان که رکورد بازی رو به 85000 رسوندم دیدم از بازی کردن چیزی نصیبم نمیشه گفتم بذار از این شب بی خوابی یه اثر به جا بذارم.

اولش یادم اومد که پارسال این موقع تازه فهمیدم که لوپوس دارم و چه اشکها که نریختم و چه عیدی که خراب نکردم و به باد ندادم.

امسال به لطف و یاری خدای مهربونم و در همین روز که 3 ماه از سقطم میگذره دکترهام گفتن همه چیز خوبه و خدا رو شکر مشکل جدیی وجود نداره.

امسال راستش به اندازه سال قبل امیدوار نیستم و قسمت زیادش به خاطر وضعیت مزخرف مملکته ولی منطقی تر و صبور تر از سال گذشته شدم.

امسال که داره تموم میشه نتیجه تمام زحمات و خر حمالی های جوجو نزد خانواده محترمش به باد فنا داده شد و ارزشی براش قائل نشدن و من دارم سعی میکنم اهمیتی بهش ندم تا سرطان بدخیم نگیرم نیشخند دور از جونم البته

تصمیم گرفتم وقایع سال 92 رو بدون تاخیر در دفتر خاطرات عزیزم بنویسم و هیچ بهونه ای هم قبول نیست.

بارداری من در 3 ماه قبل زمانی اتفاق افتاد که شرایط بدنیم مساعد نبود و من تقریباً میدونستم موندنی نیست. برای همینم نه اینجا نوشتم و نه به کسی گفتم. توی اطرافیانم بازتاب بدی داشت و فکرای بد کردن در حالی که خدا شاهد بود من فکر میکردم که دوستم دارن و از ناراحتیم ناراحت میشن و چون میدونستم اجتناب ناپذیره نخواستم ناراحتشون کنم و فکر کنم شاید اینجا هم همچین برداشتی شد. و البته یکسری چیزای دیگه هم که مراعات کردم و الان بابتش نداشتن اون اتفاقات ناراحتم.

پس سال دیگه وقایع بدون تاخیر ثبت میشن.

خوو من چیکار کنم اینجا خوابم نمیبره خدایا ساعت شد دو و نیم صبح.

خدا رضا رو خیر بده که اتاقش رو به من داد وگرنه فردا صبح مصیبت داشتم.

توی خونه مامان اینا وقتی اقاجون برای نماز صبح بیدار میشه دیگه یعنی روز آغاز شده و همه باید بیدار بشن.

کارهای عید هم به کندی داره پیش میره. بالاخره دست تنهایی این چیزا رو هم داره.

رضا یه مدتی رو برای کار رفته بود کیش... رئیسش توی 4 ماهی که رضا براش کار کرد فقط 1 ماه حقوقش رو بهش داد.

رضا هم استعفا داد و برگشت. حالا حقوقش چک 2 ماهه بهش داده. 2 روز قبل بابت بالارتن قیمت لپ تاب ناله میکردم که رضا گفت ببین اگه چک یارو (رئیسش) پاس نشد میرم کیش و ازش 2 تا لپ تاب میارم. یکیو به قیمت میفروشم و اون یکیو میدم به تو و مابقی مبلغ رو هر چی بود ازت میگیرم تا چک پر بشه.

من گفتم به نظر من چکش پاس نمیشه برو از کیش 2 تا لپ تاب رو بیار نیشخند

و حالا دارم دعا میکنم چکه پاس نشه. نیشخند

آهان یه چیز دیگه. خونهه رو یادتون... صاحب خونه 12 میلیون از قیمت خونه کم کرد و قرار شد 8 میلیون بعد عید بهش بدیم و خونه رو سند بزنیم. تا ببینیم خدا چی میخواد نیشخند من که تا سند نزنه قبول ندارم. حالا بعد عید هم باید 3 میلیون جور کنم بابت مابقی پول و الهی برسان فلوس که سخت محتاجیم.

و اینکه روز 3 شنبه هفته بعد توی باشگاه جشن داریم و میخوام 2-3 نمونه از محصولات خودم رو ببرم جهت بازاریابی.. به نظرتون از روی عکس ها که دیدین موفق میشم عایا؟ نیشخند

جوجوی عزیزمان قبل عید به در آمد نرسید. اما فکر نکنم درآمد هم دربیاد چیزیش به من برسه.. یه عالمه برنامه داره.. لپ تاب... گوشی.. ویولن.. افسوس خدائیش هر جا نگاه میکنم هیچ نقشی در برنامه های آینده اش ندارم یعنی در فرمایشاتش به چیزی اشاره نمیکنه بعدم وقتی بهش میگم قهر میکنه و میگه تو درک نداری وقتی درک پیدا کردی بیا حرف بزنیم.. به نظر شما من همسر بی درکی هستم؟

آهان امروز هم جوجو فرمود که شیخی در راه دیده و شیخ از غیب خبر داده که هان ای پسر برو بچسب به بابات و به درک که به هیچ جایی نمیرسی و هیچی هم نداری و کسی هم تف پای حمالی هات نمیندازه و ایشان نیز لبیک گفته و ما هم جامه بدریدیم و در خفا آه ها کشیدیم از این همه .. یت. ولله به خدا گریه

یه خبر دیگه. دااش کوچیکه هم بعد 5 سال دووندگی معافیت سربازیش رو گرفت. 21 میلیون وجه رایج مملت آب خورد تا در عرض 2 روز صادره بشه که ایشون ال بود و بل بود و قس علی هذا..

البته به قول دوستان تف به ریا که اقوام پدری که همه در این امور و امور بالاتری سری در سرها دارن هیچ کاری نکردن و کلاً منکر شدن که اهل گرفتن هیچ حبه یا هر کوفتی که بهش میگن هستن و انگار که زندگی اشرافیشون رو از راه کاملاً شرافتمندانه بدست آوردن خدائی نکرده و ما مجبور شدیم حبه رو تقدیم یه غریبه کنیم دلقک

ساعت کم کم داره میشه 3 و نزدیک حرکت کردن جوچو ایناست. یه حال بدی دارم از این سفرشون. بوی چیزای بد میاد شیطان کلاً با تصمیم های ناگهانی مشکل دارم.

انشال به سلامتی برن و برگردن.

شب به خیر (چشمام کور شد و اینهمه باشگاه رفتن باعث نشد که همت کنم و پا شم این برق لعنتی رو روشن کنم نیشخند )

آهان خبر آخر رو هم بگم  برم تا هفته دیگه گم شم.

ال سی دی گوشیم داره میسوزه نیشخند هفته دیگه ای موقع در عزای گوشی نازنینم میباشم.

بای و در پناه حق.