Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید (1)
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

با دعوت مستقیم لیمو جونم به یکباره یادم اومد که داریم به سرعت از تعطیلات دور میشیم و احتمالاَ‌ خاطراتش به فراموشی میره.

و اینگونه شد که علیرغم آنفولانزای خفنی که بدنمان را از حال و نا برده سعی میکنم مختصر و و مفید تعطیلات رو شرح بدم.

امسال برای اولین بار 4 شنبه سوری من و جوجو بیرون نرفتیم. جوجوی عزیزم که هر سال پای ثابت آتیش بازی کوچمون بود امسال رو در نهایت افسردگی موند خونه و من رو هم از صدای انفجارهای مهیب شب 4 شنبه سوری راحت کرد.

منم به جای اینکه برم بیرون و سرم رو بترکونم موندم خونه و با خمیر شیرینی نخودچی ام کشتی گرفتم .

فرداش بدون هماهنگی با من نهار روز عید رو (30 ام) رو قول دادن خونه مامانشون اینا. ما هم نهار رفتیم بالا و دکوراسیون جدید و خرید هاشون رو بهمون نشون دادن و ما نظاره کردیم و بعد نهار هم برگشتیم خونمون برای تحویل نمودن سال.

جوجو رفت پای کامپیوتر و من که هفت سین رو از شب قبلش چیده بودم با خیال راحت مشغول پخت شیرینی جدیدی که یاد گرفته بودم شدم.

در مورد چیدن هفت سین از شب قبل هم در تمام طول زنگی مشترک ما این اولین بار بود که اتفاق افتاد زیرا من سالهای قبل تا روزهای آخر سر کار بودم و دم سال تحویل بدو بدو سفره میچیدم. امسال اما با خیال راحت کارهام تموم شد و شب قبلش هم سفره چیدم.

نشستن پای تلوزیون بیگانه این عیب رو داشت که نفهمیدم چقدر به سال تحویل مونده و در نتیجه موقع سال تحویل من در حال طبخ شیرینی بودم و جوجو خان خواب بود.

بعدش که این ملت مشرک شروع کردن به زدن و رقصیدن جوجو رو بیدار کردم و روبوسی و عید مبارکی و کمی قرآن خوندیم و طبق قولی که داده بودم هیچ اشکی نریختم موقع دعاها.

پارسال انقدر سره سفره هفت سین گریه کردم که جونم در اومد.

امسال اما در کمال دلگرمی خواسته هام رو از خدای مهربونم خواستم و بر عکس هر سال که بدیو بدیو میرفتیم خونه پدر شوهر کمی معطل کردیم تا شیرینی های من از فر در بیان و در نتیجه 2 ساعت دیر رفیتم.

خلاصه رفتیم و با دریافت عیدی توپول (400 تومن) از پدر شوهر یخمان آب شد و معلوم شد که ما هم خریدنی هستیم و به چه قیمت ارزانی هم میشه خریدمون.

البته من هنوز نفهمیدم اون عیدی کار جوجو بود که دست خالی از مغازه اومد بیرون یا عیدی عید ما بود یا احتمالاَ کمک خرجیی که به پسرشون بابت 3 ماه بیکاری داده بودن. هرچی بود ما خوشحال شدیم.

بعدشم رفتیم خونه آقاجونم اینا و بدون اینکه بشینیم با مامان اینا و حسین اینا رفتیم شب خونه پدر بزرگ که همه خونشون دعوت بودن. شب خوب و شلوغی بود. قرار قبلی این بود که روز اول عید نهار بریم خونه مامان اینای جوجو که خوب روز قبلش دعوتمون کردن و فرداش خواستیم بازم بریم دیدیم نیستن و نشستیم خونمون.

شبش خونه آقاجونم اینا بودیم که خواهر سومی هم اومد و تولدش بود. برای تولدش هم بنده به سفارش مامان خانوم یک عدد چیز کیک فرد اعلا طبخ نمودم و بردیم و برادرم اینها هم از شهرستان اومده بودن و یک چیز کیک طفلی رو بین 22 نفر تقسیم کردیم که خوردن و تعریف کردن. کادو هم به خواهرم یک عدد کیف پول چرمی هدیه دادم.

روز دوم عید رو نهار خونه مامان اینهای جوجو بودیم. خاله جانشان تشریف آورده بودن و ما نیز دعوت شدیم و خوش گذشت و شب هم فکر کنم باز خونه آقاجون اینها رفتیم. روز سوم قرار بود بریم نهار خونه دائی جوجو که رفتیم و در میان راه پسر خاله جوجو زنگ زد و قرار شد ساعت 3 بیان خونمون.

همون روز سر راه اول رفتیم جمهوری و یک عدد تخته نرد برای داداش جوجو عیدی خریدیم که هم جواب مناسبی به عیدیشان داده باشیم و هم دست از سر کچل تخته ما برداره تا بتونیم با خودمون ببریم مسافرت.

از دریافت کادو بسیار خوشحال شد و ما نیز از انتخابمان خوشحال شدیم.

خونه دائی جوجو خوش گذشت و بعد از نهار بدیو بدیو برگشتیم خونه و تا ساعت 4/20 دقیقه منتظر مهمان هایی شدیم که قرار بود ساعت 3 بیان خونه ما.

ما هم شب خیر سرمون عروسی دعوت داشتیم. عروسیی که به خاطرش 3 روز سفرمون رو عقب انداخته بودیم.

مهمون ها ساعت 5 اومدن. و تا ساعت 6/30 هم بودن. مامان جوجو دیگه طفلی دید اینا قصد ندارن برن گفت من میرم بالا شام میپزم شما هم زود بیائین.  انقدر هم اومد سر پله صداشون کرد و فایده نکرد آخرش زنگ زد گفت بچه ها میخوان شب برن عروسی و مهمون ها طفلی ها با عجله بلند شدند و رفتن.

ساعت 30/6 شروع کردیم به آماده شدن برای عروسی و ساعت 7 راه افتادیم.

ساعت 8 رسیدیم عروسی و خوب بود و خوش گذشت (چون خواهر سومی بود و خیلی وقت بود با هم عروسی نرفته بودیم)

آخر شب هم کادو رو به مامان دادیم که فرداش در پاتختی کادو را تقدیم نماید.

فردا هم ریلکس خوابیدیم تا ساعت 10 و ساعت 12 راه افتادیم به سوی اصفهان.

نهار را در دلیجان خوردیم و و ساعت 6 عصر اصفهان بودیم. قرار بود شب بریم خونه عمه جوجو که دخترش فوت شده. دیدیم زوده و رفتیم گشتی در اصفهان زدیم و ساعت 8 برگشتیم خونه عمه جان.

اولش خیلی سرد بود و آخرش که دیگه داشتیم میخوابیدیم یخ ها کم کم در حال آب شدن بود. البته خوب تعجبی هم نداره کلاَ بار سوم بود این بنده خداها منو میدیدن.

فردا صبحش هم بار و بندیلمان را جمع کردیم و رفتیم به اصفهان گردی.

تا همین جا باشه بقیه اش برای بعد انشاله (انگار خیلی هم خلاصه نشد)

و این هم عکس هفت سین سال 92. ببخشید که سبزه ام اندازه درخت شده. این عکس برای روز 14 عید هست و ما امسال عکس نو از هفت سین نینداخیتم.