دیروز از صبح رفته بودم خونه مامان اینا. قرار بود آمپول ساعت 9:30 رو که برام زد موهام رو هم کوتاه کنه و تا شب بمونم و اون یکی آمپول رو بزنم و بعد جوجو بیاد دنبالم.

آمپول ها سر جای خودشون زده شدن و وقتی برای کوتاه کردن موهای من پیدا نشد.

نشسته بودم روی کاناپه پذیرایی و داشتم با لپ تاب خواهر کوچیکه وب خونی میکردم. چند روزی بود سری به دوستان نزده بودم. سری به ممو زدم و از لینکی که داده بود به وبلاگ نازنین رفتم.

شرح بیماری و روند پیشرفت بیماری مادر خدا بیامرزش رو نوشته بود. اشک میریختم و میخوندم. حواسم بود مامان نیاد ببینه دارم گریه میکنم.. یه لحظه وقتی سرم رو بلند کردم دیدم مامان برام چایی ریخته و داره به سختی سعی میکنه خرما رو از روی زمین  (جایی که قبلاَ نشسته بودم) برداره و برام بیاره.

مامان من کمرش رو عمل کرده و پیچ و مهره گذاشته. خم شدن براش خوب نیست... اما لحظه ای به زمین نمیشینه.

مامانم تازه امسال شده 50 سالش. اما خمیده راه میره. با اینکه صورتش و دستهاش و پوستش اصلاَ سنش رو نشون نمیده اما کمر خمیده اش...

چایی رو آورد و روی میز گذاشت و گفت بخور عزیزم سرد نشه.

بغض گلوم رو چسبیده بود. توی دلم خدا خدا میکردم و از خدا میخواستم سایه پدر و مادرم بر سرم بمونه.

همیشه از خدا خواستم.. هر ناراحتی و مریضی که برای عزیزانم هست برای من بیاد (فکر کنم برای همینه که یکدفعه ترکیدم)

بعدشم نشستم همه چیزیو که خونده بودم برای مامانم گفتم. درد کمرش زیاد بود و متوجه شدم خیلی حرفهام رو نمیشنوه.

خدایا.. برای نازنین و امثال نازنین صبر وشکیبایی و برای پدر و مادرهایی که هستن سلامتی و طول عمر عطا کن.