یه وقتایی که نباید

یاده یه آدمهایی که نباید

میاد و میشینه روی قلب آدم و همچین چنگالهای تیزش رو فرو میکنه که از جای تک تکش خون میریزه.

بعدش آدم نمیدونه چه مرگشه.. هی مثل ارواح دور خونه میچرخه و نمیدونه کیو گم کرده چیو گم کرده که انقدر سرگردونه.

یه وقتایی بدددددد دل آدم میگیره.. حتی حالت تهوع لعنتی هم نمیتونه حواس آدم رو پرت کنه.

بعدش آدم میشینه برای خودش آهنگ غمگین میذاره و هی زیر پتو مچاله میشه و هی آه میکشه.

یه وقتایی آدم به صورت خیلی عمدی یه آدمهایی رو که فکر میکنه دیگه نمیخوادشون و دوستشون نداره گم میکنه. آثارشون رو هم محو مکنه.. بعد مثل الان وقتی به گوه خوردن می افته.