Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یه وقتای دیگه..
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢
 

دوستان سلام

متاسفم بابت انرژی های منفی که ارسال کردم به سمتتون.

تازه شانس آوردین جلوی خودم رو گرفتم نیام اینجا دری وری بنویسم.

حالم کمی بهتره به لطف خدا.

یه توضیح که باید بدم اینه که تهوع بعد از سردرد وحشتناک ترین دردیه که من میتونم داشته باشم. اعضای بدنم رو از کار میندازه و مغزم رو مختل میکنه و تبدیل به یه ضبط صوت میشم که فقط ناله میکنه.

حالا اضافه بشه به اینا درد این آمپول های کوفتی و استرسی که بابت پیدا کردنشون کشیدم و اضافه بشه به سفر یک هفته ای مامانم اینا به مشهد و نبردن من و نبودنشون.

و باز اضافه بشه به اینا همسری که از صبح تا شب سر کاره و وقتی هم میاد خونه اوقاتش پای کامپیوتر به دیدن فیلم میگذره و بعضی وقتا که خیلی غر بزنم منو میبره بیرون و دوره میزنیم.

و بدتر از همه ، متاسفانه و متاسفانه ذوقی که بابت مادر شدن کور شده و هیچ حسی نیست مگر عذاب های هر روزه.

خوب نمیدونم باید چی بگم. فقط هر روز و هر روز عمیقاَدر فکر رفتم که این خانم های قدیمی با اون شرایط ناجور چطوری اینهمه درد رو بخودشون هموار میکردن و هفتصد تا بچه میزائیدن؟

مامانم به منو و مهسا میگه شما خیلی لوسین!!

اما باور کنین در هفته های گذشته از زندگی سیر شدم و 4 تا بچه ای رو که میخواستم داشته باشم به همین یکی کاهش دادم.

الان مثل اسکل ها بدنم قاطی کرده و تهوعم از عصر شروع میشه و تا شب پدرم رو در میاره و خوابم رو حروم میکنه. تا میاد خوابم ببره ساعت 9 صبحه و باید بیدار بشم برم خونه مامان اینا آمپول بزنم.

درد معده هم بابت خوردن آ اس آ و معده درد قدیمی این روزها به شدت خودنمایی میکنه و منو میپیچونه به هم... و بدترش اینه که هر کی منو میبینه میگه اوووووه حالا مشکلات اصل کاریت مونده ناراحت

مهربونی هایی که جوجو بهم میکنه خیلی به نظرم تصنعی شده.

احساس میکنم فقط میخواد کاری کنه یا چیزی بگه که گفته باشه وگرنه احساس همدردی رو حس نمیکنم.. این باعث شده همچین بگی نگی چشم دیدنش رو نداشته باشم.

یه رفتارهای دیگه ای هم ازش هست که از قدیم بوده و هر چند وقت یکبار خودش رو نشون میده و ناراحتم میکنه... اونا رو دیگه میمونه تا حالم کمی بهتر بشه و اینبار تلافی یه مدت طولانی رو سرش در بیارم.

احتمالاَ هم اولیش عوض کردن آدرس وبلاگم باشه که وقتی باهاش ازدواج کردم عین احمق ها آدرسش رو بهش دادم. به کسی که یک سر سوزن با من صادق نیست و همش در حال مخفی کاریه.

البته این خیلی زمان میبره و انتقال  7 سال آرشیو وبلاگ کار حضرت فیله.

بعدیش هم عوض کردن موبایلمه یعنی گوشی موبایلم با گوشیی که بتونم روش رمز بذارم.

و بعد تریش و بعد تریش..

همه چیزهایی که وقتی باهاش ازدواج کردم از من گرفت و به مم گفت زن و مردی که ازدواج میکنن حریم خصوصی ندارن.. و مقاومت من بی اثر بود و سرش رو به همه کارهای من داخل کرد.. اما الان کلی برای خودش حریم های خصوصی درست کرده که به نظرم کسی که مشکلی نداشته باشه دلیلی برای این کارهاش نداره.

همین دیگه.. آهان یه چیز دیگه

دیروز ظهر خوابیده بودم روی کاناپه

به پهلو خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم به همون حالتی که به پهلو بودم تکون نخوردم.. یکدفعه احساس کردم توی دلم یه چیزی داره نبض میزنه. دستم رو گذاشتم و کاملاَ حسش کردم.. یه چیزی توی دلم پیدا شد. یه احساس کوچولو.

البته الان برای تکون خوردن نی نی خیلی زوده. یه چیزی حدود 6 هفته مونده. اما این ضربان هم برای من که هیچ حسی نداشتم چیز جالبی بود.

این هفته 4 شنبه وقت دکتر دارم. مولودی هر سال مامان اینا برای تولد امام حسین (ع) رو انداخته بودیم جمعه که همه بتونن بیان..

خانم جلسه ای محترم بعد 2 هفته قول دادن دیروز خبر دادن که جمعه میرن برای انتخابات سبز و نمیتونن بیان.

مامان هم مجبور شد مولودی رو بندازه 4 شنبه که من وقت دکتر دارم... ناراحت

همچنان محتاج دعاتون هستم و انشاله اگر روزهای آینده حالم مثل امروز باشه میام و بهتون سر میزنم.

مواظب خودتون و آرزوهاتون باشین قلب