Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
من آنم که رستم بود پهلوان
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
 

یعنی خدائیش به این نتیجه رسیدین که من لوسم؟!!

خوب شدم به اظهارات مامانم اشاره کردم وگرنه معلوم نبود چقدر حرص میخوردین که نمیتونستین بهم بگه اووووووووووه حالا انگار چه خبره.

من وقتی 2 سالم بود دستم رفت توی چرخ گوشت.

به لطف اقدام به موقع مامانم که با شکم 7 ماهه اش منو به موقع رسوند به بیمارستان و تبحر یه دکتر هندی که انشاله هر جایی هست خدا سلامتی و خوشبختی رو نصیبش کنه و صد البته لطف بینهایت خدا در حالی که مامانم میگه نوک انگشت هام از پنجره جلوی چرخ گوشت دیده میشده انگشت هام قطع نشد و خدا اجازه داد داشته باشمشون.

تا 6 سالگیم عمل های مختلفی روی دستم انجام شد... عاقبت شد انگشت هایی که کارایی دارن اما ظاهرشون تا حدی بهم ریخت.

مامانم میگه وقتی 3 ساله  بودم و بعد یکی از عمل های خیلی سخت برای کشیدن بخیه های دستم منو برده بودن بیمارستان در تمام طول مدت بدون اینکه جیکم در بیاد نشسته بودم و گریه نکردم.. میگه پرستان حیرت کرده بود و هی میگفت چه بچه صبوری ..

وقتی 6 سالم بود و برای یکی از عمل ها مجبور شدم 3 ماه توی بیمارستان بستری باشم مامانم چون بچه کوچیک داشت نمیتوسنت بیاد بیمارستان باهام بمونه و بعضی وقتا یکی از خواهر های بزرگترم برای یه مدت کوتاه می اومدن که مثلاَ کنارم باشن. خودشونم بچه های 10-12 ساله بودن... و خیلی مواقع هم تنها بودم... اون موقع توی شهرستان ما فقط 1 بیمارستان بود و فضای محدود داشت. (البته الان هم همون یک بیمارستانه با این تفاوت که نه از دکتر های خوبش خبری هست و نه از گلستان بزرگی که داشت) به خاطر پزشک های متبحر هندی خیلی هم شلوغ بود و توی اکثر اتاق ها 5-6 بیمار بود. بچه هایی که با من توی یک اتاق بودن تمامشون مامان هاشون کنارشون بود... یادم نمیاد یکبار حتی یکبار بهونه گرفته باشم و گریه کرده باشم.. یادمه روزهای دوشنبه و جمعه ها فقط روز ملاقات بود.. میرفتم دم در بیمارستان و کنار نرده ها میموندم تا مامانم اینا بیان..

یادمه وقتی تازه دانشگاه قبول شده بودم و شهرستان بود ساکم رو برمیداشتم و می اومدم سر کار. تا ساعت 5 میدون هفت تیر سر کار بودم و بعدش میرفتم ترمینال جنوب و سوار اتوبوس میشدم و 5 ساعت بعد میرسیدم شهرمون. ساعت 10 شب.. توی شهرستانی که ساعت 9 بیشتر مردمش میخوابن. اگرم نخوابن پرونده توی آسمون پر نمیزنه. جایی که اتوبوس پیاده ام میکرد نیم ساعت تا خونه دائی مامان فاصله داشت و هیچ آژانسی نبود که سوار بشم و من توی اون ساعت شب پیاده میرفتم تا میرسیدم خونه دائی مامانم. و چه شبها که ساعت 11 از اونجا راه می افتادم و ساعت 4-5 صبح میرسیدم تهران.. و ساعت 6 هم راه می افتادم میرفتم سر کار.

اووووه خیلی از این چیزا یادمه. دیگه چیزهایی که در مدت زندگی مشترکم تحمل کردم و صدام در نیومد و کسی نفهمید (البته مقداریشو دوستایی که مدتیه باهام هستن و منو میخونن میدونن)

بماند.. این رفتارهایی که الان دارم در شان هیچ زمانی از زندگی من نبوده.

اما الان در این برهه زمانی احساس میکنم بریدم. شما که غریبه نیستین انگیزه ای برام نمونده. الان اگر به خاطر جوجه ای که خدا لطف بینهایتش رو شامل حالم کردم و بهم عطا کرده نبود پشت پا میزدم به هر چیزی که هست و نیست و میرفتم یه گوشه ای گم میشدم.

شاید فکر کنین بزرگش میکنم اما خدا میدونه که اینکار رو میکردم.

الان

الان هر نفسی که فرو میره و بر میاد منو شماتت میکنه بابت کارهایی که باید میکردم و نکردم و کارهایی که نباید میکردم و کردم.

وقت خوبی نیست برای اعصاب خوردی اما فعلاً که یقه منو چسبیده و ول نمیکنه.

خودم میدونم چه مرگمه. من تا حد زیادی از درد رو طاقت دارم و بی صدا تحمل میکنم.. از حد که گذشت فغانم به آسمون میره و سر همه رو میبرم. الان از حدم گذشته. دلم میخواد دور بشم از اینجا.. خیلی دور. بی کسی هم بد دردیه. نه در شرایطی هستم که خودم تنهایی برم و نه جائی رو دارم که برم و پیش کسی بمونم.

بیشتر از هر وقت دیگه ای از عمرم احساس تنهایی میکنم.. حتی بیشتر از وقتی که تنها گذاشته شدم.

گاهی وقتی میگویم " حالم خوبه" ،

دوست دارم کسی در چشمهایم

نگاه کند و بگوید ،

" راستشو بهم بگو."