Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
سيزده بدر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

چند روزی ميشه که فرصت نکردم بيام و به قول داداش کوچيکه يه حالی به اينجا بدم.

روز سيزده بدر قرار بود ما + جوجو اينا + دايی بزرگه اينا + خواهر بزرگم اينا + بابابزرگم اينا + نامزد جديد خاله با هم بريم سيزده بدر.

قرار بر اين بود صبح زود همه آماده حرکت باشن.

خواهر بزرگم که رفته بودن شهرستان و همون روز ساعت ۵ صبح رسيده بودن تهران. تا رفتن خونشون وسايلو بزارنو بيان شد ساعت ۳۰/۷.

قرار بود همه خونه بابا بزرگم و جوجو اينا که توی يک کوچه هستن جمع بشيم.

وقتی رفتيم ديديم بابا بزرگم اينا خودشون حرکت کردن. خاله جونم هم قرارش با نامزدش ساعت ۳۰/۹ بود. ما هم با جوجو اينا راه افتاديم. داداش بزرگم هم رفته بود ساعت ۵ صبح با پسر داييم مثلاْ جا نگه داشته بودن.

به سختی رفتيم توی ترافيک و رسيديم به محل که مامان جوجو که ما اون روز مهمونش بوديم گفت جوجه رو که برای ظهر درست کرده جا گذاشته!!!!!!

قرار شد جوجو و داداشم برن بيارن. بابا بزرگم اينا هم که نميدونستن ما کجاييم گم شده بودن. جوجو رفت و نشون به همون نشون که تا ساعت ۳۰/۱ برنگشت. موبايلشو هم داده بود دست داداشش. هيچ راه دسترسی هم بهش نداشتيم.

داييم اينا که جوجو رو موقع رفتن ديده بودن مسيرو سوال کرده بودن و ساعت ۱۰ به ما پيوستن. بابا بزرگم برای اينکه داماد جديدش گم نشه توی راه پياده شده بود تا اونارو بياره در حالی که خودش مسيرو بلد نبود.

ساعت ۳۰/۱۲ شد. از خاله و نامزدشو بابا بزرگم خبری نبود . دايی کوچيکم با پسر داييم رفتن دنبال اونا. اونا هم تا ساعت ۵ عصر با خالم اينا بر نگشتن.

ساعت ۵ ما تازه همه رو پيدا کرديم.

برای تجديد اعصاب صدای پخش ماشين ها رو زياد کرديم و جوجوی قشنگم و برادرام و پسر داييم رقصيدن.

اما اعصاب همه خورد شد. منم که بيمار تشريف داشتم از زير درختی که نشسته بودم و ۲ تا پتو روم انداخته بودن تکون نخوردم.

شب هم همه اومدن خونه ما. جوجوی عزيزم که از پرو بازی دايی کوچيکم (مبنی بر اينکه چرا ماها رو پيدا نکردين. چرا زنگ نزدين در حالی که موبايلهای ما سوخت از بس شماره اينا رو گرفته بوديم ) سر درد شديدی گرفت. شام نخورده رفت خونشون.

اون شب هم گذشت و من فردا با سردرد و خستگی زياد اومدم سر کار. و تا الان مريض بودم. ديروز ديگه حالم خيلی بد شد که نيومدم سر کار. جای دشمنا خالی ۱ پنی سيلين و يه پنادور هم نوش جان کردم اما همچنان شديداْ سرما خورده هستم. خلاصه وقتی اين مطلبو ميخونين مواظب باشين سرما نخورين.