Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ من بد نیستم. یعنی از اون هفته خیلی بهترم. البته به قول مارال جون روحی بهترم.

اون هفته تصمیم گرفتم برم شمال و یه سر به خاله غریبم بزنم. طفلی الان چند ماهی میشه به خاطر کار شوهرش رفته آمل و خیلی احساس غربت میکنه. جوجو گفت نمیاد و من با حسین اینا و مامان و رضا رفتیم. آقاجون و خواهر کوچیکه هم موندن. از اون طرف خاله کوچیکه و دائی کوچیکه و مادر بزرگم هم اومدن.

رفتنی برامون سخت شد چون حسین اشتباهی رفت جاده فیروز کوه. راهمون دور شد و هم من و هم مهسا طفلی که این روزها دیگه شکمش حسابی قلمبه شده اذیت شدیم. آمپول شب رو هم بین راه مامان برام زد. ساعت 11 بود رسیدیم خونه خاله ام. چقدر دلم براش تنگ شده بود. اونم وقتی ما رو دید انقدر ذوق کرده بود که نمیدونست چیکار کنه. خلاصه شام رو خوردیم و نصف افراد رفتن خونه دائیم که خانومش آملی هست و بقیه موندن خونه خاله.

تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم و حرف زدیم. فرداش من مجبور شدم ساعت 9 بیدار بشم برای آمپولم. با اینکه سعی کردم خوابم نپره نشد نیشخند بقیه هم بیدار شدن و صبحانه صرف شد. تا کمی خودمون رو به اینور و اونور زدیم و با مهسا و زن دائی کوچیکه که اونم باردار هست اطلاعات رد و بدل کردیم شد موقع نهار. دست خاله درد نکنه جوجه خیلی خوشمزه ای با کمک حسین و دائی کوچیکه درست کرده بودن. نهار صرف شد و بچه ها قرار شد برن دریا. من که آفتاب برام ضرر داره و مایل هم نبودم توی اون ظهر داغ برم بیرون با مامان و مادر بزرگ و خاله موندیم خونه. حرف زدیم و استراحت کردیم و عصر بود بچه ها برگشتن.

شب هم طبق روال شب قبل. با خاله کوچیکه درد و دل کردیم. با اون که حرف زدم حالم خیلی بهتر شد. خیلی آرومم کرد.

فرداش فرار بود بریم جنگل. با راهنمایی دائی رفتمی چمستان. خیلی جای زیبا و ساکتی بود. نهار مهمون دائی بودیم. بعدشم قرار بود بریم خونه خاله که گفتن دائی دعوت کرده و کمی ناراحتی پیش اومد (مامانم ناراحت بود) و خدا رو شکر به تدبیر رضا و حسین همه چیز آروم شد و شب خونه دائی رفتیم.

بد نبود. خانومش کلاَ به اینکه بری خونش حساسیت زیادی داره انگار. اما خودش وقتی خونه اینو و اون میره از در و دیوار میره بالا. ما هم تا ساعت 1 نشسته بودیم تا آخرین ظرف و لیوانش رو جابجا کنه و بهمون بگه کجا باید بخوابیم.

ما قرار بود ساعت 5 صبح جمعه راه بیافتیم. منم حالم از شامی که خورده بودم بد بود و متاسفانه تا صبح نتوستم بخوابم.  ساعت 5 هم بیدار شدیم و راه افتادیم. ساعت هشت و نیم رسیدیم تهران و خدا رو شکر حسین هم به کارش رسید.

شنبه هم وقت سونوی ان تی داشتم. (اگر نبود یک هفته ای پیش خاله می موندم) دکتر سونو کرد و خدا رو شکر گفت همه چیز خوب و نرمال هست. جوجو هم برای اولین بار اومده بود. باز هم نشد ما صدای قلب نی نی رو بشنویم و همچنان در خماری هستیم.

دیگه اینکه در پی تنگ شدن لباسها مادر شوهر رفت و برام چند دست لباس خرید همه خوب بودن به جز یکیش.

قرار شد دوشنبه که عید بود ببریم عوض کنیم. مامانم گفت اونم بیاد که بریم یکسری لوازم ببینیم. باهاش شرط و قرار گذاشتم که تا ماه 6 هیچی نخره.

آخرش هم نشد و جوجو یه صندلی ماشین پسندید که 450 بود !!

آقاهه هیچ تخفیفی هم نداد. رنگ مشکی و چرمی بود. خدا خیر بده آقاهه فروشنده مغازه کناریو که به جوجو گفت این خوب نیست و بچه زود عرق میکنه و نمیشینه توش.

دیگه از خود آقاهه مغازه کناری یه صندلی خریدیم به 290 با یکسری خرت و پرت ریز دیگه.

بعدشم مامان رو کشون کشون آوردم بیرون. وقتی رسیدیم خونه سردرد خیلی بدی داشتم. ساعت 8 شب خواستیم با جوجو بریم بیرون دوری بزنیم که مامانش زنگ زد که پسر دختر خاله جوجو با خانومش میان خونشون و قراره بریم بیرون.

من خیلی حالم بد بود اما بیخیال شدم و گفتم باشه. ساعت 9 تازه از خونه راه افتادیم. دختر خاله جوجو هم که خیلی آدم سرد و نچسبی هستش بود. حالا ساعت 9 هه ما داریم میریم بیرون میبینم مادر شوهر میگه بریم در اون یکی مغازه خاله میخواد لباس بخره!! توی اون ترافیک کلی رفتیم تا رسیدیم مغازه و لباس رو نداشت. بالاخره ساعت 9/30 رسیدیم به پارک و دیدیم دوست برادر شو.هر و خانومش هم بودن. با وجود سردرد بهمون خوش گذشت. عروس خاله و خانوم دوست برادر شوهر خیلی دخترهای خوبی هستن و خیلی هردوتاشون رو دوست دارم. ساعت 12 رسیدیم خونه و من تا صبح روی سرم دستمال خیس گذاشتم. ساعت 5 صبح خوابم برد و خدا رو شکر وقتی بیدار شدم به لطف 3 تا استامینوفنی که در فواصل 3 ساعتی خورده بودم و چای بابونه و دعا و آیه هایی که خونده بودم سرم آروم بود.

دیروزم سه شنبه بود و جوجو خان اولین جلسه کلاسش بود.

اگه گفتین چه کلاسی؟

ویولن قلب قراره بشه جوجو کنان !!

امیدوارم موفق بشه و پیگیری کنه. دیشب هم برای آمپولم رفتیم خونه مامان اینا و دیدم مامان خانوم رفته نمایشگاه فرش و به جای فرش بچه (چون من یک اتاق دارم و قرار نیست اتاقی درست کنم) یه فرش تزئینی خریده بود از چرم و پوست و فرش.

بهم گفت ببر خونتون که خراب نشه. وقتی آوردم مادر شوهر دیدش گفت وای چقدر قشنگه!!!! چند خریده؟ گفتم نمیدونم. برگشت به بابای جوجو گفت اینو مامانش برای کادوی بچه خریده. گفتم نععع به جای فرش اتاق بچه خریده و بعدشم رفتیم خونمون.

امروز صبح بهش میگم مامان فرشه قشنگ بود؟ میبینم یه قیافه عجیبی به خودش گرفت و گفت بد نبود!! منه احمق هم گفتم قیمتش رو پرسیدم گفتن 280.

بعدش برگشته میگه این مامان هم یه کارایی میکنه ها!!  البته خوب میره میبینه خوشش میاد.

منو میگی تعجب انقدر ناراحت شدم که میخواستم همون موقع پاشم از سر میز برم. اما خودم رو کنترل کردم. جوجو و باباش هم فهمیدن چه حرف بدی به من زده. هی سعی کردن یه چیزی بگن ماست مالی بشه اما انقدر اعصابم خورد شده بود که حد نداشت. سریع صبحانه ام رو خوردم و اومدم خونمون.

گفتم یعنی به جد و آباد من لعنت اگه دیگه یه تیکه از چیزهایی که میخرم رو بهت نشون بدم یا نظرت رو بپرسم. انگار خودشون خیلی سنگ تموم میذارن چه توقع هایی دارن.

حکایت چند روز قبله بهش میگم اتاق من جا نداره من نمیتونم تخت خودم رو جمع کنم و تخت برای بچه بذارم در حالی که توش نمیخوابه.

بعد از اینکه کلی سعی کرد وسایل رو در ذهنش بچرخونه تا تخت رو به زود جا بده و دید نمیشه میگه همسایمون هم دخترش اتاقش جا نداشت چند سال بعد وقتی خونه خریدن براشون سرویس خرید.

یا دو روز بعدش داشتم میگفتم مامان خیلی به لباس بچه علاقه داره و خیلی زیاد میخره! برگشته میگه خوب مامان میتونه پولش رو الکی خرج نکنه و برای بچه طلا بخره.!!

یکی نیست بگه مگه مامان من بهتونم بدهکاره. از اینا هیچی به جوجو نگفتم. یعنی گفتنش فایده ای نداره و دیگه حتی دلم هم سبک نمیشه.

اما خیلی کار بدی کرد این حرفها رو به من زد. خیلی ازش ناراحت شدم. نمییخوام محبت هاش رو ندیده بگیرم اما یکی دیگه داره سرش رو اساسی کلاه میذاره و با قربونت برم فدات بشم چیزشون میکنه ایشون میخواد برای من زرنگ بازی در بیاره.

همین دیگه بسه تعریف هام. بعدش شاید سفرنامه شیراز رو بنویسم و تعطیلات رو تمومش کنم.

مواظب خودتون و ارزوهاتون باشین و نذارین آدمهای بد آزارتون بدن.