سلام دوستای گلم

عید گذشته همتون مبارک.

انشاله طاعات و عبادات همتون مورد قبول درگاه حق.

منو ببخشین که نتونستم سر موعد عید بیام و دونه دونه بهتون عید رو تبریک بگم و براتون آرزوهای خوب کنم. خدا لعنت کنه این سردرد رو.

خوب مختصر و مفید گزارش اون هفته رو بدم و مرخص بشم.

هفته قبل ، جوجو یکدفعه تصمیم گرفت به علت بحران حالی و روحی من مشرف بشیم به شمال نیشخند این بود که شنبه اون هفته راهی آمل شدیم و در منزل خاله محترم فرود اومدیم.

2  روز اول رو من حالم خوب نبود و خونه بودیم. در واقع روز اول رفتیم دوری در بازار بزنیم که فشارم اومد پائین و سردرد لعنتی تا 2 روز بعدش منو انداخت.

روز سوم اما هوا ابری شد و ما هم رفتیم بابلسر دریا.

عالی بود. هم هوا هم دمای آب. البته من اجازه ورود به آب رو نداشتم اما خوب تونستم پاچه مبارک رو بالا بزنم و کمی در آب قدم بزنم که خودش خیلی برای روحیه ام خوب بود.

یک شب شام هم رفتیم رستوران حاج محسن تا ببینیم آیا تعریف های رضا درسته یا نه.. که خوب غذاش خوب بود و ما راضی بودیم.

2 وعده هم به اصرار دایی جان و خانومش مهمون ایشون بودیم که خدا رو شکر زندائی روی مود خوبش بود و بی محلمون نکرد یول

سه شنبه صبح هم اومدیم خونمون. روز 4 شنبه من آزمایش دادم و دیدیم بعله مشکل من نرفتن به ددر بوده خنده پلاکتم 12 هزار تا بالا تر اومده و یک چهارم ضرر جبران شد.

بقیه روزها هم در تاریکی و سکوت با دستمال سرد گذشت.

امروز تونستم کمی پای کامپیوتر بشینم. البته یکی دوبار اومدم سیستم رو روشن کردم اما به جز یکی 2 تا کامنت برای دوستان نتونستم ادامه بدم و سیستم خاموش شد و من هم لالائیدم. لالا که نه .. منظورم همون دراز کشیدن و ناله کردن و التماس به خدا ودستمال سرد و ایناست نیشخند

امروز کمی آروم ترم. نمیدونم تا کی اینطوریم.

در هر حال قصد شرح یک هفته گذشته بود نه شرح حال مزخرفم.

اینم 1 عکس از روز برگشتمون. هوا عالی بود... وقتی هم رفتیم دریا دوربین توی ماشین جا موند و از اونجایی که ما خیلی آدم های تیزی هستیم هیشکی حاضر نشد بره بیاره افسوس

میدونم عکس قشنگی نیست. میخوام مه غلیظش رو ببینین و شاید مثل من ریه هاتون خنک بشه.

اینم هدیه حسین قبل از اینکه بفهمیم نی نی پسره.

برای دخمل خودش هم قرمزش رو خریده. البته کمی مدلش با این فرق داره.

مادر شوهر اینها هم روز پنجشنبه اون هفته رفتن سفر (شمال اینور) و قراره انشاله این 4 شنبه بیان. خونمون ترسناک شده. من که میترسم توی حیاط برم. دوست دارم زودتر برگردن تا خونه زودتر امن بشه.

بعداَ نوشت: وای خدایااااا الان اینو از وبلاگ ممو دیدم.. خدا کمکشون کنه انشاله.. اشکم سرازیر شد گریه