Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه ها و ...
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
 

خوب بالاخره به سلامتی و میمنت نی نی گوگولوی حسین اینا به دنیا اومد و همه ما رو از دیدن روی ماهش مشعوف نمود.

رها خانوم (تا الان اسمش اینه نیشخند) که تا الان هیچ عکسی ازش در دست ندارم پنجشنبه صبح به دنیا اومد.

نی نیمون خیلی خوشگله ماشاله. علت عکس نداشتنم هم اینه که دوربین مامان و بابای خوش فکر بچه 3 روز قبل تولد خراب شده و دوربین بنده رو به یغما بردن و تا الان خبری از دوربین نازنینم در دست نیست.

پنجشنبه عصر برای دیدن نی نی و مامانش راهی بیمارستان شدیم و خدا رو شکر دیدیم همه چیز خوبه و ما از فرزند ته تغاری خونمون و خانواده مهسا اینا هم از فرزند ته تغاری خونشون صاحب نوه شدن.

انشاله عکسش که دستم رسید براتون میذارم ببینین دخترمون چقده ناناسه ماشاله.

خوب حالا روزانه هام:

اون هفته با مامانم و جوجو رفتیم بیمارستان شهید رجایی و برای اکوی قلب حبه انگور وقت گرفتیم. خانومه خیلی مهربون بود و وقتی شرایطم رو شنید برای این هفته بهم وقت داد.

سردرد ها کمی بهترن و بعضی وقتا میرن و منو مشعوف میکنن و بعضی وقتا هم به صورت همه جانبه حمله میکنن و منو مغلوب.

در کل ما خوبیم قلب

یه چند تا چیز جالب براتون تعریف کنم از سیسمونی خریدن مامانم:

قبلن گفته بودم که توی سفرهایی که سال قبل به قشم داشتم یکسری چیزهایی که خوشم اومده بود خریده بودم.

خوب تا یه حدی از کار انجام شده بود.

مامانم به محض اینکه جواب مثبت بارداری منو شنید مثل این حسرت به دلها شروع به خرید کرد و التماس های من بابت اینکه صبر کنه تا حداقل جنسیت بچه معلوم بشه بی تاثیر بود.

توی سفری که به شمال رفته بودم به این نتیجه رسیدم که بهش زنگ بزنم و بگم که چقدر با این عجله اش برای خرید به من استرس وارد میکنه و عملیات پلاکت سازی منو با شکست مواجه میکنه.

زنگ زدم و گفتم و ایشون هم قهر کردن.

بعد 1 هفته که از قهر در اومدن و منم از شمال برگشتم وقتی رفتم خونشون دیدم آورد یک چمدون لباس گذاشت جلوی من و گفت من اینا رو خریدم. از خود راضی خودت بعداَ هرچی خوشت اومد بریم بخریم.

وقتی لباس ها رو باز کردم دیدم هی وای من... خیلی بیشتر از چیزی که نیاز بوده خریده و جایی برای پسندهای بعدی من نذاشته.

البته ناگفته نماند که مامانم بسیار خوش سلیقه هست و همه سلیقه اش رو قبول دارن و منم مستثنی نیستم.. اما خوب بالاخره پس من چی؟؟؟

هیچی دیگه دیدم کار از کار گذشته و بعد کمی حرص خوردن بیخیال شدم.

تا اون هفته با هم رفتیم بوستان و به سلیقه من کمی لباس خریدیدم  (حدود 700 هزار تومن) و بهش گفتم این اسراف و خرید اضافه هست و تو باعثش شدی.

ایشون هم ابرویی بالا انداختن و گفتن دلم میخواد. عینک

من: تعجب

هیچی دیگه با سرعت و عجله ای که مامان به کار بست کار خرید سیمونی تقریباَ تمومه و مونده کمدش که قراره به دائی جوجو سفارش بدم بسازه که مناسب اتاقمون در بیاد و اینکه برم چند تا مدل ببینم.

یه دستگار بخور سرد و زانو بند و یکی دوتا چیز بیخوده دیگه!!

اون هفته زندائی جوجو هم که به تازگی عروسش باردار شده خونه مامان اینای جوجو منو دید و گفت مامانت دیگه خرید رو باید کم کم شروع کنه لبخند

منم لبخندی زدم و گفتم ههه مامانم خریدش رو تموم کرده منتظر منه نیشخند

زندائی جوجو پرسید مگه چند ماهته؟ سوال

گفتم 5 خنثی

زندائی جوجو: متفکر

من: دلقک

زندائی جوجو:.....

فکر کنم خواست بگه مگه چقدر اجاق کوری کشیدین که انقدر عجله دارین که دیگه حرفش رو خورد.

خلاصه که بحث ها و دعواها و جدل هایی داشتیم با مامان خانومم.

هر بار هم دعوامون میشد رضا میانجیگری میکرد و میگفت مامان ولش کن هیچ مضنه پلاکت دستت هست نیشخند

منم میگفتم واله به خدا همینو بگو..

خوب تا همین جا که خرید کردم متاسفانه نصفش در اتاق جا نمیشه.

این در شرایطی هست که برای حبه انگور تخت نگرفتم.

اطرافیان پیشنهاد دادن که تخت خودم رو جمع کنم و برای نی نی اتاق بچینم.

منم فکر کردم که نی نیی که نیومده به خاطرش از اتاق خودم هم بگذرم رو فردا پس فردا دیگه نمیتونم جمعش کنم و جواب خواسته هاش رو بدم در نتیجه این کار و نکردم. شیطان

برام مهم نیست دیگران چی میگن و چی فکر میکنن.

همه وسیله ها به جز همون ماشینی که حسین خرید و عکسش رو گذاشتم خونه مامان اینهاست. فکر کنم تا 2 ماه دیگه هم همونجا بمونه تا تکلیف کمد و تغییر دکور خونمون معلوم بشه.

وقتی اومد انشاله عکسها رو براتون میذارم.