ما درون نیمکتی جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچیک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

 

مهر به همه بچه مدرسه ای های قدیمی مبارک. بعد سالها دلم هوس مهر و مدرسه کرد. نمیدونم چرا اما چند سال اول مهر هیچ معنیی برام نداشت. شاید چون همه دور و بری ها از مدرسه مرخص شدن و کسی نبود این حس رو بهمون بده. اما امسال پسر خواهرم کلاس اولیه و کلی براش خوشحالم.

ضمناَ شعر رو هم نمیدونم از کیه. خواهرم صبح برام فرستاد و کلی لبخند به لبم آورد. منم خواستم با شما به اشتراک بزارم. ماچ

- امروز صبح پسر دائی جوجو که خانومش بارداره از من پرسید نی نی شما الان لگد میزنه؟ من هنوز جواب نداده بودم که جوجو گفت اووووووووه خیلی وقته .

دائی جوجو هم برگشت به پسرش نگاه کرد و با یه لحن دلخور گفت از الان لگد میزنه تا آخر عمرش!!

ما: خنده

بعداَ نوشت: شیمای عزیزم بازم که وبت رو بستی و رفتی؟ بازم نگفتی منم دلم میگیره و برات تنگ میشه؟

نسی جان وبلاگ تو هم که منهدم شده دوستم! من کجا برات پیغام بذارم پس؟

مموی عزیزم خوشحالم جایی رو که فقط احتمالی برات پیغام گذاشتم درست بود و به دستت رسید.