Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزمره های یک نیلوفر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

قرص کلسیوم رو با تاخیر زیادی بعد از صبحونه و با چندش میزارم توی دهنم و کمی آب روش میخورم. اه.. بازم چسبید به گلوم. یه نگاهی به کرانچی فلفلی جوجو که درش بازه و کف خونه افتاده میکنم. با ترس یه دونه بر میدارم و میذارم دهنم.

آتیشم میزنه. میرم سر یخچال و 2 تا دونه از انگوریو که دیشب شستم و نتونستم بخورمش جدا میکنم و تمام. مشکل قرص حل میشه.

در حال جمع آوری لیوانهای مختلفی که منو جوجو در تمام اقصی نقاط خونه پخش کردیم به پنجشنبه فکر میکنم.

خواهر بزرگه زنگ زد و گفت میان خونه رو حسابی تمیز کنن که بعد از این فقط تمیز کاری عادی بمونه برای هر هفته که میان.

نمیدونم چرا این آهنگ گل سنگم داره توی مغزه میچرخه.

حوصله ندارم دنبالش توی سی دی ها بگردم . میرم که دانلود کنم. توی سرچ اونیو که ستار خونده انتخاب میکنم. سایتهای لعنتی هیچکدوم دانلود نمیدن. یاد سی دی ام پی تری ستار میافتم که سالهاست دارمش.

نععععععع. آلبوم دلتنگی رو نداره. یاد سایت محبوبم می افتم.. میزنم و قربونش برم مثل همیشه دانلود رو بهم میده.

آهنگ رو میزنم با صدای بلند بخونه...

دارم توی خونه مثل ارواح میگردم که چشمم به کیسه های خرید دیشب میافته.

بر میدارم که جابجا کنم... واوووو همش برای کابینت ادویه هاست. در کابینت رو که باز میکنم میبینم باز جوجو خان موقع نیمرو پختنش فلفل رو ریخته کف کابینت.

وقتی به خودم میام میبینم تمام کابینت رو خالی کردم روی گاز. کفش رو حسابی تمیز میکنم و شروع به جابجایی وسیله ها میکنم. یکمی رشته سوپ از قبل مونده با این یکی که 2 روز پیش بازش کردم یکی میکنم و درش رو درست میبندم و میذارم سر جاش. چشمم به جعبه چایی های میوه ای می افته. یادم میاد که توی کمد دیواری 2 تا بسته دیده بودم ماله وقتیه که مامان از کیش برام آورد.

میرم اونا رو هم میارم و به زود جا میدم توی این جعبه.

لبخندی از رضایت از اینکه 2 تا جعبه چای هم 2 تاست برای کم شدن روی لبم میشینه.

تن ماهی.. تاریخش رو چک میکنم.. یکسال دیگه وقت داره میره سر جاش. سس سویا.. نمیدونم چرا اما یه روز دیدم و خریدمش. احتمالاَ‌جوگیر شده بودم. میذارمش اونجا شاید به زودی وقتی حس آشپزی برگشت چیزی یاد بگیرم و باهاش درست کنم.

یه شیشه هست که نمیدونم محتویاتش گندمه یا جو. خجالت آوره... اما خوب نمیدونم. میذارم تا وقتی مامان از سفر اومد ازش بپرسم.

اوه.. خاکشیر رو هم پیدا میکنم. همین روزاست که بهش احتیاج پیدا میکنم... ماکارونی ها و ادویه ها و روغن و بقیه چیزا میرن سر جاشون. با اینکه همیشه کابینت ادویه ام تمیز و مرتبه اما بازم احساس میکنم کلی جا باز شده.

درب کابینت رو میبندم و احساس رضایت میکنم. اما وقتی خواهرم اینا پنجشنبه بیان از کجا بفهمن که منم حرکتی کردم و جایی رو تمیز کردم؟ خنده

بیخیال میشم و با خنده به خودم میگم ای تنبل. خجالت نکش بیارشون درب کابینت رو باز کن و بهشون نشون بده.

خسته شدم. نیشخند باید برم بقیه انگورم رو بخورم و کمی استراحت کنم.

انگور رو از یخچال در میارم و در حالی که کیسه های مواد شوینده بهم دهن کجی میکنن ولو میشم روی مبل. فرشته