اگه برق آشپزخونه رو خاموش کنم خونه شبه شب میشه.

خونه ما که تاریک هست و هوای ابری شده و بارش بارون هم مزید بر علت شده تا خونه در تاریکی مطلق فرو بره.

من البته نارضایتی ندارم. هم سرمایی که یه لرزش خفیف به وجودم میده رو دوست دارم و هم این تاریکی رو و هم نم بارونی که نمیدونم از کجا وارد خونه شده.

کرختی سرما خوردگی هم آخرین توان بدنم رو برده.

امروز حتی نتونستم تا خونه مامان اینا برم برای تزریق آمپولم.

با اینکه هفته مربوط به پای سمت راستم تموم شده اما به زور گشتم و یه جا پیدا کردم و دوباره آمپول رو به همون پای هفته قبل زدم تا امشب مامان از دستم شروع کنه.

از جوجو نمیگم که کجاست و چیکار میکنه. میخوام بعداً اگر زنده بودم و اینا رو خوندم باعث دقم نشه. هرجایی هست دنبال کارش نیست.

فکر کنم افسردگی بارداری حسابی یقه ام رو گرفته و ولم نمیکنه.

اصلاً و ابداً حوصله آپ کردن و نت اومدن رو ندارم.

2 هفته قبل هم آزمایش های لوپوسم رو انجام دادم. اون هفته که زنگ زدم برای جواب برم بهم گفت دوباره بیا نمونه بده. آزمایشت مشکوک بوده.!!

چهارشنبه اون هفته باز رفتم آزمایش دادم.

سه شنبه اش هم رفته بودم اولین سونوی بیوفیزیکال.

اولین به این منظوره که از اون هفته باید هر هفته برم و از هفته بعد هم باید هفته ای دوبار برم این سونو رو تا آخر بارداری.

خدا رو شکر انگار مشکلی نبود.

دکترم اما بهم 6 تا آمپول بتامتازون داد. توضیحی نداد اما آقای داروخونه ای که همسایمونه به جوجو گفته بود اینا برای تکمیل شدن ریه جنینه و در بارداری هایی که احتمال زود به دنیا اومدن دارن استفاده میشه.

آهان بعدشم 2 هفته رژیم سختی که بابت آز دوم قند تحمل کردم نتیجه اش بالاتر رفتن قندم بود!!

دکتر هم برام روزی 1 بار تزریق انسولین رو تجویز کرد.

اینم از این.

اسم حبه انگور هم 2 شب پیش تعیین شد.

اما چون اصلاً دوستش ندارم نمیخوام در موردش حرفی بزنم. متاسفانه من و جوجو هیچ تفاهمی در مورد اسم نداشتیم و متاسفانه تر اینکه اسم انتخابی اون از لای قرآن در اومد.

خیلی غمگینم که هیچ علاقه ای به اسم جوجه ای که اینهمه بابتش مصیبت میکشم ندارم.

اما من مثل بعضی ها زیر حرفم نمیزنم و به عهدم  پایبندم. حتی اگر حالم از این اسم بهم بخوره.

روزهای هفته قبل رو بیشتر خونه مامان بودم.

جوجو اینا معظلی که با سر و صدای مغازشون برای من درست کردن رو بر طرف نکردن. منم بیشتر از این نمیتونستم سردرد بکشم.

مامان جوجو هم اون هفته با فامیل های جدیدش رفت کیش!

امروز هم از من طلبکار بود که به من گفتن برو سفر حالت خوب شه میرم میام میبینم همشون با هم دعوا کردن منم میخوام بذارم برم.

منم انقدر بی حوصله بودم که فقط  جلوی دهنم رو گرفتم که نگم فقط مونده بابت تربیت بچه هاتون از من طلبکار باشین.

سریع بلند شدم و اومدم خونمون.

والله به خدا. خودم حوصله خودم رو ندارم همه عالم هم غر چیزهای بی ربط رو به من میزنن.

دلم میخواد یا بشینم انقدر عر بزنم که بمیرم یا یکیو پیدا کنم بزنمش تا دلم خنک بشه.

فکر کنم دچار روانپریشی مزمن شدم!

برای آمرزش روحم دعا کنین.

مامان جوجو الان زنگ زد برم نهار بخورم.

اصلاً اشتها ندارم ! اما نتونستم بگم. طفلی کلی برای تهیه نهار زحمت میکشه.

من برم فعلاً بای.