هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره.

فکر کنم 9 سال پیش بود. توی اون کوچه بن بست وقتی داشتیم توی ماشین با هم حرف میزدیم آقا پلیسه اومد زد به شیشه که شما چه نسبتی با هم دارین. بیائین پائین ببینم...

خانوم نامرد همسایه زنگ زده بود به 110. انگار داشتیم چیکار میکردیم. یادمه خیلی ترسیده بودم. حتی تصورشم نمی تونستم بکنم که برم کلانتری... بد ترش اینه بخوام زنگ بزنم به مامان آقاجون بیان..

فکر کنم یه 45 دقیقه ای مخ آقای پلیس رو گذاشتی بپزه تا بیخیالمون شد. یادته از هولمون یه خیابون حوالی میدون شوش رو یکطرفه رفتیم خنده بعدشم مثل قهرمان ها رفتیم شیر موز خوردیم تا تمام جونی که در اثر استرس ازمون کشیده شده بود برگرده.

هیچ وقت نفهمیدم اون شب چرا اون خانوم زنگ زد پلیس. ما که کاری نمیکردیم. ما اهل هیچی نبودیم. به خاطر همینم شاید تا الان خدا باهامون بوده. اما هر چی بود شب سخت و خاطره انگیزی بود.

2 شب قبل وقتی دلم گرفته بود باز منو بردی توی همون کوچه. توی میدون هفت تیر. آخه اونجا یه روزی محلتون بوده. میخواستی هیئتی که بچگی میرفتیو بهم نشون بدی.

یه چایی برام آوردی و رفتی که با بچه محل های قدیمیتون حرف بزنی. من اما چقدر اشک ریختم با صدای نوحه خونی آقای مداح. دلم خیلی پر بود. چایی هم عجب چسبید.

اون کوچه همون کوچه بود و ما همون آدمها... زمان هم تقریباً همون زمان بود و هوا هم همونقدر تاریک. ماشینمون عوض شده بود و ثمره 7 سال زندگیمون که داشت پدر منو در می آورد با وول خوردن هاش.

شب خوبی بود. آب هویج بستیی هم که بعد مدتها پرهیز خوردم خیلی بهم چسبید. به خاطر همون هم شب وقتی انسولین رو زدم حالم بد نشد.

بعد مدتها یه شب خوب رو با تو گذروندم . ممنونم ازت.

................

دوستای مهربونم که نگران من هستین و بهم دلداری میدین... قربونتون برم که انقده با محبتین... من آیا حق ندارم وقتی دعا میکنم شما رو دعا کنم؟ که بعضی ها اونطوری با تعجب میان میگن یعنی میری زیارت دوستای وبلاگیو دعا میکنی؟ من نمیدونم مگه دوست چیه؟ شاخ داره؟ دم داره؟

اسم حبه انگور رو یه توضیحی در موردش بدم. در مورد اینکه ما یه اسم رو دوتائیمون دوست داشته باشیم  نه اینکه همچین اسمی نیست.. هست اما اسم هایی که جوجو  سالهای قبل با خودش عهد کرده روی بچه اش بذاره جزو اون اسم ها نیستن. حاضر هم نیست کوتاه بیاد و به قول خودش به قرآن سپرده. خوب در مرحله اول اسم انتخابی اون دراومد. دارم سعی میکنم کار رو به دور دوم بکشونم نیشخند خوب که فکر میکنم میبینم مرد بازی در آوردن جلوی کسی که یکبار زیر حرفش زده کار همچین عاقلانه ای نیست.

از احوالات من هم اگر بخواهید بدونین بد نیستم. این روزها صبح که از خواب بیدار میشم میرم خونه مامان و تا شب ساعت 11 اونجام . جوجو میاد شام میخوریم و می آئیم خونه.

اونجا خیلی حوصله ام سر میره. مامان از صبح تا شب یا مشغوله کاره یا داره سریال های تلوزیون رو میبینه که برای بار هزارم پخش میشن و من دوست ندارم.

کاری هم از دستم بر نمیاد که بخوام سر خودم رو باهاش گرم کنم. خیلی سخت میگذره.

کتاب خوندن و کار با کامپیوتر هم تعطیله به خاطر رهایی از سردرد. وگرنه انقدر کتاب دانلود شده توی کامپیوتر دارم که خدا بدونه.

آهان یه اتفاق دیگه این روزها هم شاغل شدن دوباره ام هست نیشخند عینک 

موقع جالبیو انتخاب کردم نه؟ چه میشه کرد. مجبور شدم به صورت اضطراری حسابداری شرکت حسین رو بپذیرم. گندی بالا آوردن که بیا و ببین.

روز 5 شنبه و جمعه ام همش با رضا به وارد کردن اطلاعات در سیستمی که خریدیم گذشت. هنوز خیلیش مونده. 2-3 هفته کار خیلی سختیو در پیش خواهیم داشت. انشاله زود در بیاد که این جوجه من خیلی اذیت نشه با این نشستن های من.

هفته ای یکبار سونوی بیفیزیکال رو هم دارم میرم. انگار اوضاع بد نیست. فقط همون آب دور جنین زیاده که مدام تذکر میدن به شکمت ضربه نخوره.

دکتر گفته اگر نینی زود نیاد بعد هفته 37 به دنیا میارش. یعنی 5 هفته دیگه.

لحظه دیدار نزدیک است بغل

امروز توی مطب دکتر داشت یه جور عجیب غریبی به پهلوم ضربه میزد خانوم پیری که کنارم نشسته بود ترسیده بود. توی دلم یواش بهش گفتم هوی غضنفر چیکار میکنی؟

انقده از این اسمه خوشش اومده بود یک بپر بپری میکرد بیا و ببین خنده

خلاصه اسم غضنفر در دور بعدی وارد اسم ها میشه.

همین دیگه.

آهان بابت ایام محرم تسلیت نگفتم.

انشاله باشه برای روزهای خاصش. در این روزها در دعاهاتون منو فراموش نکنین. خیلی محتاج دعای دلهای پاکتون هستم.