Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ماهه من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

خوبین؟ منم بد نیستم خدا رو شکر

این ماه رو شروع کردیم با تولد آقاجونم (1 آذر) و تولد جوجو (2 آذر)

تولد صدفی عزیزم هم که 1 آذر بود و از همین جا بهش تبریک میگم. ماچ

برای تولد آقاجونم خودم کیک پزیدم  بغل کلی هم همه خوردن و خوششون اومد.

برای تولد جوجو هم مامانش بنده خدا خیلی زحمت کشید و مامانم اینا رو هم دعوت کرد.

منتها جوجو خان چون قهر کرده بود و گفته بود خونشون نمیره تولد رو آوردن خونه ما.

خوب اخم جوجو کمی حال شرکت کننده ها رو گرفت  مخصوصاً مامانش اینا ولی خوب تولدش بود و کاری نمیشد کرد و چیزی بهش گفت.

البته این کار ازش بعید بود چون بر خلاف من که اصلاً نمیتونم خوشحالی و ناراحتیم رو پنهان کنم اون خیلی خوددار  هست و حتی اگر کسی وسط دعوای ما هم برسه اون خوددار هست و میخنده... اما اون شب شاید به خاطر 8 ساعتی که توی دندونپزشکی گذرونده بود بی اخلاق شده بود بچم.

بگذریم. کادو هم براش همه نقدی حساب کردن.

منم ظهرش رفتم بانک پارسیان که براش کارت هدیه بگیرم. به جوجو گفتم 10 دقیقه جلوی بانک منتظر بمون من کارتم خراب شده یه سوال کنم بیام.

نمیدونستم یه کارت هدیه رو به اندازه یه افتتاح حساب طولش میدن. 50 دقیقه منو معطل کردن. آخرشم وقتی عبارتیو که میخواستم رو کارت زد جوجو اومد داخل بانک ببینه من چرا انقدر دیر کردم و کارت رو روی میز کارمند بانک دید و...

هیچی دیگه بدینسان هم گند زده شد به کادومون. مبلغش هم 100 چوق بود نیشخند دست تنگ و جیب خالی و اینا...

از همون اول آذر هم این حبه انگور ما بنای ناسازگاریو گذاشت و حرکتهاش شد روزی 2 تا حرکت اونم در حد خیلی ضعیف. من هی خودمو زدم به اون راه.. شیرینی هم نمیتونستم بخورم چون فرتی قند میره بالا. خلاصه دندون به جیگر گرفتم تا دوشنبه و دیروز رفتم سونوگرافی و دکتر گفت حالش خوبه.

وزنش 2380 گرم بود و بقه چیزا هم خوب بود. به جز مایع آمونیوتیک که کمی زیاد بود.

حالا فردا برم دکتر ببینم چی میگه.

آهان اون هفته هم دکتر یکسری آزمایش نوشته بود. وقتی جواب رو گرفتم و بردم دکتر فهمیدم بعلههه حدسم درست بوده و آزمایشگاه محترم آز پلاکت رو جا انداخته.

شنبه تماس گرفتم و گفتن بیا نیم ساعت یه نمونه خون بده و صبر کن جوابش رو بهت میدیم.

رفتم. 1 ساعتی طول کشید. اما عجیبش این بود که پلاکتم از آز 2 هفته قبل 43 هزارتا بالاتر بود. امیدوارم جوابش درست باشه.. اینطوری به حداقل میزان پلاکت رسیدم. اما چشمم آب نمیخوره. فکر کنم یه چیزی نوشتن و بهم دادن نیشخند حالا 2 هفته دیگه باز آزمایش دارم و معلوم میشه آزمایشگاه محترم با دبدبه و کبکبه چند مرده حلاجن.

 همین دیگه. بقیه وقت روزها هم اگر به سردرد و استراحت نگذره به امور منزل (در حد خیلی کم) و امور حسابداری شرکت برادر میگذره.

هر کسی هم میرسه بمون میگه زمانش کی هست؟ و ما میگیم نییدونیم. دکتر زمان نگفته.. ملت هم فکر میکنن داریم ناز میکنیم. نمیدونن چقدر برای خودمون سخته که هیچ تکلیفی ازمون روشن نیست.

دعا کنین همه چیز خوب پیش بره و نی نی سورپرایزمون نکنه.

مواظب خودتون باشین دوستان.

در پناه حق.