سلام دوستای مهربونم

هفته 36 هم امروز به سلامتی و میمنت تموم میشه و نفس میره که انشاله 1 یا 2 هفته دیگه راحت بیاد بالا.

یعنی مصیبتی شده بلند شدن و نشستن. مصیبتی شده گلاب به روتون دستشویی رفتن. راه رفتن.. غذا خوردن.. به خدا حتی نفس کشیدن.

اگه یه جایی وسط حال یا اتاق یا هر جایی بشینم زمین و کسی دم دستم نباشه که دستم رو بگیرخ بلند بشم باید مثل اسب چهار دست و پا برم تا کنتر میزی مبلی چیزی تا دستم رو بگیرم بهش و بلند بشم. اونم تازه یه چند دقیقه از درد شکمم خم میمونم بعد یواش یواش لولاهام از هم باز میشن. نیشخند

حبه انگور هم که قشنگ عین بابای عتیقه اش میمونه. موقع شکار ... دنش میگیره.

از این همه روز هفته ، از پنجشنبه شب که خونه حسین مهمون بودیم تکون نخورد تا جمعه شب.

مامان اینا گیر داده بودن برو بیمارستان. گفتم بابا الان که بیمارستان کسی نیست. این انترن ها پدر آدم رو در میارن. یه جحرف بیجا هم بزنن من حالم انقدر بد هست که به فردا صبح و اومدن دکتر نرسم.

خلاصه جمعه شب بعد از ماساژی که جوجو با روغن زیتون به شکمم داد رضایت دادن کمی جابجا بشن شازده.

تا ساعت 4 صبح بیدار نشستم و حرکت هاش رو چک کردم. خوب شده بود. دست محبت پدر میخواست بچم. نیشخند پدرشم که حالیش نیست این چیزا هی میگه تو لباس نمیپوشی این بچه سردش میشه. زبان

خلاصه که شبی گذشت به من و مامانم و مادر شوهرم که بعداً خبر دار شدم طفلی ها از استرس من هیجکدوم شب رو نخوابیدن.

امروز هم رفتم آزمایش های لوپوس رو انجام دادم. نمیدونم چرا هر چی سرنگ رو توی دستم نگه داشت خونم نیومد. مجبور شد بکشه که رگ های دستم داغون شدن همه. هنوزم که هنوزه درد دارن.

یعنی این روزهای آخر دیر میگذره ناجور هااااااا.

ماشین لباسشوییمون هم 2 هفته هست خراب شده و با امروز میشه 3 روز که تعمیر کار شرکت میاد و میره و درست نمیشه. فریزر هم صداهای ناجور میده و یخچال هم صفحه داخلیش که ضد برفک هست یه یخ گنده به اندازه کف دست میبنده و هی آب میشه و میریزه توی یخچال.

همه با هم طغیان کردن. گریه

منم با اینکه دوربینم رو از اسات حسین اینا در آوردم اما نمیدونم چرا حوصله ندارم از این لوازم نی نی عکس بندازم و براتون بذارم. یعنی شدم خدای بی حوصلگی و تنبلی.

دعوا سر اسم حبه انگور ادامه داره. جوجو باز پریشب قهر کرد و گفت هر چی میخوای اسمش رو بذار من پسر صداش میکنم. اما نامرد امروز باز زد زیر حرفش افسوس

دکتر هم نامه بیمارستان رو بالاخره اون هفته بهم داد و نوید داد که هزینه های زیادی رو پیش رو داریم. ما هم توکل به خدا کردیم. نیشخند خودمون که فکر نکنم از پسش بر بیائیم.

همین دیگه. وقتی شبها میخوام بخوابم یه عالمه سوژه میاد توی سرم برای نوشتن.

وقتی میشینم پای لب تا همین چرت و پرت هایی که خوندین از مغزم تراوش میکنه.

علتش رو نمیدونم دلقک