Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
رونمایی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
 

شاید اولین ساعت ها باشه اما خوب الان تیکر بالای وبلاگ 36 هفته و 6 روز رو نشون میده و همین دل منو شاد میکنه.

هفته بسیار بسیار سختی رو گذروندم. از روز یکشنبه هفته قبل فشارم بی دلیل رفت بالا و دیگه هم پائین نیومد. چه نصف شبها که کشیدمون درمونگاه برای تست فشار و چه شبها تا صبح که برای گرفتن هر 2 ساعت یا نیم ساعت فشارم بیدار بودم.

در اثر خوردن آب ناریج و این قبیل چیزهای ترش که معمولاً موقع بالا رفتن فشار کمک زیادی بهم میکردن معده ام داغون شد و شدت گرفتن درد معده هم شد قوز بالای قوز.

روز دوشنبه برای سونوی بیوفیزیکال رفتیم. میخواستم دیگه بعدش برم بیمارستان. از دست دکتر درمونگاه خسته شدم که فشارم رو میگرفت و میگفت 1 دونه از 9 پائین تره یه دونه از 14. خودت تصمیم بگیر بری بیمارستان یا نه.

روز سونو دکتر وقتی بهش گفتم فشارم بالا بوده با دقت بیشتری حبه انگورم رو چک کرد و گفت همه چیزش خوبه. و آخراش هم با ذوق گفت آخی این نی نی چقدر مو داره ماشاله که همین حرفش باعث شد بالاخره بعد چند روز لبخند به لبمون بیاد.

بعد سونوگرافی فشارم  کمی بهتر شد و منم بیخیال بیمارستان شدم.

تا 4 شنبه هم تحمل کردم و چهارشنبه وقتی جواب آزمایش های لوپوسم رو گرفتم دیدم هی وای من پلاکت هام بازم 30 هزارتا سقوط  آزاد داشته.

درد مفاصلم هم مزید بر علت شد و وقتی دکتر رو دیدم اشکم سرازیر شد.

مشکلات رو که گفتم دکتر هم سریع برام یه آزمایش پروتئین ادرار نوشت و یه نامه به دکتر روماتولوژم  و گفت جواب اینا رو برای دوشنبه بیار مطب ، من هفته دیگه بچه رو به دنیا میارم.

یعنی حرفش باعث شد بالاخره نفس راحت رو بکشم.

خلاصه که 2 شنبه معلوم میشه که روز تولد حبه انگورم از 3 شنبه تا جمعه کدوم روزه.

جوجو که میگه دوشنبه میاد پیش دکتر و صحبت میکنه که روز سه شنبه نی نی به دنیا بیاد.

البته بهش حق میدم. از دست توهم های نصف شب من داره دیوونه میشه نیشخند 

یه شب که خواب دیدم زخمی شدم و خون سرم داره قطره قطره میریزه. بیدار هم شده بودم ریختن خون رو توی دستم حس میکردم.. وقتی دیدم نخیر بیدارم و داره تو دستم میچکه جوجو رو صدا کردم و گفتم پاشو داره خون میچکه..  این طفلی هم هراسون بیدار شد. دیدم الانه که سکته کنه گفتم نه بخواب عرقه. در حالی که خودم مطمئن نبودم. اونم یه نفس بلند کشید و دوباره خوابید. هنوز داشت قطره قطره توی دستم چکه میکرد.. من این تجربه رو از خون دماغ های شبانه دارم. خلاصه دستم رو آوردم جلوی بینیم و بو کردم. بوی خون نبود. خودم رو قانع کردم که عرقه و خوابیدم و صبح دیدم بعله خونی در کار نبوده.

دیشب هم نصف شب بیدار شدم و صدای شره آب روی فرش رو شنیدم. نشستم دیدم صدا خیلی واضحه. چراغ اتاق رو یکباره روشن کردم که باز جوجو مثل جن زده ها بیدار شد.

اینبار سریع فرش رو دیدم و آبی در کار نبود. زود خاموشش کردم و از جوجو معذرت خواستم. نیشخند خلاصه وضعی داریم این روزها دیدنی.

امشب هم مادر شوهر مهربون برام تولد گرفت. فردا تولدمه اما خوب ترجیح دادن امشب تولد بازی کنیم.

متاسفانه دعوای حل نشده جوجو و باباش و داداش وسط مهمونی حادثه آفرید و همه بهم ریختن. یه ناراحتی 2 ساعته پیش اومد که با قهر جوجو و رفتنش همراه بود. داداشش هم رفت دنبالش و بالاخره آوردش.

شام هم در ناراحتی تقریبی صرف شد.

بعدشم کیک بازی و اینا که کم کم یخ جوجو باز شد. کادو ها هم همه نقدی بود.

بعدشم بحث اسم حبه انگور شد و قرار شد باز یه قرعه کشی کنیم.

قرعه انتخاب به نام جوجو افتاد و اونم باز اسم قبلی رو انتخاب کرد.

منم دیگه قبول کردم.

اسم حبه انگورم شد جاوید.

فعلاً اینو داشته باشین تا ببینم این فشار لعنتی یکمی پائین میاد تا کمی اعصابم سر جاش باشه و بتونم عکس این سیسمونی رو بندازم و بذارم یا میمونه برای بعد و با جاویدم عکسش رو میذارم.

مطلب بعدی من اگر عکس نباشه قطعاً یا شب قبل از زایمانه یا روز بعدش انشاله که خبرهای خوب بهتون بدم.

منو حبه انگورم رو دعا کنین.

منم شما رو دعا میکنم.

.

.

سیندختی عزیزم امیدوارم حال بابای عزیزت بهتر شده باشه. ماچ