ساعت  12:45 شبه.

کمرم خیلی درد میکنه. وقتی چراغ رو خاموش کردم و توی تختم دراز کشیدم متوجه ضربه های نبضی حبه انگورم شدم.

چقدر دلم برای این ضربه هایی که حالم رو بد میکرد تنگ میشه.

برای موج مکزیکی هایی که میرفت و من غش میکردم از خنده.

امشب آخرین شبه دو نفره هاست.

آخرین شب دو نفره من و جوجو.

آخرین شب دو نفره من و حبه انگورم.

حبه انگورم فردا از من جدا میشه و به عنوان یه انسان مستقل به زندگیش ادامه میده.

نمیدونم چرا بغض دارم از رسیدن روزی که انقدر براش ثانیه شماری کردم.. حتی امروز به خاطر جلو انداختنش کلی با دکترم بحث کردم.

دکی میخواست زایمان رو بندازه هفته دیگه یکشنبه. میگفت 38 هفته تموم بشه.

فکر کن میشد 1 دی... یعنی حبه انگورم آذری نمیشد... یعنی من این بی نفسی های شبونه رو کلی دیگه باید تحمل میکردم.

تازه از همه بدتر.. حرف اون مرتیکه شوهر خواهرم که میگفت 1 دی دنیا بیاد که دقیقاً 40 سال از من کوچیکتر بشه حقیقی میشد.

وقتی دیگه نا امید شده بودم و داشتم فکر میکردم وقتی نخواد بشه نمیشه... دکی یادش اومد من انسولین میزنم و گفت فردا برو بستری شو.

اینه که امروز توی خونه مامانم اینا و مامان اینای جوجو و ما یه شور و هیجانی در گرفت که جالب بود.

همراه با ترسه.. همه نگرانن که فردا مشکلی پیش نیاد.. البته کسی به چیزی اشاره ای نمیکنه. من اما همچنان معتقدم گر نگهدار من آن که خود میدانم .. شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.

استرس عمل رو ندارم. چون اصلاً بهش فکر نمیکنم. به خودم میگم وقتی وقتش رسید بهش فکر میکنم. البته اینی که قبلاً چند بار اتاق عمل رو دیدم باعث میشه احساس ترس و اینا نداشته باشم.

وسیله ها جمعه. دوربین آماده.. موبایل شارژ شده.. حتی یادم بوده وسیله آرایش بردارم.. اونم کی من!!

مهسا هی این چند روز ازم پرسید موهات رو رنگ نمیکنی؟ گفتم نه. بذار نی نی بیاد بعد. دلم میسوزه براش از بس از داروهایی که من خوردم آسیب دید. نمیخوام هیچ ریسکی کنم سر اینکه با یه مواد شیمیایی دیگه هم بهش آسیب بزنم.

باید ساعت 4:30 صبح بیدار بشم. دکی گفته ساعت 5:30 بیمارستان باشم. خودشم ساعت 6:30 میاد.

امشب از تکون های حبه انگور که به صورت عجیبی نسبت به این چند هفته زیاد شدن خیلی دلم میگیره. تا الان به خدا سپرده بوده.. از الان به بعد هم به خدا میسپارمش.

هدف از این پست نیمه شب نوشتن دلتنگیم بود.. خبر دادن به شما.. طلب حلالیت و التماس دعا.

هر مشکلی برای خودم باشه تحمل میکنم. لطفاً دعا کنین حبه انگورم بدون هیچ مشکلی باشه.

راستی جوجو توی آخرین شب دونفره ترجیح داده توی حال بشینه و با لب تابش بازی کنه.

دلم میخواست به جای اینکه تا صبح احیا بگیره بیاد و کنار من باشه. بیاد و آرومم کنه. اما خوب حیف. بازم هم نمیدونه الان باید چیکار کنه.

بیخیال نمیخوام امشب شکایت کنم.

به محض اینکه تونستم میام و خبر میدم بهتون.

یا به جوجو میگم توی پیغام های همین پست براتون خبر بنویسه. چون من به کسی اعتماد ندارم که رمز خونه ام رو بهش بدم.

مواظب خودتون باشین تا برگردم.

دعا یادتون نره.