سلام دوستای مهربونم

امشب اومدم خونه خودمون مرخصی نیشخند

البته جوجه ام رو خونه مامان اینا گذاشتم.

شوخی میکنم مرخصی اجباریه. فردا صبح زود باید برم آزمایش بدم و نمیخواستم خونه مامان اینا همه اذیت بشن بابت زود بیدار شدنمون.

یه کوشولو شرح روز تولد پسرکم رو براتون اومدم بنویسم و عکس نانازش رو براتون بذارم.

دوشنبه شب تمام  رو قبل از اینکه برم بخوابم براتون نوشتم. وقتی پستم ارسال شد فکر کنم جوجو رفت خوندش خنثی برای همینم بعد نیم ساعت اومد و ازم دلجویی نمود.

منم کمی اشک فشانی کردم و دلم سبک شد.

تا صبح هر دومون بیدار بودیم. ساعت یک ربع به 5 مثلاً بیدار شدیم و زنگ زدیم به جفت مامان ها و بیدارشون کردیم. ساعت 5 از خونه ما حرکت کردیم. منو و جوجو و مامانش.

بعدشم رفتیم دنبال مامانم و پیش به سوی بیمارستان.

راس ساعت 5:30 بیمارستان بودیم.

رفتیم از اطلاعات پرسیدیم برای بستری کجا باید بریم.

گفتن تشریف ببرین طبقه اول. ما هم رفتیم طبقه اول و از تنها پرستاری که دیدیم پرسیدیم برای بستری زایمان کجا باید بریم؟

حالا من جلو میرفتم.. مامانها دنبالم .. جوجو م پشت سر ما.

پرستاره به من گفت اصلاً به اتاق زایمان شما سر زدین؟

گفتم خیر ما اومدیم گفتن بیائیم این طبقه. گفت دنبالم بیا.. منم فکر کردم یه جائیه که باید مدارک رو بدیم تا بهمون بگن کجا باید بریم. دنبالش رفتم دیدم نذاشت بقیه بیان.

منو برد توی یه اتاق و گفت لباسهات رو در بیار.

منم شوکه نگاش کردم و گفتم چی؟ یعنی خوب فکر میکردم باید یه پروسه اداری طی کنیم.. باید از جوجو و مامانم اینا خداحافظی کنم... اما پرستاره بدون هیچ تذکری منو برد سر اصل قضیه.

یجوری رعشه گرفته بودم. با شک و تردید از اینکه حالش خوبه یا نه همونطوری نشستم روی تخت.

دیدم اومد گفت نامه دکترت رو بده و لباسها رو در بیار دیگه.

گفتم ببخشید یعنی همینطوری اینجا بمونم؟

به لباس سفیدی که گوشه تخت بود اشاره کرد و گفت اونو بپوش.

 

لباس رو برداشتم و داشتم نگاش میکردم که خدا رو شکر مامان جوجو اومد.

دستبند و زنجیر گردنم رو باز کرد و کمکم کرد لباسهام رو توی ساکی که داده بودن بذارم.

پرستاره اومد و منو به یه تخت که توی راهرو بود راهنمایی کرد.

بعدش یکی اومد و در مورد داروهام پرسید.

یکی دیگه اومد و فشارم رو گرفت و کمی خون گرفت بابت آزمایش هایی که دکتر خواسته بود.

یکی دیگه  اومد و باز در مورد داروهام پرسید. هر کدوم رو میخواستم جواب بدم میگفت ولش کن میرم از توی پرونده میبینم.

بعد 10 دقیقه اومد باهام دعوا کرد که چرا نگفتی این داروها رو مصرف میکردی..

منم دیدم بنده خدا درگیری داره هیچی بهش نگفتم.

هنوز هم توی حیرت بودم از مدلی که منو بردن توی اتاق و نگفتن که از خانواده ام خداحافظی کنم که 2 تا خانوم اومدن برای آنژیو کت (البته اگر اسمش رو درست گفته باشم) و برای سوند.

اولیش جیغ و اشکم رو در آورد. مخصوصاً که اون لوله لعنتی رو دوبار توی دستم فرو کرد.

شاید باور نکنین اما هنوزم جاش درد میکنه. دومی اما بر خلاف تصورم و تعریف دیگران خیلی سخت نبود. یعنی میشد تحملش کرد و صدایی از گلو خارج نشه.

هنوز داشتم برای دست بینوام سوگواری میکردم که یه خانومی اومد که خودش رو فیلمبردار معرفی کرد.. یه توضیحاتی داد که یادم نمیاد چی بود. فقط فرستادمش پیش جوجو تا برای فیلمبرداری باهاش هماهنگ کنه.

خانومه رفت و بعد یه مدتی برگشت و کمی باهام صحبت کرد و فیلم گرفت. منم از درد و دل گرفتگی همش رو با بغض صحبت کردم . حالا فرداش که فیلم بیاد همه میگن چه لوس!!

ساعت 6:30 بود که دکترم طبق قرار اومد .باهام کمی خوش و بش کرد. دستورات لازم رو داد و گفت باید منتظر جواب آزمایش پلاکتم باشیم.

منو به اتاق عمل انتقال دادن. به سختی از روی برانکارد خودم رو به تخت اتاق انتقال دادم. دکتر بیهوشی اومد و پرسید بیهوش میشم یا بی حس؟

منم که صد البته بیهوشی رو انتخاب کردم. البته فقط داشت سر منو گرم میکرد وگرنه دکترم در هیچ موردی از من نظر نخواست و خودش با توجه به شرایطم همه چیز رو انتخاب کرده بود. نیشخند

خوب تا اینجا رو داشته باشید...

اینم عکس حبه انگورم جاوید خان ناناس ماچ

 این عکس بدو تولدش هست و اگر الان ببینینش عمراً تشخیص ندین که اون اینه.