:سلام دوستای مهربون

بدون مقدمه چینی ادامه مطلب: یه چیزی که از مطلب قبل جا مونده بود زمان انتقالم به اتاق عمل یکی ازپرستارها گفت صبر کن شوهرش رو ببینه. ما اون یکی خیلی وحشیانه تخت رو کشید داخل آسانسور. وقتی دم در اتاق عمل رسیدن یک لحظه صبر کردن تا در رو باز کنن خدا خیر بده نگهبانه رو که جوجو رو صدا کرد و اونم از همون دور برام دست تکون داد و دیگه ندیدمش. مامانم رو هم ندیدم.

خلاصه که من بیهوشی رو انتخاب کردم و یک لحظه همزمان هم پرستار از دستم خون گرفت و هم یه پرستار دیگه بتادین ریخت رو شکمم که چون سرد بود من یه تکون خوردم و یه نفس بلند کشیدم.

دکتر بیهوشی هم گفت ای بابا این از یه خون گرفتن اینطوری شوکه میشه بعد عمل میخواد چیکار کنه.. خواستم بگم بابا جون خون گرفتن برای من شده مثل چایی خوردن. این هفته های آخری 2 بار در هفته میرفتم آزمایشگاه هر بارم 4-5 تا لوله خون میگرفتن... که مجال بهم نداد و ماسک رو روی صورتم گذاشت. داشتم صلوات میفرستادم. به هپروت رفتنم از اونی که فکر میکردم طولانی تر شد ولی بالاخره رفتم به هپروت..

وقتی به خودم اومدم که داشتم با صدای بلند میگفتم آیییییییی نیشخند

فکر کنم ریکاوری رو روی سرم گذاشته بودم.

اولین باری که چشمم رو باز کردم و ساعت رو دیدم 9 بود.

باز از هوش رفتم. دفعه بعد 9:30 بود. یکباره یه درد وحشتناک توی وجودم پیچید که چشمم رو که باز کردم دیدم پرستار افتاده روم و داره شکمم رو فشار میده. اون موقع حواسم نبود وگرنه دستش رو نمیگرفتم و التماس نمیکردم ولم کنه.

اما خوب 2-3 باری ادامه داد.. نفهمیدم کی منو به بخش زایمان منتقل کردن. همون جایی که صبح ازش اومده بودم. درد خیلی زیاد بود. پرستار اومد و برام مسکن زد. موقع انتقال جوجو رو دیدم و مامانم و مامان جوجو. جوجو اومد جلو و پیشونیم رو بوسید و حالم رو پرسید. فقط ازش پرسیدم بچه خوبه؟ اونم گفت سالمه سالم. کولاک کردی نیشخند 

مامانم رو دوباره توی بخش زایمان دیدم. بردنمون توی یه اتاق. بعد یه مدتی بردنمون یه جای دیگه. مامانم میخواست بهم کمی آب بده. پرستاره نذاشت. گلوم مثل چوب شده بود. نفس نمیتونستم بکشم. درد ادامه داشت و انگار مسکن ها اثری نداشت.

مامان باز پرستار رو صدا کرد. باز مسکن داد و کمی بهتر شدم. در تمام این جاها منگ بودم. نمیدونم چقدر گذشته بود اما از اتاق خبری نبود. مامان کنارم بود و باهام حرف میزد. اما یادم نمیاد چیا میگفتیم. از مامان باز حال بچه رو پرسیدم. اونم بهم اطمینان داد همه چیز خوبه. با آرامش خوابیدم. میرفتم به هپروت و برمیگشتم.

نمیدونم چقدر گذشته بود که اطرافیان تماس میگرفتن که برای ملاقات اومدن و نمیدونن کجا بیان. ساعت شده بود 2 و ما هنوز اتاق نداشتیم.

در همون تایم هم یه خانوم توی بخش زایمان طبیعی داشت. ناله هاش یواش بود. دلم داشت شرحه شرحه میشد که با یه جیغ بلند صدای گریه نی نی اومد و منم اشکم سرازیر شد. خوشحال بودم که کار به فریادهای گوش خراش نرسید... مطمئنم باز از هوش میرفتم. صدای نینی خیلی ناز بود خیلی.

ساعت 2:30 صدای داد و بیداد شنیدم که فهمیدم جوجو طغیان کرده بابت اینکه اونهمه ساعت بهمون اتاق نداده بودن.

درخواست اتاق خصوصی داده بودیم اما حتی یه اتاق عمومی هم بهمون نمیدادن. ساعت 3 بود که مامانم اومد با عصبانیت تختم رو هل داد که ببره بیرون. بلوایی شد. منم منگ.. خلاصه بالاخره ساعت 3:30 اتاق گرفتیم و رفتیم توی اتاق خودمون. ملاقات کننده ها همه اومده بودن دم بخش زایمان. همه رو قبل رفتن به اتاق زیارت نمودیم نیشخند کسی که بیشتر از همه یادم مونده داداش جوجوه که خیلی با ذوق و شوق اومد جلو و بهم تبریک گفت.

قبل از رفتنم همه رفته بودن و گل ها رو توی اتاق گذاشته بودن. پرستار همه رو بیرون کرد و گفت گلها رو هم ببرید برای بچه خوب نیست. منو به تختم انتقال دادن البته خودم خودم رو با زجر انتقال دادم.

اما بالاخره تموم شد. پرستارها رفتن و همه اومدن داخل.

بعدش هم فرشته ام رو آوردن. همه ریخته بودن دور و برش. بالاخره آوردنش من ببینم.

دلم ضعف رفت از دیدنش. راست میگفتن خیلی شبیه خودم بود.

خانوم فیلمبردار باز پیداش شد و کمی ازمون عکس و فیلم گرفت. ساعت ملاقات داشت تموم میشد. خواهرهام اومده بودن. حسین و رضا و خانواده جوجو و خانواده خودم.

آقاجونم و بابای جوجو صورتم رو بوسیدن و رفتن بیرون. همه کم کم خداحافظی کردن و رفتن. جوجو و مامانش اینا هم همینطور.

خواهر بزرگم و دخترش اما تا ساعت 7 موندن کنارمون. خوبی اتاقه همین بود فقط. خودمون بودیم و در رو بستیم.

اونا هم ساعت 7 رفتن و موندیم من و مامان.

تا اون ساعت من هنوز چیزی نخورده بودم. اولش قرار بود تا ساعت 2 ناشتا باشم بعدش گفت تا ساعت 8 شب. پرستار اجازه داد مامان لبم رو با کمی آب تر کنه.

یه چیز که الان برا جالبه اینه که خاطرات اون شب برام خیلی محون. انگار اون روز همش میرفتم به هپروت و می اومدم.

ساعت 8 شب منتظر بودم یه چیزی بدن بخورم. از 8:30  دیشبش چیزی نخورده بود.

اون موقع هم اومدن و گفتن میتونی رژیم مایع داشته باشی. گفتم یعنی چی؟ یعنی آبمیوه و شیر و اینا؟ گفتن نخیر یعنی آب و چایی. آبمیوه و شیر نمیتونی بخوری. نسکافه هم میتونی بخوری. اما همش بدون هیچ قندی.

منم دیگه محلشون نذاشتم و تا آخر شب 20 تا چایی با خرما خوردم نیشخند داشتم هلاک میشدم.

اون خیلی خوب بود. ساعت 8 شب هم پرستاره یه لیوان آب سوپ برام آورد که اونم خوب بود توی اون بیابون.

شب که شد حبه انگورم با یه صدای خر خر خیلی بدی شروع کرد به نفس کشیدن.

نمیتونستم تکون بخورم و ببینمش. سراسیمه مامان رو صدا زدم. بلند شد کمی جابجاش کرد و بعد که دید درست نشد بردش بخش نوزادان. توی این تایم هم کلی برای گرفتن آزمایش های مختلف برده بودنش. اون روز ندیدم اما فرداش وقتی رفتیم خونه دیدم دست بچه ام هر دوتاش در اثر خون هایی که ازش گرفتن کبوده. گریه

شب رو توی بخش نوزادان موند. شب رو من تا صبح از درد بیدار بودم. 2 ساعت به 2 ساعت آزمایش قند داشتم و تا صبح پرستارها می اومدن و میرفتن.

شب قبل ساعت 8 شب به کمک یه پرستار تا دستشویی رفتم.

خیلی سخت بود و همش دولا دولا راه میرفتم. از ترس حرفهایی که دکتر بهم زده بود نصف شب که مامان خواب بود 2 بار خودم از تخت اومدم پائین و رفتم دستشویی و کمی توی اتاق راه رفتم.

فردا صبحش خیلی بهتر بودم. برام صبحانه آوردن. مثل قحطی زده ها نون رو خوردم. جوجه ام رو هم مامان رفت از بخش نوزادان آورد و من نفهمیدم در طول شب برای جوجه چیکار کرده بودن. بچه به شدت بینیش گرفته بود. البته وقتی پرستارها بچه ها رو با همون یه دونه لباس مثل ببعی میزدن زیر بغلشون و از اینور به اونور میبردن طبیعی بود بچه سرما بخوره.

ساعت حدودای 9 بود که جوجو با مامانش اومدن. جوجو از کسی شنیده بود درصدی از بیمه تکمیلی بهمون تعلق میگیره میخواست بره دنبال نامه اون. رفت و تا ظهر هم علاف شد و هیچی به هیچی.

دکترم ساعت 11 اومد و گفت همه چیز خوبه و اون منو مرخص کرده. اگه نی نی هم خوب باشه امروز مرخص میشیم.

تا ساعت 1 منتظر شدیم جواب آزمایش های جوجه ام اومد. گفتن همه چیز خوبه اما توی قلبش یه صدا شنیدن و چون دکتر قلبشون رفته آمریکا شماره یه مطب رو دادن که نینی رو ببرم اونجا.

بالاخره ساعت 3:30 مرخص شدیم.

با جوجو و مامانش و مامانم اول سر راه رفتیم خونه خودمون. بابای جوجو برامون گوسفند کشت و ما رفتیم کمی لوازم برداشتیم برا اقامت خونه مامان اینا. (من قبلاَ فکر اینو نکرده بودم متاسفانه)

موقع رفتن هم دائی کوچیک جوجو اومد دیدنمون و کمی نشستیم و بعدشم پیش به سوی خونه مامان اینا.

این بود انشای من نیشخند