امروز دوزادهمین روز تولد حبه انگورم بود.

نافش افتاد بالاخره. شواهد میگفت حالا حالا سرجاش باقیه. به خاطر همینم روز دهم حمامش نکردیم.

اما خدا رو شکر امروز تموم شد.

تمام این مدت نتونستم اتفاقاتی رو که برامون افتاد تعریف کنم. 2 بار فقط وقت داشتم اونم تونستم خاطرات روز تولدش رو بنویسم.

 بعد از بیمارستان اقامتمون در خونه مامان شروع شد. شروع هفته بعدش همراه بود با آزمایش هایی که باید میدادم. برای همونم اون شبی که نوشته بودم رو مرخصی رفتم خونه خودمون.

روز پنجم تولد جاوید برای تست غربالگری به خانه بهداشت رفتیم. یه دخملی قبل از ما نوبتش بود. طفلی 1 ربع تموم داشتن 2 تا پاهای کوچولوش رو فشار میدادن و این از گریه صعف کرده بود اما یه قطره خون ازش نیومد. من گریه ام گرفته بود.

رفتم و توی گوش حبه انگورم آیه الکرسی خوندم که انشاله برای اون هم این مشکل پیش نیاد. با مادر شوهرم و جوجو رفته بودیم. جوجو که از ماشین پائین نیومد. گفت دلش رو ندارم. من اول خودم نشستم روی تخت که بچه رو بگیرم. خانومه گفت مگه شما سزارین نکردین؟ گفتم بعله. گفت عزیزم پاشو اونطوری نشین.

منم دیدم راست میگه بلند شدم. آزمایش خوشبختانه زود انجام شد. جاوید گریه میکرد اما وقتی از مادر شوهرم گرفتمش و سرش رو روی سینه ام گذاشتم زود ساکت شد.

از اونجا سریع رفتیم مطب دکتر کودکانی که مهسا آدرس داده بود. خیلی شلوغ بود.

بیخیال شدیم و قرار شد بریم مطب یه دکتر دیگه که بهمون معرفی کرده بودن. اون عصر بود.

از بیمارستان هم که مرخص میشدیم گفتن متخصص قلبشون آمریکاست و یه معرفی نامه دادن بچه رو ببریم پیش یه دکتر دیگه که قلبش رو چک کنن.

ساعت 6 مطب دکتر قلب قرار داشتیم و قرار شد ساعت 4 بریم مطب پزشک کودکان برای چکاب 5 روزگی که بیمارستان گفته بود.

وقتی به دکتر کودکان مراجعه کردیم گفتش که زردی بچه زیاد هست و با دستگاهی که داشت میزان زردی رو 12/3 مشخص کرد. گفت فردا باز بیارینش.

چشماش هم عفونت داشت که دارو داد. و توی معاینه بدنش گفتش که بی ضه های جوجه سر جاشون نیستن. گفت سریع ببریمش سونوگرافی و یه دستور اورژانسی برامون نوشت.

طبقه پائینش سونوگرافی بود. همونجایی که هر هفته خودم میرفتم بیوفیزیکال. قبل مراجعه به این دکتر هم رفته بودم و براشون شیرینی برده بودم و کلی به جوج ذوق کرده بودن. نمیدونستم به این سرعت برگشت میخورم پیششون.

خلاصه منشی هم لطف کرد و زود فرستادمون داخل. خانوم دکتر کلی خندید و سربه سرمون گذاشت و وقتی سونو کرد گفتش که خدا رو شکر همه چیز سر جای خودشه و مشکلی نیست.

جوجه ام موقع معاینه دکتر ها خیلی صبور بود. اما یکی معاینه آخری که دکتر ازش کرد گریه اش رو درآورد یکی هم از یخی ژل سونو ترسید و حسابی گریه کرد.

وقتی هم بعد پایان کار ما داشتیم با دکتر صحبت میکردم و هنوز لباسش رو تنش نکرده بودیم یکدفعه شروع کرد به دستشویی کردن که من هول کردم.. هم خنده ام گرفته بود هم نمیدونستم چیکار کنم.

دکتر هم خندید و گفت هول نکن. سر حوصله لباسهاش رو تنش کن. دیگه منو جوجو مرده بودیم از خنده.

جواب سونو رو هم پیش دکتر بردیم و گفت خوبه و به نوبت دکتر قلب هم نرسیدیم. اونو هم برای 4 شنبه هماهنگ کردم.

4 شنبه هم رفتیم اول پیش دکتر خودم و بخیه هام رو دید و گفت یک هفته دیگه برم بری کشیدنشون (نمیدونم چرا از جذبی استفاده نکرده) و بعدشم جوجه رو بردیم دکتر قلب که اونم بعد 3 ساعت معطلی و گرفتن نوار قلبی گفت فعلاً مشکلی نمیبینه و 3 ماه بعد مراجعه کنیم اگر لازم بود اکوکاردیوگرافی کنه.

روز پنجشنبه شب هم به مناسبت دهمین روز تولد جوجه مامان اینای جوجو مهمونی گرفته بودنو عصر پنجشنبه از خونه مامان اینا وسایلمون رو جمع کردیم و اومدیم خونه خودمون.

شب هم مهمونی خیلی خوش گذشت . شب نسبتاً آرومی هم با حبه انگورم داشتیم.

فردا ظهرش هم خونه مامان اینا مهمونی بود که اونجا هم خیلی خوب بود و تا شبش مهمونی ادامه داشت.

امروز هم که دوازدهمین روز تولده به خاطر پمادی که مامانم درست کرد ناف جوجه افتاد و خیالمون راحت شد.

فعلاً همینا.

سیندختی عزیزم ، الان به سلامتی نی نی ات رو به دنیا آوردی. انشاله عمل راحتی رو گذرونده باشی و خودت و پسرت در سلامت کامل باشین عزیزم. به خدای مهربونم میسپارمتون.