Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فال حافظ
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

ديروز از صبح با جوجو بودم. شده بود آژانس من طفلک. دنبال کارای شرکت. از صبح هم موبايلمو خاموش کردم. چون دلم نمی خواست صدای کريه اون مرتيکه کچل شکم گنده رو بشنوم. ظهر يه سری اومدم شرکت و باز برای کارها رفتم بيرون. وقتی داشتم ميرفتم يه زن کولی پايين ساختمون شرکت با يه بچه که نمي دونم مال خودش بود يا کسی ديگه نشسته بود. يه فال حافظ ازش خريدم. چون خيلی خوشم اومد اينجا هم مينويسم.

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن

به مي پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن

وفا کنم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در شريعت ما کافری است رنجيدن

به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات

به خواست جام می  و گفت راز پوشيدن

عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن

مرا دل ز تماشای باغ عالم چيست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چون نبود از آن سو چه سود کوشيدن

ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

 

ای خداوند فال اين نيت که کرده ای به غايت خوب است و از غم فرج يابی .

قومی حاسد تو بودند، حق تعالی از فضل خود تو را نگاه داشت و بايد که به طاعت و عبادت مشغول باشی و حق تعالی در روزی به روی تو بگشايد و فرزند قابلی روزی خواهد بود ( اينو نفهميدم يعني چي؟) و تو را چشم زخمی رسيده اما به خير گذشت و از شر دشمن ايمن شوی و تو را به مقصود دل برساند و هميشه خاطر خود را آسوده دار که آنچه دل تو ميخواهد باز ميرسی. روز جمعه بر تو ميمون و مبارک باشد. اما روزهای ديگر در ميان خصومت نروی تا آنکه سلامت باشی و اگر غايب داری خبر خوشی بشنوی.

نميدونم چی بگم. زده به سرم. امروز خانوم همکارم ميگه تو چته؟ ميگم زده به سرم. واقعاً هم همينطوره. اونقدر از رئيسم متنفر شدم که وقتی باهاش حرف ميزنم احساس ميکنم روده هام ميخوان تغيير مکان بدن و بيان توی دهنم. ديگه نميخوام اينجا بمونم. اينو ميدونم. اما تصميم گرفتم تا پيدا شدن کار يه پوست اساسی از سر آقای رئيس بکنم. يه حال حسابی. فقط تصور لحظه ای کليدو تحويلش بدم بگم از فردا نميام آرومم ميکنه.

جوجو هم که از صبح حتی يه تماس باهام نگرفته. شماره اتاقشو گرفتم. اشغال بود. باز داره پدر اينترنتو در مياره. بهش گفتم وبلاگ دارم. همش سوال میکنه توی کدوم سايت؟ فضول.. ميخواد بره پيداش کنه. گفتم تا عروسيمون بهت نميگم. اما بعدش 2 نفرش ميکنم. دوتاييمون توش مينويسيم. البته به شرطها و شروطها ... چون من اينجا رو درست کردم که بتونم هرچی دادو بيداد دارم توش بنويسم. اما اگر اون موقع شرايطش اينجوری نباشه يا من ميرم يه خونه جديد يا جوجو جونمو بيرون ميکنم. و چون دلم نمياد عزيز دلمو ناراحت کنم احتمالاًً خودم ميرم يه خونه جديد. شايدم جوجو شريک خوبی باشه. جوجوی حسود از وقتی فهميده من وبلاگ دارم رفته داره خودش وبلاگ درست ميکنه.

ديگه اينکه آسمون روبروی پنجره اتاقم آبی آبی صاف صافه. قشنگه. به جای مشکی رنگه عشقه بايد ميگفتن آبی رنگ عشقه.

ديگه همين.

و البته بازم ترکی داره که من نمی دونم يعنی چی