یعنی ببینین چه خبره هااااااا.

3 روزه میخوام بیام پست 40 روزگی حبه انگورم رو بذارم نمیشه. البته نه اینکه فکر کنین من مثل ممو چیزهای قشنگ میتونم بنویسم.. نچ نیشخند من فقط میخواستم اعلام کنم 40 روز شده که ما مفتخر به داشتن وجود نازنین حبه انگور هستیم.

و البته 2 روز هست که پروسه 9 ماهه آمپول های کذایی به پایان رسید. 2 شب پیش آخرین آمپول رو زدم و تمام. روی بازوهام و پاهام مثل لاک لاکپشت شده انقدر قلمبه قلمبه و کبود شده.

اما به قول خواهر کوچیکه آمپول ها تموم شد و من موندم و حبه انگورم. بغل

حالا چی شده که وقت نشده؟

از اونجایی که ما مغزمون پس کلمونه فرتی بعد به دنیا اومدن جوجه داریم بنایی میکنیم و آشپزخونه غیر نازنینمون رو کابینت میکنیم. باشد که انشاله نازنین شود.

اتفاقی که 3 سالی میشه من بیصبرانه منتظرشم. و قبل زایمان جوجو قول داد که اگر جوجه به مواظبت های خاص بیمارستانی احتیاج پیدا نکرد این کار رو انجام بده.

الان هم مثل یه مرد پای حرفش وایساده نیشخند ماچ

اینه که از اول هفته ما خونه رو جمع کردیم. اثبات و اثاثیه رفتن داخل کارتن. تا امروز قرار بوده لوله کشی جابجا بشه.. آرک آشپزخونه خراب بشه و کابینت ها هم بیان... الان داره مرحله اولش انجام میشه هنوز. ابله

کابینت های قدیمی هم وسط خونه موندن ببینم بالاخره کی آهن ضایعاتی میاد بدیمشون ببره .

در واقع اصل کار هنوز مونده.

ما هم بند و بساطمون رو جمع کردیم کوچ کردیم بالا خونه مادر شوهر.

 اینکه که چون 2 نفر شدیم برای رسیدگی به جوجه من وقت نکردم بیام یه پست بذارم برای 40 روزگی نیشخند

البته مجدداَ یکسری مشکلات جدیدی که شیر جدید برای پسرم درست کرده بود هم اعصابمون رو به هم ریخت. که خدا رو شکر با تجویز های گیاهی و رعایت دستورات دکتر فعلاَ اوضاع آرومه.

خلاصه که جوجه عزیزم 43  روزگیت مبارک عشقممممممم بغل قربون اون لپهای فندقیت برم که حتی دلم نمیاد ببوسمشون. فدای اون بوی قشنگت برم که وقتی سرم رو توی گردنت فرو میبرم و نفس عمیق میکشم احساس میکنم توی دامنه کوهای سرسبزی موندم که اکسیژن خالص رو به ریه های آدم میدن.

انشاله به حق معصومیت تو و فرشته هایی مثل تو.. خدا دامن مادرهای منتظر رو سبز کنه. فرشته

بعدشم که درگیر خواهرم و خواستگارش بودم که اینم به نتیجه نرسید و ما مغضوب درگاه مامانم شدیم. ناراحت واله مامان فکر میکنه تقصیر منه که خواهرم خواستگارهاش رو رد میکنه. یه 3 روز که رفته بود ولایت پیش خاله اش برای سر زدن و اینا و بعدشم اومد و با حسین اینا فرداش رفتن کیش.

فقط یه نصف روز برای حمام 40 روزگی جاوید بود.

الان هم با هممون قهره ناراحت امشب دارن میان و میخوام برم یه غذای خوشمزه براشون درست کنم شاد دلش به رحم بیاد مژه

خوب دیگه مواظب خودتون باشین.

فاطی عزیزم انشاله 7 روز دیگه به سلامتی و شادی نی نی ات رو به دنیا بیاری. منتظر اون روز زیبا هستیم بغل