اول بذارید عروسانش رو بگم.

شنیدین میگن توقف بیجا مانع کسب است؟ محبت زیادی هم باعث آزار است.

من گیر یه مادر شوهری افتادم که خدا وکیلی خیلی دوستش دارم.

چون محبتش به من انقدر خالصانست که مثل مامان خودم میبینمش.

محبت هاش رو نه تنها در تمام دوران بارداریم که قلبش هم نمیتونم انکار کنم.

میدونم دلش برام میتپه. وقتی بهم میگه قربونت برم ظاهری نیست و مادرانه بهم میگه. وقتی دردی داشته باشم یا مشکلی به سرعت و در حد توانش در صدد (سدد) رفع اون مشکل برمیاد.

اینا رو گفتم تا اول خودم یادم بمونه که با کی طرفم و در مورد کی میخوام حرف بزنم بعد هم شما بدونین که در مورد کسی میخوام گله کنم که این خوبی ها رو هم داره.

مادر شوهر من وقتی کسی رو دوست داره نمیتونه خودش رو کنترل کنه. مدام میخواد ببیندش و پیشش باشه. اوایل عروسیمون که دوستانی که قدیمی هستن در جریانن که چقدر مشکل کشیدم که بهشون بباورونم که بابا جون بودن ما با هم در یک ساختمون دلیل نمیشه که هی یا ما خونه شما باشیم یا شما خونه ما. یه 2 سالی طول کشید.

در دوران بارداریم هم که همتون میدونین چه مشکلاتی کشیدم و خوب خیلی وقتها حوصله هیچکس رو نداشتم. سردرد هایی که پدرم رو در می آورد و تا می اومد بعد چند ساعت تلاش خوابم ببره مادر شوهر در میزد و صدا میزد و بعد از اینکه بیدارم میکرد با تعجب میگفت اااااا ببخشید خواب بودی؟ بعدش هم انقدر با محبت برام دعا میخوند و بهم فوت میکرد یا هی دنبال این بود که برام چیکار میتونه بکنه که من خجالت میکشیدم اعتراضی بکنم و هی به خودم میگفتم نگرانه اما واقعیت این بود که من به آرامش احتیاج داشتم که با محبت های بیش از حد ازم گرفته میشد.

الان که به خاطر بنایی و نجاری در هفته 4 تشریف داشتن خونه مادر شوهر هستیم دیگه در حال جنونم و میدونم بعد ها هم بدتر میشه.

جاوید در این 4 هفته یادش رفته که من مادرشم. رسماً بچه رو بغل من نمیده. وقتی گریه میکنه همچین میدوه که قبل من خودش رو برسونه به جاوید که من میمونم چطوری با اون پا دردش اون پله ها رو میره و میاد.

وقتی من نزدیک تر باشم از همون دور داد میزنه ولش کن بغلش نکن.

بعد من آروم میام کنار و خودش میدوه میره بغلش میکنه !!!!!!!! تعجب

شب ها که چون مثلاً اتاقی که ما میخوابیم سرده (اتاق خودشون رو به ما داده) جاوید باید توی هال کنار بخاری باشه... منم به خُر خُر حساسم و نمیتونم شبا بخوابم و مجبورم بچه رو بذارم و تشریفم رو ببرم توی اتاق.

روزها هم تا من بچه رو بگیرم بغلم میاد و میگه چیه میخوای بلند شی؟؟ و بعد سریع از بغلم درش میاره!!!

بعضی وقتا انقدر شاکی میشم که خون جلوی چشمم رو میگیره. اما باز محبتش رو که میبینم میگم خوب جاوید رو خیلی دوست داره...

صد بار با صدای بلند گفتم من بدم میاد کسی اسم بچه رو بشکنه.. توی روز هی با اصرار جاوید رو جاوی جون صدا میزنه.

صد بار به جوجوی بدبخت توپبدم که لب بچه رو نبوس در حالی که هیچ وقت این کار رو نمیکنه اما ایشون به هیچ جاش هم حساب نمبکنه و هی لب بچه رو میبوسه.

در مورد تغذیه بچه هم که من حرفهام رسماً زر مفته. کار خودش رو میکنه. میگم 2 شماره شیر بده 3 تا میده. میگم 3 تا بده 1 میده. میگم عرق نعنا بده ترنجبین میده... منم که گرفتار کارگر و بنا و نجار بودم این هفته ها و رسماً بچه از سیستم خودش خارج شده.

حالا هم که خونه در حال درست شدنه و 2-3 روز دیگه انشاله اگه خدا یاری کنه میرم خونه خودم میدونم مدام یا توقع داره بچه خونشون باشه یا باید بیاد خونه ما.

قبل از بنایی صبح تا بیدار میشد می اومد خونه ما و تا 12 میموند بعدش بدو بدو نهار درست میکرد و وسط درست شدنش زنگ میزد زود بیا نهار آمادست. بعدشم که 2-3 ساعت برای نهار خونشون بودیم وقتی میخواستیم بریم خونمون میگفت کجا میری بمون (انگار من کار و زندگی ندارم) وقتی هم میگفتم کار دارم میگفت بچه رو بذار یا شبها پدر شوهرم خیلی جدی میگفت بچه رو بذارید شب اینجا بمونه !!!!!! جوجو که کلاً لاله. آخرش یه روز عصبانی شدم گفتم ای بابا فکر کردید من بچه آوردم برای شما؟

تازه مادر شوهر بدون فکر کردن به کارهای خودش 2-3 روز بعد با حالت شکایت اینو به زندائی جوجو گفت.

می اومد خونمون و بدون توجه به اینکه بچه خوابه چون دلش میخواست باهاش بازی کنه بیدارش میکرد و بعدم میرفت. بچه خواب زده میشد و پدر منه بدبخت رو در می آورد.

فکر کن ما 2 تا آدم 31 ساله و 32 ساله فکر میکنه شعورمون نمیرسه باید بچه رو کجا ببریم. هر کی دعوتمون میکنه میگه نهههههه نمیخواد بچه رو ببرین. تعجب

الان دیگه فکر میکنم ساکت موندم یکمی زیاد شده.

الان داشتم وسایل جاوید رو آماده میکردم که بیام بخوابم. بچه توی خواب شروع کرد به گریه کردن (ترسیده بود) اومدم بغلش کنم دستش رو گرفت جلوم و گفت ولش کن. دیدم بچه ام داره میلرزه دستش رو زدم کنار و همونطوری که روی رختخوابش بود آروم نوازشش کردم. کمی که بچه آروم شد قشنگ بچه رو از توی بغلم کشید بیرون!!!!!!!

یعنی احساس میکنم جدی جدی باهاش به مشکل میخورم. اصلاً دلم نمیخواد ناراحتش کنم اما اصلاً سعی نمیکنه حد نگه داره. جدی جدی باورش شده مادر بچست.

یعنی آمپرم روی هزاره. لم یه وان آب سرد میخواد.

خب این از این.

واکسن رو هم زدیم و من خیلی محکم بودم و هیچ اشکی هم نریختم. لیندا راست میگه مگه چیکارش میخوان بکنن. اما خوب وقتی واکسن رو زدیم با جوجو بحثمون شد و با هم قهر کردیم که اونم به درک چون اصلاً الان توی این آشفته بازار حوصله قهر و ناز این یکی رو ندارم.

قسمت مادرانه و همسرانه اش همین 2 خط بود نیشخند

خوب دیگه من برم. منتظر دلداریهاتون هستم خنده زود بیائین منو آروم کنین تا حادثه ای نیافریدم. شیطان

راستی چیزهایی که گفتم رو از مامان خودم هم نمیتونم بپذیرم. مادر من هیچ وقت به خودش اجازه نمیده بهم بگه بچه رو کجا ببر  و کجا نبر یا این کار رو بکن یا نه. اگر بپرسم جواب میده.. اگرم ببینه مشکل دارم پیشنهاد میده.

متاسف میشم وقتی جوجو نمیتونه خیلی آروم بدون اینکه کسی ناراحت بشه خانواده اش رو متوجه کنه که حد نگه دارن. البته مادرشه که نمیتونه حد رو نگه داره و دایه دلسوز تر از مادر شده.