Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

مثل کوالا چسبیده بهم. یه دست رو از زیر دست چپم رد کرده و لباسم رو چنگ زده.

با اون یکی هم محکم زنجیر گردنم رو گرفته نیشخند دلم میخواد بچلونمش. حیف که خوابه. انقدر آروم نفس میکشه که اصلاً حس نمیکنم. بعضی وقتا لبخند میزنه و بعضی وقتا بغض میکنه و با ناز گریه میکنه.

همه میگن این بچه چقدر ناز داره ، خدا رحم کرده دختر نیست و ما موندیم به کی برده این ناز نازو. فکر کنم به مادر بزرگ پدریش برده. خدائیش خیلی ناز نازوهه.

2 شبه اومدیم خونه خودمون. شب اول که جوجه رو آورده بودم پیش خودم از ذوق تا 5 صبح خوابم نبرد. چقدر از روزی که از خونمون رفته بودیم بزرگ تر شده. چقدر اخلاقش فرق کرده. چقدر خنده هاش فرق کرده و حتی گریه هاش. وقتی از اینجا میرفتیم با یه صدای خیلی آروم گریه میکرد. الان هوارهایی میکشه که بیا و ببین.

یعنی انگار تازه گریه کردن رو یاد گرفته.

برای جمع آوری خونه هم زنداداش بزرگم اومد کمکم. خدا خیرش بده خونه رو خونه کرد.

هنوز جابجا نشدم اما حداقل توی خونه خودمون هستیم.

اینم نگفتم که اون هفته 5 شنبه یه سفر 2 روزه رفتیم شهرستان.

حنابندون پسر عموم بود.

این هفته هم عروسیشه.

حسین اینا گفتن رها رو نمیارن. به منم گفتن بچه رو نیار.. هم سرده و هم توی مراسم اذیت میشه و اذیت میکنه.

منم قرار شد بچه رو بذارم پیش مادر شوهر یول (الان با خودتون گفتین یاسین خوندیم به گوش خر)

بعدش موقع رفتن اون نامردها زدن زیر حرفشون و رها عسلی رو آوردن.

مادر شوهرم که دید من دارم بال بال میزنم زود جاوید رو آماده کرد که ما هم ببریم.

جوجوی نامرد نذاشت. گفت نه بچه اذیت میشه.

در راستای پست قبل هم یه حرکت کوچیک زدم. فعلاً مادر شوهر کمی (یه اپسیلون نه بیشتر) داره رعایت میکنه.

مثلاً امروز سر نهار وقتی جاوید رو آورد و با اسباب و اثاثیه رو میز کنار خودمون گذاشت جوجو و داداش هی برای بچه شکلک در آوردن که نگاشون کنه...

مادر شوهر هم بچه رو چرخوند و گفت نگاه کن عزیزم آدم حسابشون نمیکنی؟ بابا و عمو و مامانتن !!!

خواستم بگم .... که استغفار کردم جاش نیشخند گفتم ولش کن زیاد گشنه اش شده نمیدونه چی میگه.

و در عوضش بچه رو که از دیشب به خاطر سرما خوردگی شدید گذاشته بودم خونشون برداشتم و آوردم.

گفتم سرما خوردگی باز بدنم تیر کشید. از دیروز در حال مرگم. نمیدونم از خستگی زیاد و ضعف بدنیه یا نه جدی جدی سرما خوردم. انقدر این چند وقت پدرم در اومده که هفته قبل از تیر کشیدن جای بخیه ها کارم به گریه کردن رسید.

ماشین لباسشویی جدید رو هم وصل کردیم.

نمیدونم اصلاً گفتم چی سر قبلی اومد یا نه.

ماشین من daewoo بود. توی این چند سال هم خیلی خوب بود و ازش راضی بودم.

امسال موقع خشک کردن بازی در می آورد. زنگ زدیم به نمایندگی دزدش.

تعمیر کارشون 4 بار اومد و رفت و 180 تومن هم ازمون گرفت و انگار نه انگار.

یه تعمیر کار محلی هم بود که جوجو کلی به من سرکوفت زد که چرا به این از اول زنگ نزدیم. ایشون هم اومد و 95 گرفت و یه چیزهای دیگه ای رو عوض کرد و بازم درست نشد.

خلاصه بعد 1 ماه بی ماشینی رفتیم یک عدد با مارک beko ابتیاع نمودیم. نصاب های اینم عوضی از آب در اومدن. موقع نصب خواستم توضیحات ماشین رو یادداشت کنم گفت لازم نیست همه چیز توی دفترچه هست.

بعدش از این آدمای مشنگ بود که انگار خوابن و حرف میزنن و من هیچی از حرفاش نفهمیدم. بعد که خبر مرگش رو برد و من دفترچه رو دیدم بعد 3 بار خوندن دیدم هی وای من نه میدونم پرده رو با چی باید بشورم و نه میدونم چطوری ضد چروکش رو بزنم.

خلاصه زنگ زدم به نمایندگی ایشون هم فرمودن هزینه آموزش مجدد 25 تومنه.!!

منم تا شب با این ماشین ور رفتم تا بالاخره فهمیم چی به چی هست.

از دیشب هم یه بند این ماشین داره کار میکنه. امید است که فردا لباسها و ملافه های کثیف و رو تختی ها تموم بشن.

جوجه ام بیدار شده و حسابی گرسنه است . تا بعد بامن حرف نزن